مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

کم خودم دلتنگ بودم حالا این زود تاریک شدن گند هوا که هر روز بیشتر و محسوس تر میشه دامن می زنه به حال گه ام.مثل سگ دلم سفر می خواد و باید یه غلطی بخورم باید یه وری برم باید یه گوری برم گرچه هر جا هم برم باز غروبش همینجوری تو خودم لوله میشم و حتا اگر پیش کَس و کَسایی باشم که دلتنگشونم باز یه مدل دیگه از دلتنگی توی وجودم هست بلخره. کلن همه چیز پیچیده ست همه چیز و حتا یک چیز هم مثل آدمیزاد سر جاش نیست دلم به اون خوش باشه ...

[ شنبه 31 شهریور 1397 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

شروع شد باز ... که جماعت عکس نارنگی خوردنشونو بذارن. راست میگین عکس لالنگی خوردنتونو بذارین. خوردنی ها کم نیست منو کم خوردیم!

[ شنبه 31 شهریور 1397 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ جمعه 30 شهریور 1397 ] [ 10:41 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ جمعه 30 شهریور 1397 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

اینکه با ذوق و شوق و هیجان به یکی زنگ می زنی و خیلی ریز و مجلسی می پیچوندت چون دستش به تمبون یکی دیگه بنده قطعن از خوش اقبالی بی حد و اندازه ی توئه که نمی دونی این همه شانس رو کجا بریزی! این همونه که محض ما می پیچیدیش ها، که دل و روده تون می گیره تو گوش ما بدشونو می گین، الان خوب شدن؟! :) البته گهی پشت به زین و گهی زین به پشت دیگه،وقتی از یکی جلوت بد میگن قطعن جلوی اون هم پشت سر تو بد میگن مگر اینکه برای اون فرد خیلی عزیز باشی که من به کرات بهم ثابت شده عزیز بودنی در کار نیست، الطاف و مهربانی ها رو هم نباید به خودم بگیرم قطعن...یا شاید هم اصلن اونقدری مهم نباشی که بخواد طرف در موردت حتا بد بگه ... که گزینه ی دوم به من نزدیک تره. بنابراین منم یه به تخمم گفتم و گرفتم خوابیدم. آب یادم رفته بود بیارم توی اتاق و حال نداشتم دیگه برم بیارم دیشبش هم فقط یه چیپس خورده بودم،گشنگی و تشنگی و ضد حال خوردنی اونچنان، مغزم فرمون داد که بگیرم بخوابم بهتره. از خواب پریدم و دیدم عباس برامون قیمه نذری آورده، از اونجایی که امسال قیمه نخورده بودم دیگه افتادم سرشو دِ بخور. حالا نخور کی بخور، انقدر گرسنه بودم هیچی حالیم نبود هیچی ... بعدشم دیگه رفتم نشستم سر حناهایی که درست کرده بودم و خر غلت زدم تو کاسه ی حنا، دستو پامو فرو کردم توش و دو سه ساعتی توی کیسه و دستکش غوطه ور بودم تا رنگ بگیره. از اون عجایب لذت بخش جهانه وقتی می شوری و کف پاهات و دستات و ناخنات آجری و نارنجی و قهوه ای شده ... با همون دستکش به دست بودن و جیر جیر کیسه های دور پام، نشستم به کتاب خوندن و چیپس خوردن. لامصب نه می شد چیپس خورد مثل آدم نه می شد صفحات کتاب رو ورق زد، ولی تو اون لحظات واقعن نمی شد کار دیگه ای انجام داد، اگه پس می داد خونه رو به گند می کشید.

باز تا اومدم بخوابم نزدیکای صبح بود. کفری ام از اینکه نمی تونم به پهلوی سمت راست بخوابم،عذاب جهنمی م همین خواهد بود قطعن. تنها لذت امروز هم یه قابلمه سوپی بود که تو فیریزر گذاشته بودم، گذاشتم بیرون یخش باز شد و گرمش کردم و با لیموترش خوردمش. باید یه حرکتی بکنم باید یه حرکتی بکنم باید یه حرکتی بکنم اینطوری نمیشه، نمیشه این حجم از کرختی رو بیشتر تحمل کردن نمیشه ...



