مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ



[ چهارشنبه 27 دی 1396 ] [ 03:52 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

آقا صبح ساعت ده اِلارم گذاشته بودم پاشم خودم از هراس اینکه اِلارمو خاموش کردم و خوابیدم دقیقن 9:59 عین فنر تو باسن رفته ها از جا پریدم خل الجالق به خدا ! هیچی دیگه یوخده بیدار بودیم کار و بارمونو زدیم باز دوباره غش کردم تا ساعت یک. بعدشم پاشدم و یه کرمی که افتاده بود به جونم رو به سرانجام رسوندم، یک عدد رو کوسنی رنگین کمونی بافتم که تعریف از خود نباشه و به قول تو حمل بر خود ستایی نباشه، نری اینارو توی وبلاگت بنویسی ! :))) باهاش خیلی حال می کنم. دیگه تمام مدت سر اون نشسته بودم و یه نیمچه نگاهی هم به فیلم میلم و سریال های آبکی و موزیک های اکثرن به درد نخور این روزهای ماهواره مینداختم ببینم کی به کیه، یه وری داشت "بگو منو کم داری_کامران هومن" می داد چنان عین ندید بدیدها با آب دهن آویزون و چشم های از حدقه بیرون زده نشستم به دیدنش انگار تا حالا نه دیدم نه شنیدم و اصلن فایلشم ندارم :/ خودم پیش خودم معذب شدم از این تینِیج بازی حقیقتن ... خلاصه رو کوسنیه که تموم شد یورش بردم سمت کامواهام و گوله شون کردم، وای پسر گوله کردن کاموا رسمن دهن سرویس می کنه و از هرگونه بافتن، سخت تره حتا، مخصوصن اگه یه دست و پا چلفتی تمام عیار باشی و یکی دوبار از دستت بیفته قل بخوره بره اینور اونور و دو سه متری از کاموایی که گوله کردی باز بشه و اشکت رو در بیاره ... تموم که شد، یه دلمه بادمجون زدم بر بدن و خودمو ساختم  نشستم سر موتیف بافتن برای این یکی رو کوسنی نارنجیه. آخ آخ که ندانی که چقدر من دیوانه ی هم نشینی نارنجی و سبزآبی در کنار همدیگه م، یه نمه زرد و سبز مغزپسته ای هم بیاری وسطشون و قِر و غمزه بیان که دیگه فبها ...

فیلم "خطای ستارگان بخت ما" رو دانلود کردم و امشب اگه یاری کنه چشمام و خواب سراغم نیاد یحتمل بشینم ببینمش، گرچه از اینکه هنوز فرصتی پیش نیومده تا کتابشو بخونم حالم گرفته س ... فیلم"شگفتی" رو هم دانلود کردم ولی خب مثل سگ پشیمونم! کیفیت پرده ایه و بر جان و دلم نمی نشینه ... اصلن شیطونه میگه بشینم بقیه ی "مستر نو بادی" رو ببینم ... آخه اونم انقدر فضای داستانی ش دارکه و حال خودمم والا چندان رو به خوشی نیست که پذیرای چنین جریاناتی باشم، نمی دونم ... شایدم برم مثل آدم یکی دو تا دیگه موتیف بزنم بر بدن و کتاب و بعدشم خواب و به تمام فیلم های دنیا هم دهن کجی کنم اصلن ...




[ چهارشنبه 27 دی 1396 ] [ 02:16 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

محصولات "باراکا" رو دوس دارم و با تمام ایرانی بودنش و اینکه باید واقع بین بود که اکثر کالاها و خوراکی های وطنی از درد بی درمون هم بدترن، محصولات باحالی داره. بسته بندی هاش هم خوبه، یعنی خوب بود منتها پریشب که تبلیغ شکلات صبونه شو دیدم ضد حال خوردم. دقیقن شیشه ای که شکلات صبونه ی باراکا توش ریخته شده، شکل و شمایل شیشه های نوتلا رو داره. وقتی یه محصولی انقدر خوبه، به نظرم توهین به شعور مخاطب و پایین بودن اعتماد به نفسشونه که تو شیشه ی مشابه محصولات خارجی بسته بندی میشه... این همه گرافیست داریم ما یعنی واقعن نمی تونن بدن یکی یه چیزی طراحی کنه ؟! چرا همیشه باید انقدر رو عن همدیگه و دیگران سکی بریم؟

امشبم که با فرازمینی حرف می زدیم، امشب که نه، عصریه، یکی دیگه از محصولاتشو برام گفت که خیلی باحاله گویا، گفتم عکسشو بفرست برم بگیرم اگه به چشمم خورد ... خلاصه حیفه وقتی یه محصول ایرانی تو طعم و مزه و کیفیت انقدر قوی ظاهر میشه، با این بسته بندی های تقلیدی خودشو پایین بیاره ...



