مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

کلاس سوم دبستان بودم و یه تی شرت سبز آستین کوتاه تنم بود که آستینش با سه تا نوار سرمه ای طراحی شده بود که بینشون خالی بود و میون اون فضاهای خالی یه ریزه از بازوم پیدا بود.سر کوچه درختی دایی مامانه رو دیدیم و بعد از سلام و احوالپرسی گفت پرستو جون تو دیگه بزرگ شدی و پوشیدن اینجور لباس ها مناسب نیست آستین بلند باید بپوشی.
چهارم دبستان بودم که خاله و شوهرخاله ی مامانم اومده بودن خونه مون. روسری سرم نیست،خاله ی مامانم که میگن یک شبه جو دین و مذهب زیر پوستش دوییده و رفته عکس های بیکینی پوشیده ی زمان شاهش رو از خونه ی فامیل جمع کرده و پاره کرده و ریخته دور؛منو می کشه یه گوشه که زشته جلو آقا مصطفا شوهرش بدون روسری بگردم،شلوارک که دیگه واویلاست برم یه لباس مناسب تر تنم کنم و روسری سر کنم و پیششون بشینم.
اول راهنمایی ام،خاله هه میگه شوهرش بهش گفته پرستو دیگه بزرگ شده و اگه نخواد روسری سرش کنه من دیگه خونه ی خواهر و مادرت نمیام.
بیست و دو سالمه،منو مامانمو مامان بزرگه و بابا بزرگه رفتیم خونه ی خاله م اینا،خاله هه آروم بهم میگه برم تو آشپزخونه(با چراغ های خاموش) چون یکی از دوست و آشناهای فوقِ مذهبی شون مهمونشونن و خوب نیست منو با این تیپ ببینن،هروقت رفتن بیام بیرون.
بیست و سه سالمه،بله برون دخترخاله م دعوت نمیشیم به خاطر تفاوت نوع پوشش هامون،به خاطر اینکه فاز فکری پدرش در جهان دیگری سیر می کنه و برای ما چیز دیگری ست.
بیست و شیش سالمه،برای موندن رد رژم روی چونه ی یه آدم که دوست داشتنی من محسوب میشه و به هیچکسی جز من مربوط نیست باید از اون موقع تا حالا جواب پس بدم؛هار شدم،زیادی آزاد بودم،دخترای مردم از این گه ها بخورن ننه بابا پدرشونو در میاره.
بیست و هفت سالمه،حاضر شدم و کلاه جدید سر گذاشتم و از ذوق تیپم چندتایی سلفی از خودم می گیرم.بحث و دعوا بالا می گیره،منیریه محله ی درستی نیست،با این قیافه می خوای بیای جلب توجه کنی؟تو آدم نمیشی،عقده داری مردم تو خیابون بهت متلک بندازنو لباساتو نگاه کنن؟
10 ماه دیگه بیست و هشت سالمه و هنوز دارم به مادر،پدر،همه ی افراد خانواده،دوستی که ازم به عنوان کشف حجاب کرده!!! یاد می کنه،همسایه،هم وطن،ملت حال به هم زن،عباس احمدی و زنش جواب پس میدم.


اراجیف تبریک روز دختر رو جمع کنین وقتی هنوز هیچکدوم ما آزادی اینو نداریم چی بپوشیم،چه نوع طرز تفکری داشته باشیم،با کیا بگردیم،چه کسانی رو دوست داشته باشیم یا کجاها بریم و چیکارا بکنیم.پس جای این تبریک های لوس و بی معنی یه کم برای چیزی که می خواین باشین بجنگین.


Dn worry

B monkey !




[ یکشنبه 24 تیر 1397 ] [ 08:30 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

حوصله م پکیده، دلم می خواد یه حرکتی بزنم یه کاری کنم ولی فقط خمیازه م میاد و گرممه و بی اعصابم.

