مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

داشتم فیلم "hidden face" رو می دیدم و به غایت آشنا بود و برام و فکر می کنم چند سال پیش هم دیده بودمش و خوب یادم نبود!

جریان دخترکیه که می خواد دوست پسرشو امتحان کنه تا ببینه طرف واقعن دوسش داره یا نه. امتحان کردن فردی که دوستش داریم،حالا چه در مقام دوست پسر،دوست دختر،پارتنر به هر طریقی،همسر هرچی هرچی هرچی، احمقانه ترین کار ممکنه س که نه تنها چیزی رو ثابت نمی کنه که گه می زنه به اعصاب دو طرف. یکی این حرکت یکی دیگه تجسس تو کارای همدیگه و گوشی و لپ تاپ و امثالهم همدیگه رو گشتن و خوندن چیزهای خصوصی همدیگه ولو اینکه اون افراد با هم زیر یک سقف زندگی کنن. چون به نظرم اونقدر باید اطمینان باشه که این کارا احمقانه به نظر برسه. زنگ زدن،اسمس دادن،نامه دادن با اسم دیگری به کسی که دوستش داریم و اونو تو بوته ی آزمایش قرار دادن فقط و فقط حال بد در پی داره...قطعن من جای دخترک بودم از اول این بازی رو شروع نمی کردم چون واقعن اعصابم برای این چیزها نمی کشه و اینکه قرار باشه با چیزی روبرو شم که حالمو بد می کنه و خود لعنتیم خودمو تو این شرایط قرار بدم تا ابد الدهر می سوزم و خون بالا میارم. گرچه تا حدی هم حق میدم بهش چون پسره هرچی ماده می بینه از گردنشون بالا میره و خودشو می ماله بهشون. ولی بازم این کارها فقط حس گند به آدم تزریق می کنه و هیچ چیز دیگه ای نیست. می طلبه یه فیلم دیگه بزنم بر بدن ولی خب واقعن 5 صبح شده پسر بهتره بخوابیم.



[ شنبه 26 آبان 1397 ] [ 05:05 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

هنوز قد چند میلیمتر امید برای تن ندادن به خشکی و دلمردگی مونده و اون کلروفیل های  زنده ی کوچولو باید دست بجنبونن،پیش از اینکه دیر بشه و خشکی به تموم جونشون نفوذ کنه، بی جون یه گوشه بیفتن و یا نهایتن شانس بیارن و توی مشت های پر از برگ یه آدم جمع شن و موقع پایین اومدن و ثبت تصویر،یه تیکه شون توی گوشه ی عکسی که فوکسش روی لبخند اون آدمه جا شه و هیچکس حتا اون برگ رو به یاد نیاره و بعدش به امون خدا رها کنن و برن و تو دلشون بگن گور پدر تمام برگ هایی که یه روزی با امید، سبز شدن و قد کشیدن و حالا بازیچه ی دست چندتا آدم شدن ... اگه به شاخه وصل بودن یه چیزی ولی الان،میون زمین و آسمون،بی آب و دون...فقط باید تسلیم شد و نهایت لطفی که می تونم به چندتاشون بکنم اینه که تا خونه بیارمشون و لای کتاب بذارم و سر نوشت این یکی ها رو به واژه ها پیوند بزنم و بعدها روی جعبه ی کادویی،لای نامه ای چیزی بذارمشون که بازم عمرشون کوتاهه و به اشاره ای پودر میشن می ریزن کف زمین. شاید یه وقت هایی باید کود شد زیر پای بقیه درخت های جنگل و قوت به برگ های تازه ای که بهار قراره سر در بیارن بخشید... اگه بهاری در پیش باشه و جنگل ازمون رو بر نگردونه .




[ شنبه 26 آبان 1397 ] [ 04:20 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ شنبه 26 آبان 1397 ] [ 04:15 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

دیشب موزیک ویدیوی جدید کامران هومن خواننده های مورد علاقه م از بچگی تا الان ریلیز شد. قد ۵۹ ثانیه شو توی اینستا دیدم و شنیدم و به این نتیجه رسیدم اصلن ارزش دانلود کردن،دیدن و شنفتن و از بر کردن ترانه ش و بعدها از حفظ باهاشون خوندن رو نداره.