[ چهارشنبه 27 دی 1396 ] [ 02:02 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

بچگی هام بود که خیلی عشق چایی داشتم، اونم به عشق قند انداختن توی نعلبکی و از توی استکان چایی روش ریختن و با ته استکان اون قند رو له کردن و داغو داغ هورت کشیدن، یه وقتایی سر صبونه به عشق این کار سه چهارتا چایی می خوردم، البته من یه استکان کوچولوی ریزه میزه داشتم، اون بزرگا برا آدم بزرگا بود. الان دیگه دو سه روزم چایی نخورم برام مهم نیست، یعنی باشه می خورم نباشه اهمیتی نمیدم، نون شب نیست برام که واجب باشه، یه سریا جونشون به چایی بنده. ولی وقتی باشه، باید نبات و دارچین و گل سرخ و گاهی اگر حوصله م بکشه عرق نعنا و یه چندتا دونه بهارنارنج اصل شیراز و یه ذره هم زنجبیل توش بریزم و خودمو مهمون یه چایی جذاب کنم ... اینجوری حتا بیشتر از بچگی ها که عشق چایی خوردن تو نعلبکی رو داشتم به دلم میشینه ... امروز موقع صبونه ای که ساعت دو و سه زدم بر بدن، حس عرق نعنا و بهارنارنج و زنجبیل نداشتم و به گل سرخ و دارچین بسنده کردم ... الان حتا بازم دلم خواست یه آب جوش بذارم و خودمو مهمون یه چایی این چنینی کنم، چه کنم که حسش نیست ...





[ چهارشنبه 27 دی 1396 ] [ 01:58 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

بنفشه پَسَر، تصور اینکه این کانورس هارو پات کنی با یه لنگه جوراب سبز سیدی و یه لنگه از جوراب بنفش هات گرچه می دونم تو از این خل بازی های من از خودت در نمیاری، ولی تصور قدم هایی با جوراب های بنفشت و این کانورس ها دیوانه م می کنه ... یا حتا این جوراب رنگی رنگی لوزی ای ها با این ها ... انقدر این کانورس ها دیوانه م کرده که دلم می خواد تو خیالم یه جفت هم من بخرم ازشون و با هم ست کنیم ...





[ چهارشنبه 27 دی 1396 ] [ 01:44 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