کتاب خوندنم بهم فاز نمیده حتا الان، فقط نشستم برای هزارمین بار فیلم "The cabin in the woods" رو جسته گریخته دیدم، نمی دونم چرا انقدر این فیلم بهم حال میده؟

یه غبار غم و اندوه و درد و حال نا خوشایند و تاریکی و کِدِری و مهتابی با اون رنگ حال به هم زنش توی این خونه س که حالمو می رینه و هیچ قدرتی برای خوب کردن حالم ندارم. کاش می شد آدمی تا ابد جمع کنه بره جاهایی که حالش خوبه و از زیر بار غصه ها شونه خالی کنه...



[ یکشنبه 24 تیر 1397 ] [ 07:35 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

رفتیم توی کافه نشستیم و پسرک که اومد سفارش بگیره گفت خیلی بامزه این، تیپتون لاکچریه! و من از اونجایی که واقعن بر خلاف خیلی ها که از چسی گذاشتن و خودشونو با کلاس و خرمایه جلوه دادن لذت می برن، از اینکه کسی به خاطر لباس هام بخواد بگه بچه مایه داره طرف، سخت مکدذ میشم. گفتم جناب به این تیپ نمیگن لاکچری، تو دسته ی هیپی ها طبقه بندی میشه و هیپی ها هم اصولن از قشر فقیر جامعه جامعه هستن! بعد حالا دو ساعت وایساده تعارف تیکه پاره می کنه این چه حرفیه! آقا ولم کن لاکچری چیه آخه؟ اصلن حرف اضافه زدن یعنی چی؟

بعد از کافه هه که انقدر شلوغ بود و به شربتخونه ش پناه برده بودیم و سهممون یه بستنی سنتی شد و یه شربتی که به لعنت خدا هم نمی ارزید و فقط بانمک بود رنگ و لعابش و شکل و شمایلش، رفتیم تو کوچه پس کوچه ها نشستیم به ژامبون و خیارشور و زیتون خوردن. حالا بماند که هم وطنان مسیحیمون اومده بودن پی مهیا کردن بساط و کیلو کیلو ژامبون و چیپس و خیار شور می خریدن و دو ساعت توی صف بودیم و همونجا اولین نشانه های عمل کدن سیلاکس ب دل و روده مو داشتم حس می کردم. زیتون رو من باب کار نکردن شکمامون گرفته بودیم که بشوره ببره! منتها این زیتونا خاصیت ندارن که! دومین باره اینجوری گوشه ی خیابون می شینم کف زمین و چنین خوردنی رو تجربه می کنم، انقدر باب میلمه که خدا می دونه، از صدتا رستوران و کافه نشستن بهم بیشتر فاز میده، اون بار سه نفری نشستیم و خوردیم و کیفور شدیم...لعنت به زمان لعنتی که چنین زود می گذره ...

اولین لقمه ها رو که داشتیم می گرفتیم یه پیرمرده اومد سمتون که پاشین جمع کنین برین فلان محله بشینین،اینجا جای این کارا نیست!!!! محل نذاشتم چون نمی خواستم حال خوشمو خراب کنم تا اینکه دو سه بار دیگه گفت (پیرمردی بود چنین علاف!) دیگه خونم به جوش اومد و گفتم چیه مگه چیکار می کنیم داریم کالباس می خوریم، می خورین شما هم ؟! بعد مثل اینکه فهمید چه ترکمونی زده گفت خب عیبی نداره ولی خوردین برین! به ولله می خواستم شیشه زیتون رو بکوبم تو سرش بگم مگه چیکار داریم می کنیم؟ علف و درد بی درمون دود می کنیم یا داریم گوشه ی خیابون تو همدیگه می لولیم یا توی بطری آب معدنیمون جای آب پرتقال و آب چیز دیگری ریختیم؟ ما فقط نشستیم یه گوشه خوراکی های محبوبمون رو می خوریم، که اصلن داریم توی هم می لولیم که اصلن جای آب پررتقال یه کوفت دیگه س یا یه نکبتی داریم دود می کنیم به تو چه آخه ؟! چرا یک سری فکر می کنن کوچه و خیابون هم قباله ی پدرشونه ؟!