تا دو سه تا کارای قبلی شون رو هم با عشق دانلود کردم و یکی دوبار دیدم و واقعن حس کردم داره به شعور خودم و خودشون توهین میشه. اون کارهای باحالی که هنوزم خاطره هاشون تو ذهن همه مون هست و مریم حیدرزاده با ترانه هاش غوغا کرده و کامران هومن برای راضی کردن مخاطب از خودشون و ستایلشون مایه گذاشتن نه رنگ و لعاب دخترک ها کجا و این جفنگیات جدید کجا. خیلی ها همینجوری کاراشون ضعیف و به درد نخور شده ها،فقط اینا نیستن.من کارای جدید شادمهر هم طوری که هنوز از هشت نه سالگی یه سری کاراشو حفظم نه به دلم می شینه نه می تونم بیش از دو سه بار گوش بدم. ابی هم همینجور. همچنان قدیمی هاش باب میلمه و اونقدری که اونارو گوش دادم نتونستم آلبوم "جان جوانی" رو حتا هضم کنم چه برسه ندام گوش کنم...

یه تر عظیمی تو همه چیز داره زده میشه که دلنشین بودنشون به یغما رفته و تکرار تکرار تکرار تکرار و سهل شدن هنر و به همون میزان از درجه ی جذابیت و تاثیرگذار بودنش کاسته شدن.



[ شنبه 26 آبان 1397 ] [ 01:04 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]


 



[ جمعه 25 آبان 1397 ] [ 11:11 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

دیروز با حال مرگ از جا کندم و حاضر شدم رفتم. ۵ صبح خوابیده بودم و هشت و نیم پا شدم و چنان سرم گیجی می رفت که خدا می دونه. حتا گفتم بخوابم و نرم ولی چون می دونستم از خودم بدم میاد پاشدم رفتم،گفتم حداقل دیدن این جقله ها یه کم حواسمو از زندگی پرت کنه. نزدیکای ۱۱ کلاسمون تموم شد و تا برسم خونه و جمع کنم و دوش بگیرم دوازده و نیم بود. دیگه نمی تونستم حتا تا دستشویی برم بسکه خوابم میومد و کنار شوفاژ ولو شدم تا ساعت چهار و نیم. عین یه کوآلای اصیل خسته ی خدادادی بودم. بعدشم که پاشدم یه چندتا چیز باید درست می کردم که چندوقت بود به بعدن موکولش می کردم.دیگه گوجه اینا اومدن و با هم یه کم لودگی کردیم و با اون ریزغولی توله سگه کلی بازی کردم و هی خجالت کشید و تو بغل مامانش از خجالت سرشو فرو می کرد و خل خل بازی در میاورد.اوایل وقتی می دیدمش انقدر فشار گریه م شدید می شد نمی تونستم خودمو کنترل کنم و می چپیدم تو اتاق تا برن. همه چیز این بچه شبیه بابابزرگه س و من از شدت دلتنگی تموم وجود مثل نمدِ زده شده در هم تنیده و پیچ واپیچ میشه. برای گوجه لاک زدم و کلی ذوق می کرد از اون توت فرنگی کوچولویی که روی شست پاش زدم و بعدشم که دیگه دخترخاله کوچیکه اومد و تا همین نیم ساعت پیش اینجا بود، با اینکه خیلی از مدرسه تعریف می کنه و عملن سرسام می گیرم ولی واقعن یه وقتایی دلم می خواد تو این خونه ی لعنتی با یکی معاشرت کنم و داد و بیداد و جیغ و عربده کشی نباشه...لذت می برم از حالا داره کتاب می خونه و چقدر حسرت می خورم که من تا اینجای کار سال های زیادی از عمرمو در جهل کتاب نخوندن گذروندم... امروز داشت می گفت یه جا خوندم بهترین خوشبختی اینه که یا کتاب خون باشین یا همنشین کتاب خون داشته باشین. تو دلم پر از ذوق شد که داره به این مسئله اهمیت میده.بارها گفته بودم خیلی از چیزهاش شبیه منه از صداشو چهره ش بگیر تا هیکل و درصد بالایی از تفکراتش. البته بخش عقیدتی سیاسی و مذهبیمون هیچ ربطی به هم نداره!!!! امروز داشت می گفت دوستام همه با یه علاقه ای به شوهر کردن و بچه دار شدن حرف می زنن بهشون میگم مگه تمام زندگی اینه. آدم مگه دیوونه س عمرشو برای بچه حروم کنه؟ نمی خواستم خیلی عقاید خودمو بهش تحمیل کنم و با اینکه حرفاش حرف من بود خیلی گیر ندادم که درست ترین فکره البته از نظر من،حرف هاشو قرص و محکم هم تصدیق نکردم چون خودشه که باید افکارشو جهت بده. ولی واقعن خوبه به این سن آدم مغزش کار کنه و تلاششو برای خودش فکر کردن و برای افکارش جنگیدن بکنه. 