[ جمعه 30 شهریور 1397 ] [ 10:29 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ جمعه 30 شهریور 1397 ] [ 12:54 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

من جهان بینی ندارم من الفبای جدیدم

من فقط عشق فقط تو ... من به آرامش رسیدم ...



[ جمعه 30 شهریور 1397 ] [ 12:53 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

صبح ساعت 7 خوابم برد. نزدیکای 11 از شدت دامب و دومب این دسته مسته ها از خواب پریدم. همچنان با این نوع عزاداری مشکل دارم وقتی میشه تو خلوت خودت بشینی دعا کنی. من با صدای زیاد تو عروسی هم سال هاست مشکل دارم. وقتی میشه هزینه ی اون عروسی رو باهاش دل چندین نفر رو شاد کرد یا اصلن برداری پولشو با شریک زندگی ت بری سفر چرا این مسخره بازی ها؟ خیلی وقته سر صدای زیادی دیگه هیجان انگیز برام تلقی نمیشه حتا اگه شادی باشه،چون اون هم مزاحمت ایجاد می کنه چه برسه دیگه عزاداری و غم و غصه که خودمون این روزها کم نداریم...

ظهر یه ناهاری زدم و دو تا قاب گوشی ش رو مزین به منگوله کردم و شیتان پیتانی تحویلش دادم.و بعدشم واسه خودم یه کم پلکیدم و نهنگ عنبر 2 رو برای هزارمین بار دیدم و بعدش تا اومدم بخوابم بازم صدای طبل و سنج و نعره ی این هیئت نزدیک خونه تو مخم طنین انداز شد. یک ساعتی خوابیدم و از شدت ملچ مولوچم تو خواب که داشتم تو خیالم لواشک می خوردم و توی خواب هم آب از لب و لوچه م راه افتاده بود از خواب پریدم. با همون میزان آبی که در اثر ترشی اون لواشک توی خواب توی دهنم انبار شده بود ... بعد جمع و جور کردم که بعد از 48 ساعت برم حموم. یکی از چرت بازی های پیرسینگ همینه که نمی تونی تا 48 ساعت بری حموم. بعد رفتم دیدم گوجه اینا اومدن. یه کم باهاشون بازی کردم و زود رفتن و منم چپیدم توی حموم. دیدم انصاف نیست این بغلای موهام بلنده و پیرسینگامو خودم نمی تونم ببینم، این بغلای موها از کناره های کپ و کلاه هم بیرون می زد و آزارم می داد. بنابراین باز دست به قیچی شدم و دو تا خط ریش سوزنی به خودم هدیه کردم و حالا مجبور نیستم هر بار بدارم با هزار زحمت بذارمشون پشت گوشم و دو دیقه بعد باز فرتی بیان بیرون و بهم زبون درازی کنن.

دلم یه غذای باحال خوشمزه می خواد که خودم تلاشی برای درست کردنش نکرده باشم. هوس قیمه نذری کردم و عباس قورمه و حتا فسنجون برامون آورده ولی قیمه نه که نه ! خدایی انصاف نیست فسنجون نذری بدن ولی قیمه نه :/ حتا الان دلم یه نیمروی اساسی هم می خواد که روش بالزامیک بریزم. یه زمانی مرض نیمرو با انواع سرکه ها به جونم افتاده بود، گرچه الانم که بهش فکر می کنم دهنم پر از آب میشه. ولی خیارشور نداریم و خاطر ام مکدره، نیموز بدون خیارشور ستم بزرگی در حق بشریته، پس باید پناه ببم به سیر ترشی :/ ولی خب همونشم دوس دارم یکی برام نیمرو بزنه ... یکی که دستپختش باب میلم باشه که غذا رو ترش و تند درست کنه و نمکش به میزان باشه و یکی دو وعده درست کنه و من بدون اینکه مجبور باشم ساعت ها پای گاز باشم بخورم و لذت ببرم ... الانم باز باید خودم برای خودم یه چیزی تدارک ببینم مگر اینکه دستی از غیب قیمه برام به ارمغان بیاره!