خلاصه شرش رو کم کرد و انتهای کوچه گم و گور شد، نیم ساعتی نشستیم به خوردن و لذت بردن که دیدم از آخرای کوچه باز داره پیداش میشه! همون موقع هم ما داشتیم جمع می کردیم بریم دید داریم میریم دیگه رفت! خدایا من که تا اون سنین نمی کشم، ولی اگر زنده موندم ازت خواهس می کنم انقدر خرفت و علاف نباشم و سرم تو کار خودم باشه کاری نداشته باشم کی کجا نشسته چیکار می کنه و چیکار نمی کنه، انقدر خودمو حقیر نکنم و عقده هایی که تو جوونی نتونستم انجام بدم رو چوب نکنم بکوبم تو سر جوون ها :)


تو لپم یه تیکه ژامبونو خیارشوره که چنین باد کرده :/



[ یکشنبه 24 تیر 1397 ] [ 12:33 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]





[ یکشنبه 24 تیر 1397 ] [ 12:18 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

واساده بودیم عکس بگیریم با این لیوایز چرک سیاه چغره! صاب مغازه اومده میگه یه مدل دیگه شم توئه :/ گفتم خیلی خوبه آخه؟! می خوایم عکس بگیریم فقط، بعد واساد چپ چپ نگامون کرد انگار قراره از پشت ویترین اون تی شرت زشتشو بدزدیم! گفتم آقا انقدر نگاه کردی معذب شدیم بفرمایین تو! بعد پر رو واسادم عکسمونو گرفتیم رفتیم!



[ یکشنبه 24 تیر 1397 ] [ 12:16 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

شاید جدن واقعیت داشته باشه که هیچ جای جهان خونه ی خود آدم نمیشه ولی آدمیزاد به تجربه زنده س و در ورای کسب این تجارب کلی خاطره چه خوب چه بد چه عالی چه هراس انگیز چه آرامش بخش و ... برای خودش و اطرافیان می سازه که تمامشون بازم از یادآوری شون دهنش پشت و رو میشه حتا برای خوب ها هم غصه ت می گیره چرا انقدر زود ته کشیدن؟ تمام این ها مستلزم بیرون زدن از خونه س. تمام خاطرات رو چه خوب چه بد بازم دلت می خواد تک تکشونو از نو تجربه کنی حتا اگه مجبور باشی شب و نصف شب، با خبر و بی خبر، خسته و تنها از خونه بیرون بزنی یا دوباره برگردی به خونه، همونی که میگی هیچ جایی خونه ی خود آدم نمیشه گاهی رنج آور و خفه کننده برات رقم می خوره...

به یک خواب اساسی نیازمندم،به چندتا پست گذاشتنو یک ریز حرف زدن،به نوشتن دو سه شب از سررسیدم که این چندشب همراهم نبود و نشد بنویسم.به هضم کردن این روزها که زود گذشت و منو باز تو غم های خودم فرو برد.

آدمیزاد چه مرگش میشه که هنوز رفع دلتنگی نکرده باز دلتنگ میشه؟



[ شنبه 23 تیر 1397 ] [ 02:10 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

اون لحظه ای که "از قصد" جواب تلفن کسی رو نمیدیم، اگه یک درصد فقط احتمال اینو می دادیم شاید طرف داره جون میده هرگز انقدر مشمئزکننده رفتار نمی کردیم.

[ جمعه 22 تیر 1397 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

چندتا از این آدم ها غصه دارن از ترک کردن این شهر؟

هی اشکامو قورت میدم از دماغم می زنه بیرون...



[ جمعه 22 تیر 1397 ] [ 07:24 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ جمعه 22 تیر 1397 ] [ 01:16 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

نمی دونم اونجایی از فیلم که برادره خواهره رو زندانی می کنه واسه اینه که فهمیده خواهرش با یه دختر رابطه داره یا اینکه از رفتار دوست دختر خواهرش حالش گرفته س و می خواد با جدایی انداختن بینشون کرمشو یه جوری بریزه؟!... به هرحال اگر حدس اولم درست باشه تو همین لحظاته که می تونی آدم خوبای زندگی تو بشناسی که ببینی واقعن خوبن یا وقتی ماهیت اصلی وجودتو که هیچ ربطی بهشون نداره متوجه میشن، تازه دعوا و درگیری ها و داد و بیدادهای ابلهانه شون رو شروع می کنن...