امروزم ناهار با هم خشکاویج و شور کولی (این دفعه ای ها اصلن خوب نیستن و دارم از خوردنشون اذیت میشم کاش از همون مغازه قبلی توی بازار خریده بودم و الان به غلط کردن نمیفتادم، شور کولی هاش خیلی باحال تیست انگار تر و تازه س و هنوز خوب نمک سود نشده و کفری م کرده) زدیم بر بدن و فاز خوشایند گیلان تو بند بند وجودمون ریشه زد.

بعدشم بعدازظهر تا اومدم استراحت کنم هی گیر دادن بهم پاشو برو شیرینی بخر هوس کردیم. منم دیدم که خودمم تنم می خاره واسه دو دیقه هوای بارونی رو استشمام کردن دیگه رفتم گرفتن اومدم که هم صحبت با یه آقای متشخص سنپی شدم و خوشا به سعادت خانواده ش مخصوصن دو تا بچه ش  که انقدر محترم بود. بر عکس یه سری هاشون که فضول و عاری از شعور و کاملن لاسو هستن، معدود راننده هایی هم هستن که واقعن شریفن و آدم دلش می خواد مدام براشون آرزوهای خوب کنه. 

الانم خواب داره بهم غلبه می کنه. دو خط کتاب بخونم و خودمو بهش بسپرم که شب بتونم بیدار باشم فیلم ببینم. دیشب که مثل ۹۹.۹۹درصد تمامی مواقع دخترک رید به اعصابمو زود خودمو خواب کردم. امشب جبران کنم و یه فیلم باحال ببینم.



[ جمعه 25 آبان 1397 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

کاش امکانش بود موقع خوابیدن چشماتو نبندی و این حجم پر از عسل طبیعی ازم دریغ نشه ...

چنگ زدن به تصاویر وقتی واقعیت کیلومترها فاصله داره...



[ جمعه 25 آبان 1397 ] [ 07:05 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

تنها کار دل انگیز این روزها فقط ولو شدن کنار این شوفاژه س و دو تا بالش زیر سرم و کتاب بخونم و چشمام گرم شه و خوابم ببره. بقیه ی چیزها همه در نظرم فیکه...

[ جمعه 25 آبان 1397 ] [ 06:39 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

ناموسن چنان خشکاویجی با نخود سبز ساختم که خودم تو کفِش غوطه ورم. 

[ جمعه 25 آبان 1397 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

حس دخترکُش بودن بهم دست میده موهامو که مرتب نمی کنم و رژ که نمی زنم و دست که پشت گردن تیغ خورده م می کشم. ولی خب همه ش یه حسه که فروکش می کنه چون کسی تصدیقم نمی کنه که اینجوری دخترکُش شدم و مامز میگه شبیه آدم های شر میشی پس بهتره هر از چندگاهی روسری سرت کنی و موهاتو عروسکی شونه کنی!  :/ 

سردردم چنان شدید بود که تقریبن غیر عادی می نمود: دردی دائمی و تیرکش و روحی سیاه تر از همیشه، سپس طلب جسمی و ماری در رم.
به او احتیاج داشتم. به پوستش و به دست هایش بر روی سینه ام.


"عقاید یک دلقک"




[ پنجشنبه 24 آبان 1397 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

هیچ چیز کوفتی جهان اتفاقی نیست و همین کوفتی هایی که اتفاقی نیست دهن دلتنگی منو پاره می کنن...

[ پنجشنبه 24 آبان 1397 ] [ 05:03 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

دارم فیلم coherence رو می بینم و دروغ نگفتم که از تپش قلب دارم بالا میارم و خودمو زرد می کنم. من نه تنها با فیلم های ترسناک میونه ی خوبی ندارم بلکه فیلم های مهیجی تخمه تخیلی هم گوزترسو بودنم رو تشدید می کنه...