[ پنجشنبه 29 شهریور 1397 ] [ 12:10 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

می تونم از خودشو زبون تند و تلخش متنفر باشم وقت هایی که چیزی درست کردم و دارم از کارِ دستی م لذت می برم و مثل عقده ای ها میگه باز نشستی آشغال درست کردی :) می دونم از باسن سوزی شه، می دونم جز زبونش هیچ چیز دیگری ش کار نمی کنه علی الخصوص مغزش که با عقده ی حقارت پُر شده ... ولی کاش جای دیگر اعضا و جوارحش زبونش از کار میفتاد :) خاله مم خدا بیامرز به همین ننه ش رفته بود، هیچ وقت دهنش به تحسین کردن نمی چرخید، کارهای دستی رو آشغال و چرت و پرت قلمداد می کرد که آدم نباید بشینه سر وقت این چیزها، باید درسشو بخونه، که درس برای اون هر روز هزا جز قرآن تو مغز بچه هاش کردن بود و اگر آیه ای رو اشتباه می خوندن پدرشونو در میاورد. باز دم بچه هاش گرم معتقد باقی موندن، من بودم یک با سر قرآن خوندن چنین رفتاری باهام می شد به کل خدا و جهان هستی رو کذب بر می شمردم. می گفت وقت آدم مهم تره که بشینه از این آت آشغالا درست کنه، میریم پول میدیم می خریم :) دختر بزرگه هم بعد از مرگش کلاس گلدوزی و از این صحبت ها رفت و کیف دنیا رو برد و حفظ کردن قرآن برای هر دو تا دخترش به یک خاطره ی قطعن تلخ بدل شد... چون من شاهد ریز به ریز حفظ کردن هاشون و اذیت شدن هاشون بودم ... مدرسه نمی رفتن بچه ها و تیو خونه خصوصی درس می خوندن که به قرآن حفظ کردنشون لطمه نخوره! کاش از اون قرآن و کلامش یاد می گرفتین وقتی کسی کله ش تو کار خودشه و داره با دستاش خلق می کنه، از اون ها به عنوان آت و آشغال یاد نکنیم ... پس خدا هم که ما رو آفریده یه مشت آت و آشغال خلق کرده دیگه نه ؟ ^.^ پول می داد ما رو می خرید :)



[ پنجشنبه 29 شهریور 1397 ] [ 12:07 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

و تبریک به تو که با اینکه کامنتدونی رو بستم از راه های بزن بهادری کامنت میذاری ای ندیده و نشناخته، قطعن لطف داری :)

به غایت دلم می خواست چونان آدمیزاد کامنت ها رو باز بذارم، الحق و الانصاف که یک سری چنان به مغزم تو سال ها پیش با مهملاتشون گند زدن که همه چیز رو یه طرفه کردم ...




[ چهارشنبه 28 شهریور 1397 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ چهارشنبه 28 شهریور 1397 ] [ 11:54 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ چهارشنبه 28 شهریور 1397 ] [ 11:52 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