دلم می خواد یه عالمه صدف جمع کنم، اون صدف هایی که تو آوردی و توی کیسه ی بنفشه رو دلم نمیاد درشونو باز کنم مبادا بوی خوششون بپره، چه برسه اینکه دلم بیاد ازشون استفاده کنم ... دولا میشم یکی دو تایی هم بر می دارم ولی نه، حوصله م نمی کشه، یکی از اون دو تا صدف که اصلن شکسته، جفتشونو دوباره پرت می کنم وسط آب، قسمتشون باشه دوباره بر می گردن توی ساحل و یکی که براش مهم نیست صدف شسته رفته جمع کنه یا صدف های لب پَر شده، اون دو تا رو هم می ریزه تو جیبش و با خودش می بره، قسمتشون هم نباشه تا ابد میرن یه گوشه از دریا می شینن برا خودشون. دلم می خواد از ته ساندویچم که گفته بودیم یکی شو گوجه نریزه چون من بیزارم از گوجه های شل و ول و آبدار ساندویچی ها ولی با این حال ریخته بود و نون باگته چنان خیس و تیلیس شده بود؛ چندتا لقمه هم به مرغ های دریایی بدیم، ولی بیشتر از این ها گرسنه م که بخوام ته ساندویچمو باهاشون شریک شم. به نظرت کدومشون می تونن جاناتان یا حداقل یکی از نوادگانش باشن؟ راستشو بخوای هیچ وقت کتابشو نخوندم فقط یه بار صوتی شو گوش دادم و هرکی ندونه تو که خوب می دونی من یک درصد هم تمرکز واسه این کتاب های صوتی سوسول بازی ندارم، کتاب رو باید دستم بگیرم، برم زیر پتو و خرت خرت صفحه هاشو ورق بزنم و بخونم، تنها کتابی که صوتی شو می فهمم چی میگه، شازده کوچولوئه، اونم  چون تمامشو از بَرَم. فقط یه چیزی بود که پلی شده بود و من سرگرم کار خودم بودم و تنها چیزی که فهمیدم این بود که اسم مرغ دریاییه جاناتان بود. من بودم یه قصه ی طول و دراز که هیچ وقت تموم نمی شد در مورد یه اسب دریایی به اسم جاناتان می نوشتم. بعد هی راه می رفتم میومدم بهت می گفتم جاناتان، اسب دریایی، بیا صبونه بخوریم، جاناتان اسب دریایی چایی می خوای بیارم برات؟ جاناتان اسب دریایی، چه بر دل می شینه نگاهت. جاناتان اسب دریایی، ... بعد تو می گفتی کوفت و جاناتان، کوفت و اسب دریایی. بعد من یه گوشه می نشستم کله مو فرو می کردم تو شکم پینکی پینکی و اشک تمساح می ریختم. تو هم که از این عادت ها نداری برداری سر آدمو بذاری رو شونه ت بگی خب حالا گریه نکن هرچقدر می خوای بهم بگو جاناتان اسب دریایی، بعد ادای یه اسب دریایی که از قضا اسمش جاناتانه در میاوردی و من دیگه گریه هام یادم می رفت و غش غش می خندیدم و پیتیکو کنون با هم دیگه شیهه می کشیدیم.




[ سه شنبه 26 دی 1396 ] [ 03:18 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

دیگه مجبور بودم زودتر از چیزی که دلم می خواست بیدار شم حاضر شیم بریم. دخترخاله بزرگه خرید مرید از بازار داشت ما هم که مصیبت کش کل جهان دیگه! نه تنها مصیبت کش که بار کش هم هستیم! رفتیم خریداشو کرد حمالی هاشو بارکشی هاشم با ما بود. شکرِ خدا تو مرام اینا خونوادگی تشکر هم کلن جایی نداره. رفتیم یه مغازه شورت و زیرپوش مردونه اینا برا شوهر خودشو شوهر خواهر شوهرش می خواست، منم اون وسطا از فرصت استفاده کردم گفتم برا خودم یکی دو تا زیرپوش مردونه بخرم که انقدر مام و سپری گند نزنه به زیر بغل پیرهن هام. بعد هرچی بالا پایین کردم زیرپوشارو حالا سوای قیمتش که بیشتر به تی شرت می مونست تا زیرپوش، چنان دراز بود گفتم آقا اینکه از زیر پیرهن میزنه بیرون یعنی باید تو شلوار؟ حرفمو تصدیق کرد و یوخده یه جوری م شد، من بچگی هامم لباسی رو می دادم تو شلوارم بغضم می گرفت یا حکافی بود هوا یه نم سرد باشه مامانه به زور د تا شلوار پام کنه عر می زدما آقا عر. خلاصه زیرپوشه رو دادم بهش و تشکر کردم. لی ناموسن یه سری شورت مردونه داشت بنفشه پَسَر دلم خواست بگیرم برات ولی خب اینا جنبه ندارن که انقدر مامانه چپ چپ نگام کرد که شورت مردونه می خوای چیکار خودم خودمو جمع کردم! ولی ناموسن یکی دو تا سبز داشت اصلن الانم که یادشون میفتم آه از نهادم بر می خیزه. خلاصه اونجا خریدامونو کردیمو چندتا جای دیگه هم رفتیم. ببین پسر کلی به باسنم فشار اومد وقتی منو همه جا بردن نالوتی ها ولی وقتی گفتم بیاین بریم من فلان نخو می خوام چنان قیافه گرفتن منم باسنمو کردم بهشون اومدم برا خودم این طرف هرچی هم صدام زدن به هیچ جام حساب نکردم. منت اینارو بکشم من؟ عمرن. خودم بعدن میرم می خرم باسن لق جهان اصلن. با توجه به اینکه دیشب اتمام حجت کرده بودم من مسلم بیا نیستم غذاش خوبه که خوبه دم به دیقه تو این شلوغی رفتن و هول هولکیغذا خوردن عن منو در میاره، قبول هم کرده بودنا ولی از اونجایی که کلن خانواده ی ما خودشون حرف های خودشون رو نقض می کنن باز به زور ما رو کشیدن بردن تو اون جنگل مولا، آقا من خودم هلاک غذاهای مسلمم ولی چند وقت یک بار تموم شد رفت نه اینکه دم به دیقه تو اون شلوغی گه بری بشینی دو لقمه غذا بخوری دردت شه بسکه ملت ور ور زر زر ور ور زر زر. هیچی دیگه آخر سر هم هیچی کاسب نشدم که، اون زا زیرپوش اونم از بادی سپلشی که می خواستم و انقدر گرون بود بی خیالش شدم. خدایی چرا زیرپوش دخترونه آستین دار نیم زنن همه ش از این فوفولیای بی آستین و حلقه ای ایناس؟ خب اونا که باز رد مام و سپری اینا میره به خورد لباس آدم تاثیری نداره که ... ولله گیری کردیم به این دنیا خواهر.