[ پنجشنبه 24 آبان 1397 ] [ 03:34 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

حالا که از ما گذشت اومدن یارو باش

کار خدا رو ببین عاقبت مارو باش

بعد یه عمری صبوری کنارم میاد

اشکای شوقه تو چشمام که یارم میاد

...

اینکه دلتنگی و خسته تر از خسته و شیشه ی بشکسته بودنش رو این بشر انقدر با ناز و عشوه و قر و غمزه می خونه دلم می خواست زنده بود و بغلش می کردم و فشارش می دادم...



[ پنجشنبه 24 آبان 1397 ] [ 01:25 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

اون روزایی که بچه بودم و مامان بزرگه و بابا بزرگه حال و حوصله شو داشتن و هنوز از دست و پا نیفتاده بودن،باقالی رشتی تو آب نمک خیس می کردیم و چند ساعت بعد می نشستیم همه دور همدیگه و پوست هاشون رو می کندیم.از پوست های رنگی و جذابشون به وجد میومدم،به قول مامانم بیشتر با باقالی ها لاس می زدم و وقت تلف می کردم تا اینکه واقعن یه کمکی کرده باشم. پوست سبزها از همه راحت تر کنده می شد ولی پوست رنگی ها زمخت تر بودن.رنگ دونه های صورتی و سرخابی و آبی نفتی و نارنجی روی تنشون انقدر سرگرمم می کرد که دلم می خواست با همون پوست ها توی غذا بریزیمشون و همونجوری بخورمشون.فکرشم نمی کردم یه روزی برای اون کار که از نمک روی دست هام شوره زارهای ریز ریز درست می شد و پوست دستم به خارش میفتاد و غر می زدم، قراره دلتنگ شم و بهونه بگیرم‌. هفته ی پیش عمه احسان برام یه غذایی آورد که تا حالا نخورده بودم،بوی باقاله قاتوق می داد و رنگ و لعاب و مواد توش هم به جز نخود سبزهاش عین مواد تشکیل دهنده ی اون بود.اسمشو پرسیدم و حالا هرچی توی گوگل می چرخم تمام خشکاویج های جهان رو با باقالی سبز درست می کنن نه نخود فرنگی.ولی چون مزه ش به دهنم خوش نشست و حسگرهامو تحریک کرد نشستم دونه دونه نخود پوست کندم،خاطره مرور کردم و فقط جلوی اشک ریختنمو گرفتم.چون یه مرضی به جونمه که صفر تا صد غذا درست کردن رو باید با حال خوش انجام بدی و غصه هاتو بعد یا قبلش بخوری. فکر می کنم اگه موقع آشپزی حالم خراب باشه، غصه ها از سر انگشتام می چکه توی غذایی که دارم درست می کنم و هرکی بخوره اونم غصه ش می گیره.واسه همین قریب به یک ساعتی خودمو کنترل کردم و الان که کار پوست کندن نخودها تموم شده نشستم واسه خودم آبغوره می گیرم و فردا صبح علی الطلوع شانس بیارم یه نمه آفتاب بزنه تا شیشه ی آبغوره هامو بذارم پشت پنجره.

دلم می خواست دو تا دستام مشغول کار بود و یکی بی هوا از بالای سرم عکس می گرفت.از منو دست های حنا گرفته م که آب نمک بیشتر رنگ حناهارو با خودش برد، از پیژامه ی مردونه ی دو ایکس لارجم که کل خونواده توش جا میشیم و پاچه های ریش ریشش که امروز از شدت درازی با قیچی افتادم به جونش...اما تا شعاع چهارصد کیلومتری م (اگه بخوام دقیق تر بگم سیصد و سی و یک و چهارصد و چهل و هشت کیلومتری م) کسی نیست که بی هوا ازم عکس بگیره بنابراین مجبورم با دست های نمکی، خودم این لحظه رو ثبت کنم و علیرغم میل باطنیم فقط یه دستم توی این عکس باشه...

تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار،هجرت و هجرت و هجرت





[ پنجشنبه 24 آبان 1397 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

دلم می خواد خودمو به در و دیوار بکوبم وقتی سرعت نت یاری نمی کنه حتا از این فاصله بتونم ببینمش. دلم می خواد کله مو تو کیبورد فرو کنم وقتی اسمم عین.ر نیست تا حداقل چس مثقال نزدیک باشم،دلم می خواد از دست عین.ر حتا خودمو حلق آویز کنم که اون حضور داره و من نمی تونم. دلم می خواد به تک تک فاصله ها از هر نوعی که ایجاد میشن که خود آدمیزاد ایجاد می کنه به تمامش لعنت بفرستم. دلم می خواد از اشکام که دم مشکمن و ازشون متنفرم که انقدر زود سر ریز میشن و هیشکی هیشکی هیشکی به تخمشم نیست فریاد بزنم. دلتنگی روزی هزار وعده به من غلبه می کنه (تو بخون ایت فاکس می) و هیچ راه فراری ازش نیست. وقت خواب، موقع چایی خوردن، زمان آشپزی کردن،وقت زیتون خوردن با غذا،رنگ سبز دیدن،رنگ بنفش،هرچیزی که فکرشو بکنی می تونه منو تا سر حد جنون دلتنگ کنه و هی سعی می کنم به روی خودم نیارم ولی آخرشم لبریز میشم و یه شبی مثل امشب فوران می کنه. هر کاری برای سرگرم کردن خودم می کنم هر کاری ولی باز پسِ ذهنم دلم می خواد از دلتنگی نعره بزنم. هر آدمی یه ظرفیتی داره. من سال هاست از بچگی چیزهایی رو تحمل کردم که گمون می کنم واقعن ظرفیتم خیلی وقته تموم شده ولی جهان از فرو کردن دست بر نمی داره ...

جالب نیست شنا و یوگا پشت سر هم اومدن،جالب نیست کد دو تا شهری که منو می تونن خرد و خاکشیر کنن از دلتنگی، دقیقن یه شماره پس و پیشن،جالب نیست چند روز پیش توی اخبار داشت دقیقن بازی نمی دونم چی چی و کی کی این دو تا شهر رو اعلام می کرد. جالب نیست واقعن جالب نیست انقدر هر روز هر دقیقه هر ثانیه هر لحظه و تمام چیزهای عالم سعی در یادآوری دلتنگی من دارن...

و تسکین این بغض با یاد تو شاید کمی ...

کسی جز تو از دردها و درون من آگاه نیست

کسی جز تو چون تو برای زمانه بزنگاه نیست

 



[ پنجشنبه 24 آبان 1397 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

 

درسته که من همیشه خودمو وامدار صفات کوآلایی م می دونم! اما یه وقت هایی ما کوآلاهای انسان نما هم از شدت فکر و خیال زیاد یا چند ساعت ناقابل بیشتر تو روز خوابیدن ممکنه شب ها خوابمون نبره و هی این پهلو به اون پهلو شیم و آخر سر به تنه ی درخت اکالیپتوسمون بچسبیم و گوسفندهای نداشته مونو بشمریم تا شاید خواب دلش به رحم بیاد و توی چشم هامون خونه کنه.

یه بار دبیرستانی که بودم از ترس امتحان فیزیک خوابم نمی برد و با خجالت کشیدن از خودم که سن و سالی ازم گذشته که بخوام گوسفند بشمرم و این چیزها فقط واسه گول زدن بچه هاست،گفتم توی خیالم گوسفندارو از این سر پرچین به اون ور بفرستم تا شمارششون بیاد دستم و چشمامم کم کم سنگین شه و خیالم راحت شه که گرگ به گله م نزده و تمام گوسفندها صحیح و سالم سر جاشونن. نشون به اون نشون هرچی می شمردم و توی گله های صد تایی دسته بندی شون می کردم هیجانم بیشتر می شد که گوسفندهای بیشتر دست و پا کنم و توی خواب و خیال چوپون سرمایه داری شم که دیگه لازم نیست گوسفند بشمرم چون انقدر توی گله م فراوونی هست که اگه از گشاده دستی چندتایی رو هم در سال به گرگ ها ببخشم چیزی از من کم نمی کنه و اصلن انقدر از صبح تا شب توی در و دشت گشتم و گوسفندها رو هی کردم از فرط خستگی خوابم می بره.