کنار فرفره فروشی که آخرای بلوار انزلی بساط می کنه نشستم و باهاش فرفره های رنگی و بادبادک می فروشم،تمام زورمو دارم می زنم حالا که پام به لب آب رسیده سوار قایق شمو تا هر جا دلم می خواد برم اونقدر برم که تا چشم کار می کنه آب باشه؛ اونجا که موجی نیست و دریا آروم و قرار می گیره که رو شکمش لم بدی،زیر سرت آبی دریا و بالای سرت هم آبی آسمون ازت دل ببره.گهگاهی یه بچه ای پیدا میشه که پا روی زمین می کوبه که فرفره رنگی می خواد و مامانش داد می زنه سرش که از این آشغالا زیاد داری.از پول تو جیبی خودم میذارم تو دخل و یه فرفره بهش میدم،بچه می خنده و مامانش چشم غره میره بهم و دست بچه هه رو می کشه و با حرص دورش می کنه.قد یه فرفره رنگی از پول تو جیبی هام کم شده و حالا حالاها باید جمع کنم که پول آخرین مقصد قایق ها رو داشته باشم.گهگاهی که هوای آب به سرم می زنه  میرم میشینم کنار عمو غلام و یه کمکی هم به اون می کنم.از تو قایق پی مشتری داد می زنم تا یه دوری توی مرداب بچرخونمشون،اینطوری شندرغاز هم عمو غلام کف دستم میذاره.یه وقتایی هم حوصله م بکشه خوش خوشک تا موج شکن میرمو بر می گردم و وعده ی سر خر من به دریا میدم که یه روز خودمو پرت می کنم روی تشک نرم و راحتت و روی فنرهات بپر بپر می کنم...
می دونم الان نیلوفرهای تالاب قد علم کردن و با  لپ های گل انداخته ی بزک دوزک کرده شون می تونن وادارم کنن که ساعت ها نازشونو بخرم،خودم اونقدری پول ندارم که کل مرداب رو بخوام بالا پایین کنم ولی یه مشتری دست به جیب و چرب و نرم می تونه منو تا آخر مرداب همراه خودش ببره و منم به هوای نشون دادن نیلوفرا بهشون،عمو غلام رو همراهی کنم....
.‌
_این کتاب از اول تا آخر بیشتر ولع دریا رو به جون این روزهام انداخت،اشکمو درآورد و پا به پای دو تا پسرک خودمو به آب و آتیش زدم پول جمع کنم تا به دریا برسم و هیچ وقت به خشکی بر نگردم هیچ وقت...زمان متوقف شه و من تا آخر دنیا دولا دولا لب ساحل راه برم و صدف و گوش ماهی جمع کنم و دوباره پرتشون کنم تو دریا و منتظر باشم تا با موج های بعدی برگردن پیشم...یه وقتایی هم گردنبند و گوشواره و دستبند باهاشون درست می کنم و می فروشم که پول غذای خودم و نون خریدن واسه مرغ های دریایی رو در بیارم.


نویسنده:یوتا ریشتر
مترجم: کتایون سلطانی
نشر افق
90
00 تومان



[ چهارشنبه 28 شهریور 1397 ] [ 11:47 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ چهارشنبه 28 شهریور 1397 ] [ 05:34 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ چهارشنبه 28 شهریور 1397 ] [ 02:16 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ چهارشنبه 28 شهریور 1397 ] [ 02:15 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ چهارشنبه 28 شهریور 1397 ] [ 02:11 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

دیشب حال نوشتنم نبود چون یک و نیم اینطورا دار فانی و وداع گفتم. خسته بودمااااا خسته. صبحش خوب استراحت نکرده بودم ظهرش هم که دقیقن ده دیقه خوابیدم بعد پاشدم پوشیدیم رفتیم بیرون. یه مدتی بود باز مرض پیرسینگ زدن افتاده بود به جونم و رفتیم که یه دونه بزنم. جعبه ی پیرسینگارو که گذاشت جلوم عنان از کف دادم و دیدم نه می تونم گل فیروزه ایه رو انتخاب کنم و بی خیال گردالو بنفشه شم نه می تونم بنفشه رو بزنم و بی خیال گل فیروزه ایه شم. هیچی دیگه باز پروسه ی فشارم افتادن و بید بید لرزیدنم شروع شد ولی خب پیرسینگ مثل ناموسه! اینجور وقتا باید بگی گور بابای درد و ترس فقط حالشو ببر... اولین بار بودن بدون دستگاه اینا می زدم و با این سوزن گنده ها زد که اسمشونم نمی دونم. حقیقتن برق از باسن مبارکم پرید. اولی یه ذره بالاتر از لاله ی گوش بود و خیلی درد نداشت بنابراین زیر بار دومی هم رفتم. ولی دومی یا امیرالمومنین، دومی دومی دومی، هنوز صدای قرچی که غضروف ام سوراخ شد توی گوشمه :/
از اونجا هم دیگه سوار شدیم اومدیم سمت خونه. سوار یه تاکسی شدیم ابی پلی کرده بود مشکی هم تنش بود، ولی به آهنگ تندا و قر دار های ابی می رسید می زد انقدر بره تا بره برسه به غمگیناش :))