وسط های راه هم بعد از اینکه اینا چسی اومدن برام و نیومدن بریم نخی که می خواستم رو بخرم یه پسرک اومد یهو جلو راهم سلام کرد، منم که بی اعصاب گفتم سلام. یه کار میگه متولد چه ماهی هستین؟ فقط چپ چپ نگاش کردم چون فکر کردم مزاحمه و قصد کرم ریختن داره، صد البته قطعن کسی که اینجوری میاد جلو آدم و اولش زمینه سازی نمی کنه خودشم باسنش می خاره. منم راهمو کشیدم رفتم. حالا مامانه واساده میگه برا چی می خواین اردیبهشتیه :/ ینی کارد می زدی خونم در نمیومدا اومده میگه خب مثل آدم واسا ببین چیکارت دارن ملت، می خواست بهت عطر بفروشه. گفتم مدل اون لاسویی بود بعدشم دلم نخواسته باهاش ارتباط برقرار کنم دیگه؟ راهمو کشیدم اومدم ... صد البته بعدش عذاب وجدان گرفتم چرا رفتارم با پسرک اونجوری بود، ولی بارها انقدر تو خیابون واسادم و این افراد رو که اکثرن ادرس می خوان بپرسن یا حداقل اداشو در میارن، جدی گرفتم و بعد کرم اینو داشتن خانوم شماره بدم خانوم شماره بدین خانوم درد خانوم کوفت، که کلن حوصله شونو ندارم و ترجیح میدم یه رفتار سگی بکنم تا اینکه شبیه یه احمق جلوه کنم. به هرحال من که عطر مطر هم نمی خواستم بخرم که، متولد هر ماهی هستم.


بعدشم یه سنپ زدیم برگشتیم خونه. آخ آخ اینو بگم امروز رفتیم مترو سوار شیم دخترخاله هه کارت نداشت، فقط هم باجه ی بلیت اعتباری ها باز بود، اون یکی باجه رو بسته بودن، بی شرف بازی جدید که اعتباری بههت قالب کنن. خلاصه رفتیم اون جلو میگه خانوم من پول دارم کارت بکشین یه تک سفره بدین دختره قبول نکرد، قبلش هم پرسیدیم بلیت دو سفره دارین؟ گفت نوچ! این نوچ رو که گفت فهمیدم درصد شعورش پایین تر از این حرف هاست و از رفتارش مطمئن شدم قطعن اون روزی که پسرک ترنس توی همین ایستگاه داشت دم باجه ی بلیت اعتباری دعوا می کرد و فحش می داد قطعن همین عاری از شعور نشسته بوده و یه کرمی ریخته که پسرک چنین برآشفته بود. حالا ببین من کی برم حال اینو بگیرم، امروز بارمون زیاد بود وگرنه خداوکیلی موقع برگشت می خواستیم با مترو برگردیم بریم رئیسی مدیری کوفتی از اونجارو پیدا کنیم حداقل شاید اون شعور و ادب یاد کارمندش بده گرچه از اون بالا بالاییاش عاری از شعوریم همه تو این مملکت این که جای خود داره ... بعدشم به دخترخاله هه گفت کارتخوان ندارم چیه می خوای من پاشم برم برات از دستگاه پول بگیرم بیام ؟! اینو که گفت به دخترخاله هه گفتم بردار بردار کارتتو بیا بریم این مثکه شعور نداره. دختره بهش نمی دونم چرا بر خورد؟ داشت خودشو جر وا جر می کرد اون پشت و هوار می زد که تو شعور نداری. بعله من شعور ندارم من بیشعورم ولی تو بیشعور تری که وقتی یکی مثل آدم داره ازت یه سوالی می پرسه میگی نوچ! اونم وقتی با اون آدم هیچ صمیمیتی نداره و ارباب رجوعه و باید مثل آدم پاسخگوش باشی. خلاصه من رفتم پایین کارت مامانه رو بگیرم که اشتباهی رفتم یه ور دیگه، تا اومدم بالا دیدم دخترخاله هه رفته پول از ATM گرفته ولی وقتی رفته کارت بخره دختره ی عنتر گفته نمیدم! خلاصه مامور اونجا براش کارت زده گفته برو خانوم ...