هی هرچی بخوام در موردش بگم یه جورایی لو میره و دلم نمیاد مزه شو از بین ببرم، ولی اگه من جای مونا بودم ... اه ولش کن.

فقط اینکه واقعن یه روزی یه وسپا می خرمو کیف و حال جهان رو با کسی و یا کسانی که باید می کنم. همه ش دلم می گیره، همه ش تنم اسیره ... لعنت به قوانین حال به هم زن این کشور که برای داشتن یه موتور چسکی باید آرزو به دل بمونن خیلی از دخترهاش ...


ژانر: درام، عاشقانه، هیجان انگیز

ستارگان: Natalie Press, Emily Blunt, Paddy Considine

کارگردان: Pawel Pawlikowski

محصول کشور: انگلستان

نمره منتقدین: 82/100

مدت زمان: 86 دقیقه

MY summer of Love_2004

می بوسَمَت می بوسَمَت از دور

هرشب کتک خوردی کتک خوردی کتک خوردی ...




[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]





[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 05:39 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

دیروز رفتیم توی یکی از این پاساژهای هفت حوض (محله ای که زمانی محله ی باحالی بود برای خدش الان مملو از افراد بی فرهنگی شده که هیچ از مصاحبت باهاشون لذت نمی برم) پی لباس خریدن برای اون جقله ها. رفتیم طبقه ی پایین یه جا و بعد تحمل نگاه های چرت یکی دو تا همجنس و پیدا نکردن چیزی از در بغلی رفتیم طبقه بالا. راهروهاشون به هم راه داره و صدا به خوبی میره و میاد، همون لحظه فهمیدیم به محض بیرون اومدن ما دخترک هایی که داشتن می ترکیدن تا ما بریم و مثل کنیز حاج باقر به ویز ویز پشت سر این و اون بپردازن و به خیال اینکه ما رفتیم یک بند داشتن می بافتن. خنده مون گرفته بود بیش از اینکه غبطه به خال داغونشون بخوریم. مامز گفت هیس هیس بذار ببینم واقعن تو رو میگن؟ یعنی انقدر بیکارن؟ بعد دیدیم بعله واقعن بیکارن و صد البته بی عار! خلاصه اون یکی داشت می گفت فکر کرده با این بندیلکایی که به خودش آویزون کرده و کلاهی که سر کرده خیلی باحال شده؟! (دخترم، اول سطح سواد و شعور و آگاهی تو افزایش بده برای تو که فروشنده این این چیزها حیاتی تره تا هرچه بیشتر فروختن، شعور چون به کارت میاد و سواد برای اینکه بدونی بندیلک ها اسمشون ساسبنده، آ قربون عمو!) بعد مامز هم سرشو از طبقه ی دوم کرد بیرون گفت آره به همون اندازه که توی بی شخصیت از پشت سر ملت حرف زدن احساس باحالی می کنی :)) آقا اینارو میگی؟! معلوم نیست کدوم سوراخی رفتن دیگه صداشون در نیومد. حالا این وسط پرانتز باز کنم بگم کم پیش میاد در اطرافیانم کسی به حق خواهی از من بلند شه، اصولن من قبلش توی خونه مورد مواخذه قرار می گیرم یا بعدش باید حرف بشنفم که چندبار بگم فلان مدل نیا بیرون هرکسی بهت حرف نزنه!

 می خوام بگم از بالا تا پایین ما ملت مشکل داره، آب و خاک این کشور هم مشکل داره که اینجوری به دنیا میایم رشد می کنیم و بعد میمیریم :)

حالا خواهرم تویی که پوشش منو به تمسخر می گیری و داری خفقون می گیری تا من زودتر برم پشت سر من حرف بزنی، آب ندیدی وگرنه شناگر ماهری هستی و قطعن از "نتونستن" هات این تمسخر ناشی میشه، منم تو تنگنام ولی مثل تو یه گوشه نمی شینم تمسخر کنم یا زور بشنوم و عقده هام رو سر یکی دیگه خالی کنم، عین چی دارم با امثال تو و افکار ابلهانه تون می جنگم :) پس به جای ضایع کردن هم جنست، یه کم شعورت رو بالا ببر و حق خواهی در وهله ی اول برای خودت و بعد برای اطرافیانت رو بیاموز و انقدر انگل وار روزگار نگذرون ...