وسط های همین کتاب پسرک قصه که خوابش نمی بره و شروع می کنه به شمردن گوسفندها؛ کلی قصه برای خودش می سازه و تا اونور دنیا پی گوسفندها میره، توی راه به گرگی بر می خوره که اونم به بی خوابی دچار شده و هر گوسفندی رو که شمرده تو صندوقچه ی خیالش زندونی کرده تا توی فرصت مناسب در صندوقچه رو باز کنه و هر بار یه گوسفند زبون بسته رو بیرون بیاره و به نیش بکشه.پسرک از کتاب های توی دستش یکی رو به گرگ می بخشه و گوسفندارو خلاص می کنه و همراهشون تا دشت گوسفندهای خواب میره. من همون گرگه م که حاضر ام در ازای خوندن یه کتاب خوب همه ی گوسفندهای نازنینمو ببخشم و برم توی جام دراز بکشم و کتاب بخونم تا چشمام گرم شه و بهترین خواب دنیا رو تجربه کنم...اینجوری نه از بع بع گوسفند خبریه نه مجبورم هر شب هر شب شال و کلاه کنم ببرمشون چرا و از ترس گرگی که به گله م بزنه خواب به چشمام نیاد،به هر حال تموم چوپون های سرمایه دار دنیا هم یه وقتایی خسیس بازی در میارن و سفت می چسبن به گوسفنداشون تا یه دونه پشم هم ازشون کم نشه!

امشبه رو که گیج خوابم ولی فردا شب اگه خوابم نبرد میای با هم چند تایی گوسفند با پشم های فر خورده ی رنگی نقاشی کنیم تا خسته شیم و کم کم خوابمون ببره؟که اگه منو توییم تا واسه شون شال و کلاه بافتنی نقاشی نکنیم و وسط سیاهی زمستون یه دست سبز پر از علف نکِشیم نمی گیریم بخوابیم.اصلن بذار برم اون چندتا ببیی عروسکی مو بیارم با هم خاله بازی کنیم بعد بذاریم کنارمون پتو رو بکشیم روشون و تا آفتاب سر نزده بخوابیم.آفتاب که در بیاد باید راهی دشت شیم تا خوب بچرن...


نویسنده و تصویرگر: پژمان رحیمی زاده (تصویرگر منتخب جایزه ی جهانی هانس کریستین اندرسن سال 2016)

چاپ دوم 1396

نشر طوطی وابسته به انتشارات فاطمی

گروه سنی الف،ب

10000 تومان

 

 



[ چهارشنبه 23 آبان 1397 ] [ 02:14 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

با حریق یادها هم سفرم

وقتی دورم به تو نزدیک ترم ...



[ چهارشنبه 23 آبان 1397 ] [ 01:47 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ چهارشنبه 23 آبان 1397 ] [ 01:44 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

صبحیه نتم تموم شد و فقط شبانه داشتم، از دو نصف شب تا هفت صبح.می خواستم فعلن نگیرم و کارامو بذارم واسه همین بازه ی زمانی.موفق هم شدم تا ده شب اینا.بیشتر به خودم پرداختم،کله م تو نت نبود و کارایی که باید رو انجام دادم و اینکه می دونستم نت ندارم و بنابراین وقتی از خواب پاشدم کورمال کورمال پی امی که کسی بهم نمیده مگر دو تا دونه از این کانال اون کانال فوروارد کرده بود برام ررو چک نکردم.ولی خیلی دووم نیاوردم و یه بسته گرفتم...این نصف شبونه هه به درد فیلم دانلود کردن می خوره.