امروزم اونطور که باب میلم بوده نتونستم بخوابم و سر شبی یک ساعتی خوابیدم که با حال گند از جا پریدم. نشستم آینه ای که دو سه روزه اتمامشو هی به بعدن موکول می کنم کامل کردم و یه نمه جمع و جور زدم بر بدن و واقعن تشنه ی خوابم. از یه طرفی هم گند خوابیدن دیشبم برای این بود نمی تونستم روی گوش راستم بخوابم و من هلاک خوابیدن به پهلوی راستم و خدا می دونه چه عذابی دارم می کشم. یکی نیست بگه اصلن گور پدر پدرسوخته بازی ای به اسم پیرسینگ، اصلن چپ می زدی همه رو از اول، ولله انصاف نیست نشه رو پهلوی راست بخوابی. به پهلوی چپ هم می خوابم چراغ خواب تو چشممه دیگه کلن خر بیار باقالی بار کن :/ دیشب هزار بار سر و باسن یکی شدم هی سر تخت و ته تخت خوابیدم نشد که نشد. خواب مدرسه رفتن باز می دیدم منتها با بچه های دانشگاه. فرازمینی هم بود. همه مون یه کشور دیگه بودیم ولی بازم مجبور بودیم سر تا پا سرمه ای بپوشیم و مقنعه سرمون باشه. تو خواب هم قوانین دولت جمهوری اسلامی برای ما حکم فرماست و صد البته آزار دهنده :)



[ چهارشنبه 28 شهریور 1397 ] [ 01:57 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ دوشنبه 26 شهریور 1397 ] [ 02:25 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

چند روز پیش داشتم یه مقاله در مورد نشانه های مستقل شدن فرزندان در برابر والدین می خوندم.نوشته بود اغلب تصور میشه شما اگر به فلان نقطه ی دور از والدین سفر کنید،شغل و درآمد خودتون رو داشته باشید و تشکیل خانواده بدین و نیاز مالی به خانواده نداشته باشید این یعنی استقلال داشتن‌.در صورتی که معنای واقعی مستقل بودن اون زمانی خودشو نشون میده که بدون جنگ و دعوا،بدون عصبی شدن و به زور متوسل شدن،خانواده آنچه که فرزندشون در واقعیت هست رو بپذیره،فرزند هر آنچه که توی افکارش هست با خانواده بتونه در میون بذاره و با تمام تفاوت هایی که در عقاید فرزند و خانواده به چشم می خوره،کاملن خونسرد و آروم با هم صحبت کنن و نظرات همدیگه رو بشنون.
قطعن درصد کمی از ما به این درصد از تمدن رسیدیم.چه خودمون چه خانواده ها و چه بعدها فرزندانمون.
این چند روز طی مراوداتی که با چند نفر داشتم کلی حرص خوردم و واقعن دلم می خواست از دستم بر میومد تا یه حرکتی بتونم بزنم.یه چیزی شنیدم که قطعن اون دوست نباید راز اون فرد رو برای من رو داریه می ریخت.ولی شنیدم مادر طرف توی وسایل فرزندش کاندوم پیدا کرده و به باد مشت و لگد گرفتتش و امر کرده با تمام دوست های دختر و پسرش باید قطع رابطه کنه.قطعن من اگر روزی صاحب فرزند شم خودم پیش از این رفتارها باهاش در مورد وسایل پیشگیری از بارداری ناخواسته و انتقال بیماری های مقاربتی حرف می زنم؛این رفتار هیچ ربطی به جنسیت اون فرزند نداره،چون توی خیلی از خانواده های ایرانی پسر آزاده برای هر نوع رابطه ای ولی هنوز خیلی از دخترها از هر چیزی منع میشن در صورتی که اگر یک درصد واقع بین باشیم الان دیگه هرکی هرکاری بخواد چه در خفا چه آشکارا با هر جنسیتی و حتا سنین خیلی خیلی خیلی پایین کارهایی که بخواد رو انجام میده.
یا دیروز با یکی از آشناها هم صحبت شده بودم که اونجور که می گفت شوهرش از اون عهد دقیانوسی هاییه که هنوز زن و دخترهاش برای بلند کردن ناخن و لاک زدن و نوع پوششون یا نماز خوندن و نخوندنشون به این آقا باید پاسخگو باشن.حالا بماند رفتارهای این آقا باعث شده هر سه تای این افراد چادر رو که کنار بذارن هیچ،دختر بزرگه کاملن عقاید مذهبی گذشته ش رو هم کنار گذاشته.
باهاشون یه کم حرف زدم و گفتم الان فکر می کنن با این کلاهی که سرمه و تی شرت و پیرهنی که تنمه قطعن من از این چیزها نکشیدم و صدام از جای گرم در میاد.متقاعدشون کردم که همین نیم ساعت پیش پاسخگوی این بودم که چهارراه استانبول لات خونه س و من نباید با کلاه و ساسبندی که ازم آویزونه اونجا برم و بهتره سنگین تر باشم.