خواستم برم محترمانه باهاشون حرف بزنم بگم خب که چی؟ حالا به من خندیدی چی شد؟مامز نذاشت متاسفانه، وگرنه من در برابر قاتی کردن هام و بد و بیراه گفتن هام گاهی چنان منطقی میشم که با لبخند و کلمات قلمبه سلمبه چنان طرف مقابل رو مزین به اکریلیک قهوه ای غلیـــظ می کنم که سر به راه شدن پیشه می کنه.

بعد خدایی با این میزان از فهم، پیگیر صفحه ی خانوم علینژاد من باب آزادی در حجابتونین؟! بابا خیلی باحالیم ما!



[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 05:37 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

تا بیست سالگی جز شازده کوچولو و چندتایی کتاب که به زور و ضرب مدرسه و خلاصه کردن ها باید می خوندیم هیچ کتابی نخونده بودم و در برابر کتاب خوندن واقعن مقاومت نشون می دادم!تازه خیلی هم ادعای با کلاسی می کردم که تا به حال زیر بار کتاب خوندن نرفتم.اولین بار هم به پیشنهاد دوستی که منو کتاب خون کرد مشتی کتاب دور از جهان من بود که اگر بلافاصله بعد از خوندن اون ها با حوزه ی ادبیات کودک و نوجوان آشنا نمی شدم قطعن تا آخر عمر همچون گذشته همونجور دل چرکین نسبت به کتاب و کتاب خوندن باقی می موندم. به گفته ی اون دوست 1984 و قلعه ی حیوانات رو  خوندم و هر روز دلم بیشتر ور می مالید! هنوز هم نسبت به نود درصد ادبیات بزرگسال مخصوصن کتاب های کاملن سیاسی دل و روده ام به هم می پیچه،مگر اینکه کتاب فوق العاده روان و دلنشینی کسی که خوب چم و خم علایق ام رو می دونه بهم پیشنهاد و یا هدیه بده و بخونم وگرنه اینکه فکر کنین من برم کتاب فروشی و سراغ قفسه ی بزرگسال برم و در به در دنبال کتاب بگردم سخت در اشتباهین، اصلن تو خواب هم نمی تونم این مصیبت رو به خودم ببینم.ادبیات بزرگسال برای من جز کلمه های قلمبه سلمبه با خوانشی سخت که خوندنمو به تعویق میندازه و کم پیش میاد قصه و روایتشون منو سر ذوق بیاره و دنبال خودش بکشه، چیز دیگری نیست.
تو این راه هم نویسنده ها و مترجم های باحالی بوده و هستن،نویسنده هایی اغلب خارجی چون واقعن نویسندگان قدرتمندی توی ادبیات کودک نوجوان توی ایران نداریم که تمام کارهاش قوی باشه ولی از صمیم قلبم میگم کتاب هایی که واقعن روی نگرشم به جهان و آدم ها تاثیرات قطعن مطلوبی گذاشته کتاب هایی بودن که کیوان ترجمه کرده.یکی دیگه از مهم ترین افراد زندگی م هم فرازمینی بود که سه سال پیش دستمو گرفت برد شورای کتاب کودک و گفت برو حالتو ببر! بعد دیگه غرق شدن تو دنیای کتاب ها شروع شد و پس از اون آشنایی با یه عالم آدم نرمالو که دغدغه ی کودک نوجوان دارن حتا اگه سنشون به قول یک سری ها به خوندن کتاب کودک نخوره! و من همیشه باید هوار بزنم ربطی به سن و سال نداره.
روز ادبیات کودک و نوجوان رو تبریک میگم. برای من که کلن تو تبریک ها و تسلیت ها هیچ عکس العملی نشون نمیدم واقعن این روز محترم و غنیمته و روی سرم میذارمش.