امروز ظهر باید دیرتر می رفتم و بنابراین برگشتم مصادف شد با تاریکی هوا و حس باحالی بهم دست نداد،امروز هم نیم ساعتی از زمانمون کم شده بود و فقط یک ساعت آموزش و تمرین و فلان بود.این بچه ریزه هه به همون میزان که تو مخمه (به روش خندیدم دیگه رسمن میاد شق شق می کوبه تخت کمر من 18 سال ازش بزرگتر می خنده و میره تو افق) در نظرم بامزه س.بقیه هم که تینیِجرن و از رفتار و لبخندهاشون و حس هاشون یاد دوران راهنمایی خودم میفتم. اول که بودیم دخترعمه ی یکی از هم کلاسی هامون سوم راهنمایی بود.توی تیم بسکت مدرسه بود و اووووف خاک ره اش توتیای چشمام بود اصلن! الان یادم میفته از دست خودم هم خنده م می گیره هم معذب میشم. قشنگ معلوم بوده که تو کفش بودم و هیروم تلقی می کردمش. زنگ های تفریح می رفتم به هم کلاسی م می گفتم بیا این چیپس و پفک رو بگیر به دخترعمه ت مرجان هم تعارف کن،بعد قند تو دلم آب می شد وقتی می خورد:)) جالبه خود منی که توی کلاس جز ایکس و وای و زی که دوستای گرمابه و گلستانم بودن،یه مشت تو مخی که دور و برم می پلکیدن و مجل نمیذاشتم،خودم در کف یکی دیگه غوطه ور بود و چنین در برابرش سیریش بازی در میاوردم، تنها هم و غم اون سالمم این بود که دخترک سوم رو تموم کنه از این مدرسه میره و من شکست عشقی خواهم خورد! که البته شکست عشقی نخوردم چون سال بعد که دوم بود یه دخترک بچه پر رو اومد تو مدرسه مون و کلاس ما و نوشتن نامه های عاشقانه و عارفانه شروع شد و صد البته بیش از پیش بی ادب شدن من! هنوزم گهگاهی اسم دخترک رو اینور اونور سرچ می کنم ببینم دست بر قضا پیداش می کنم یا نه؟ که نه که نه که نه ... یادمه سر کلاس کل بود ببینیم کی می تونه خلاصه مخ اینو بزنه! که البته پیروز میدون خودم شدم و دیگه پیش هم نشستن هامون شروع شد که بعد از یه مدت انقدر سر کلاس حرف می زدیم جامونو معلم ها عوض کردن و من باید باز هم متوسل به زنگ های تفریح می شدم... خلاصه این تینِیج های کلاسمون به شدت منو یاد خودِ اون روزهام میندازن و هم خنده م می گیره هم دلم می خواد از فرط دلتنگی برای اون روزها زانوی غم بغل بگیرم. یه خانوم 31 ساله هم هست که گوزترسو تر از منه بنده خدا،دیگه ببین اون چیه روی منو سفید کرده هی گفتم بیا پشت بند من فلان کن والا منم ترسو ام کل جهان می دونن ولی خب نیومد دیگه حق هم داره،روبرو شدن با ترس هامون واقعن سخته،خود منم اون جلسه انجام داده بود ترسم ریخته بودها این جلسه باز دست و پام می لرزید...

بعدش که رسیدم خونه یه چایی با محبوب ترین بیسکویت هر دو جهان،سلامت، آخ سلامت لعنتی با اون عکس پُلی خواجویی اصفان! روی بسته ش زدم بر بدن و دو ساعت گمونم کاملن جان به جان آفرین تسلیم کرده بودم. وقتی پا شدم خواب به طرز شگفت انگیزی انگار خستگی هامو از تنم درآورده بود.گرچه بعدش وایسادم آشپزی و انقدر از مخلوط رب های مختلف و ادویه ای که زده بودم خوردم تا به تر تر افتادم و چهار ساعت هم سر کاسه دستشویی نشستم و نالیدم از دل پیچه. الانم ببینم حس و حالش هست یه معرفی کتاب بنویسم یا نه. خودم با عکسی که براش گرفتم خیلی حال می کنم و عشق زودتر گذاشتنش رو دارم. گرچه سر همین عکس هی مامز جیغ می زد پاشو پدرسگ از رو چمن ملت رد میشن چپ چپ نگات می کنن میگن این خله چیکار می کنه، الان نگهبانه میاد پدرتو در میاره پاشو صدتا گرفتم خوب شد.




[ چهارشنبه 23 آبان 1397 ] [ 01:43 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

تازه دیشب دوزاری م افتاد این النگوهارو می تونم چنین کنار هم بچینم و رنگین کمون بسازم ازشون... وگرنه پیش از این شلخته وار دستم می کردم و هر رنگی یه گوشه ای برای خودش جلون می داد...اینجوری هم اونا خوشحال ترن هم من...



[ چهارشنبه 23 آبان 1397 ] [ 01:23 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

تعداد کل صفحات : 293 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...