گفتم اونقدر همین سر کردنِ ساده ی کلاه توی دوران دبیرستان ازم منع شده بود که روزی نبود که من در مورد تغییر جنسیت حرف نزنم.گمون می کردم با تغییر جنسیت دادن و پسر شدن، راه هر نوع پوششی برام هموار میشه و لازم نیست به خانواده و بعد به مامورین دولت جواب پس بدم.گرچه الان دارم می فهمم ترنس ها چه عذاب هایی که نمی کشن و سخت بیزارم از ملتی که موجبات ناراحتی و نگرانی های حداقل های دنیا رو فراهم می کنن.
جالبه خانومه انقدر پایه بود هی گفت کسی تو خیابون بهت حرف زد بگو  ترنسم. گفتم نه واقعن نیستم بودم قطعن در جریان میذاشتمتون چون ترسی از این مقوله ندارم و اتفاقن خیلی هم براشون احترام قائلم.از حرفش خیلی هم ذوق کردم که دیگه نگران آروم گفتن این حرف ها نیستیم که تابوهایی که باید تا حدی شکسته شده و شوه با زور زدن های چندین ساله یه چیرهایی داره جا میفته.
به دختر کوچیکه که همراهش بود گفتم درست هم نیست من بخوام تو گوش ت بخونم چیکار کن چیکار نکن و ضد عقاید پدرت مغزتو بشورم ولی هر طور شده از حرف و خواسته ت نگذر چون بعدها حسرت می خوری که چرا از حقت دفاع نکردی و گذاشتی هر کاری می خوان باهات بکنن.می گفت باباش گفته ناراحتی برو شوهر کن.ابلهانه ترین جمله ای که مادر و پدر به دخترشون می تونن بگن.این یعنی تو زندانی مایی و ما اینیم،تو برای خودت اهمیت و آزادی نداری و اگر ناراحتی از این زندان به یه زندان دیگه منتقلت کنیم.حالا اون دختر شانس بیاره زندانبان دومی مردی صد پله بدتر از خانواده ش نباشه...
مامانه از توی کیفش یه جا عینکی پارچه ای بیرون آورد گفت انقدر شوهرم گیر میده و من نمی خوام اذیت شدن دخترهامو ببینم براشون لوازم آرایش میارم یواشکی تو خیابون بتونن بزنن...تمام مدت دلم می خواست فقط توی سرم بکوبم...
درسته درسته مامان خیلی پایه ای بود ولی میزان پایه بودن افراد رو اون روزی باید سنجید که ببینیم تو موقعیت های مختلف باز هم همین پایه بودن رو از خودشون نشون میدن؟ که الان این خانوم اگر بدونه دختر بزرگش برای مثال باکره نیست یا دختر کوچیکه ش همجنسگراست یا اصلن بای هستش باز هم همینقدر پایه و باحال رفتار می کنه؟ که اون مادری هستش که اونقدر با دخترش دوست و رفیق باشه که قبل از راهی شدنش توی اجتماع در مورد هر چیزی باهاش صحبت کنه که اگه پس فردا تو کشوی دخترش کاندوم‌ پیدا کرد دست روش بلند نکنه؟



[ دوشنبه 26 شهریور 1397 ] [ 02:24 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

تعداد کل صفحات : 282 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...