_ با تشکر از حضور پینکی پینکی، موجود نرمایشی گرمایشی در سمت چپ تصویر! و موجود نرمایشی سرمایشی با دندون های نمدی که تیزی شون توهمی بیش نیست! در سمت راست تصویر که مرا در ثبت این عکس یاری بسیار کردند و تشکر ویژه از حضرت عباس احمدی همسایه ی طبقه ی پایین و مهین همسرش که مشوق من بوده و هستن :))



[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 05:18 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

یک سری ها حتا اگر توی یک شهر دیگه باشن و رفیق گرمابه و گلستان دنیای مجازی باشن فقط و هیچ وقت هم همدیگه رو ندیده باشین باز هم انقدر افکارتون رو نزدیک به هم می بینین انگار همسایه دیوار به دیوارین که از بچگی با هم بزرگ شدین. یکی از این افراد صورتی بانوئه، امروز واقعن حس کردم از بیخ و بن افکارمون خیلی به هم شباهت داره خیلی و من این خوشایند حالم بود...




[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 05:15 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

دیشب از فرط خواب و خستگی نشد که بشه که بنویسم، به هوای صبح ساعت شیش پاشدن و آزمایش کوفتی خون هم زود خوابیدم و بعد عین جنازه باز تا ساعت یک ربع به یازده که پاشم حاضر شم خوابیدم. تنها کاری هم که دیروز کردم یه کم جمع و جور کردن بود و بسته بندی چیز میزایی که باید و بماند بازم یکی دو قلم از کارهایی که باید انجام می دادم موند و امروزم که نشد که بشه که انجام بدم.

باید دوازده دم بازارچه لاله می بودم و از صدقه سر ترافیک های همیشگی این شهر کوفتی یک ربع دیرتر رسیدم، وقتی هم رسیدم سیلاکس و کاهو و شیر دیشب تازه اثراتشون رو داشتن میذاشتم که فهمیدم بعله به اسهال دچار شدم، خلاصه یه لنگم بیرون بود یه لنگم تو دستشویی بازارچه لاله. دیگه یه خرده با شادان اونجاها گشتیم و چیزایی که باید رو تحویلش دادم و یکی دوتایی چیز میز خریدیم برا خودمونو بعدشم یه نمه راه اومدیم و من تو تمام این مدت 5 تا بطری آب معدنی خوردم و هنوز که هنوزه تشنمه. از اونجا هم باید میومدم می رفتیم با مامز برای اون بزغاله کوچیکه که تولدشه کادو می خریدیم. ای بدم میاد از این حرکت که توی یه مراسمی حضور نداریم ولی باید کادوشو تداذک ببینیم، این لحظات کارد بزنی خونم در نمیاد حقیقتن. خلاصه دو تا لباس شیتان پیتانی برا بزغاله کوچیکه گرفتیم یه لباس هم برای گوجه. از این متوقع بار آوردن بچه ها یا اینکه حسودی ش نشه برای اون یکی هم بخریم. چیه خدایی این کارا؟ یکی دیگه از دلایلی که از بیخ و بن از بچه بدم میاد همین چیزاس و از اونجایی که از یکی دو هفته پیش دلم پیش باکسر چارخونه بنفشه گیر کرده بود امروز یه باکسر چارخونه آبی سفید دیدم و اگه نمی خریدمش دیوانه می شدم قطعن، همون یه دونه رو هم از اون رنگ داشت و نمی خریدمش لعن و نفرین به خودم می فرستادم. پسره بنده خدا خیلی هم مودب بود دو سه بار گفت خیلی عذر می خوام برای خودتون می خواین ؟! تو چشماش جمله ی "خانوم به ولله اینا مردونه س" رو به وضوح می شد دید ولی خب دست خودم نیست مدت هاست از این لامصب های راحت گشاد نخی دلم می خواست و باید نیازم رو در راستای داشتنشون برطرف می کردم، بعدشم واقعن شبیه شلوارک می مونن هیچ چیز غیر عادی ای به نظر نمی رسه که این ها لباس زیر مردونه تلقی میشن، هی به این آقای بنفش هم میگم بیا از اینا بپوش به خرجش نمیره.
رسیدیم خونه ده دیقه بعد گوجه اینا از راه رسیدن یه ذره چلوندمشون و بعد دیگه دیدم واقعن حوصله ی بچه ها رو از یه بازه ی زمانی به بعد دیگه ندارم و بعد هی خدا خدا می کردم زودتر برن که استراحت کنم ...




[ دوشنبه 18 تیر 1397 ] [ 12:57 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

الان هیچ حوصله ی آهنگ های لیلا رو که همیشه دلم قیلی ویلی میره برا آهنگاش ندارم. ولی تا آخرین حد ممکن زیاد کردم که صدای حال به هم زن اینارو نشنوم. دلم می خواد خفه شون کنم دلم می خواد خفه شون کنم دلم می خواد خفه شون کنم،حتا وسط این آهنگا حس می کنم باز صداشونو می شنوم،فقط می خوام بالا بیارم بعد خفه شن بعد بخوابم تا ابد تا ابد تا ابد تا ابد،از صداشون حالم به هم می خوره کاش لال بشن کاش خفه شن کاش خفقون بگیرن،خسته م خسته م خسته م.

اگه معنای خانواده اینه من ریدم به تک تک خانواده ها. آدم از بته به عمل بیاد شرف داره.



[ شنبه 16 تیر 1397 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ شنبه 16 تیر 1397 ] [ 01:45 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ شنبه 16 تیر 1397 ] [ 01:45 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

فقط اینکه واقعن نمی دونم، این خارجکیا کات می کنن، یکیشون میمیره،درد بی درمان می گیرن،هرچی هرچی هرچیشون میشه خیلی منطقی و دایورت وار بر تستیکل سمت چپی عمل می کنن. طرف کات کرده با عشقش می بینن همو لبخند می زنن خیلی شیک می پرسن الان چیکار می کنی؟! حالا من باشم تا یک سال نوری می خوام بشینم عر و ونگ راه بندازم.

یا یه جای دیگه دخترک قبل از دوست شدن با معلمش بی اف داشته، پسره مرده، داره چیزهای مربوط به اونو می بینه یه ذره چونه ش لرزید تموم شد رفت! حالا من یکی میگه بالای چشمت ابرو آب از دماغم، دهنم چشمم گوشم همه جا به عنوان اشک سر ریز می کنه آخر سرم آروم نمیشم باز اوج می گیرم...

آخرش لنگ در هوا تموم شد، قطعن هر آدمی دلش پایان خوش کتاب ها و فیلم ها و سریال هارو می طلبه!


Bloomington_2010



[ شنبه 16 تیر 1397 ] [ 03:53 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

با اینکه دوازده و نیم پاشدم و از ساعت 4 صبح هم خواب بودم ولی از همون موقع که پاشدم تا همین الان که ساعت سه و نیم نصف شبه همه ش تو حالت خلسه ی خواب بودم. کلی هم کار داشتم و دارم هنوز، کوفتی آب بدن انسان به ثانیه نکشیده تو این هوا تبخیر میشه ها، این لعنتی ها که باید خشک شن نمیشن...بازم یه تیکه دیگه از کارام موند، ولی خب از اون سنجاق سینه بافتنی هایی که چهار پنج سالی بود درست نکرده بودم یه دونه برا دلنشین (اسمش باحال نیست آخه خداوکیلی؟!) بافتم بعدشم شیرجه زدم روی کامواهامو یه رنگین کمونیشم برای خودم درست کردم. عکسشو گذاشتم تو اینستا پسره اومده یه کاره کامنت گذاشته این پرچم همجـ.نسگراهاس! یا حضرت عباس احمدی همسایه ی طبقه ی پایین! داداش اولندش برو اطلاعاتتو افزایش بده! دومندش به تو چه؟! اومدم سنحاق کردم به تی شرت تو؟! وااااای پروردگارا هی می خوام محل نذارم به این جماعت هی نمیشه،هی نمیذارن آدم خفقون بگیره. بابا سر در خشتک خویش فرو کنید و به کار خویش مشغول باشید و پیش از هر نقطی اطلاعاتتونو افزایش بدید! خب؟!

نشستم یه فیلمم دیدم که توی پست بعدی در موردش می نویسم. الان تمام فکر و ذهنم پیش این خورشیده س زودتر خشک شه سنجاقشو بچسبونم بگیرم بخوابم، به ولله که گیج و ویج خوابم.



[ شنبه 16 تیر 1397 ] [ 03:37 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

تعداد کل صفحات : 270 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...