بعد اون وقت ناراحتم میشیم بلا سر خودمون و ملت و مملکتمون میاد، خدایی بسکه عنیم. خودمون چشم دیدار همدیگه رو نداریم بعد میریم تو خیابون شورتمونو رو سر می کشیم دنبال آزادی و عوض شدن رژیم چاقی لاغری هستیم. ما این گوریل بنفش انگوری هم از سرمون زیاده، تازه همینشم باید شاکر خداوند باشیم.

رسیدیم خونه مثل یه کوآلای اصیل گوله شدم زیر پتو و یکی دو ساعتی خواب رو زدم بر بدن. بعدشم از اونجایی که تز بسته بندی این خرت و پرت ها بر خلاف دیشب که هیچی به ذهنم نمیومد و کاغذ سبزآبی ای که انتخاب کرده بودم پاره کردم انداختم یه وری، امشب نشستم مثل آدم سرش و به سرانجام رسوندمش و دقیقن همونی شد که می خواستم ... الانم خدایی پاش پاش پاشو جمع کنیم دو خط کتاب بخونیم بخوابیم.




[ سه شنبه 26 دی 1396 ] [ 02:54 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

الان که این نقاشیه رو دیدم دلم خواست چند روزی از ماهی بودن استعفا بدم و مثل تو اسب دریایی بشم. بعد شکم های قلمبه مونو به هم دیگه بمالیم و دم های فرفری مونو اینجوری به هم دیگه بپیچیم و پشت یکی از مرجان ها و شقایق ها کمین کنیم و بعدشم یه عالمه پوزه هامونو به هم دیگه بمالیم و بوسه از هم دیگه قرض بگیریم ... البته هنوزم یه وقتایی ماهی میشم تا تو با انتهای دم فر خورده ت فلس های لزجمو غلغلک بدی و منم با باله هام دو تا خال روی شکمتو لمس کنم و تو هی غلغلکت بگیره و ریسه بری از خنده ... راستی تا حالا هیچ دقت کردی اگه خال سمت چپیه یه کم پایین تر بود (چپ تو راست من!) یا خال سمت راستیه (راست تو چپ من!) یه کم بالاتر، اونوقت هر دوتاشون توی یه خط قرار می گرفتن؟ من همین الانشم با اینکه خال های روی شکمت روی یه خط صاف قرار نگرفتن می تونم با لب های ماهی شده م یا دم اسب دریایی گونه م روی شکمت یه پاره خط بکشم ...







[ سه شنبه 26 دی 1396 ] [ 01:21 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ سه شنبه 26 دی 1396 ] [ 12:34 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

همه تا جایی که می تونن روی موج شکن پیش رفتن برن اون جلو سر در بیارن ببینن چه خبره. هیچکس به ساحل توجهی نداره همه حواسشون اون طرفه یکی دو تا بوسه ی ناقابل ما توجه هیچکسو جلب نمی کنه زود باش دست بجنبون تا سراشون اون طرفیه هنوز.‌‌.. غلام‌ میگه بیاین ببرمتون از نزدیک ببینین، پسرک میگه برید برید با کشتی در حال غرق شدن سلفی بگیرید ... بعد می خنده. بعد دندون های زردش پیدا میشه. شاید اگه تو جریانات پلاسکو و سانچی و زلزله ی کرمانشاه بود سلفی های زیادی می گرفت و به آلبومش اضافه می کرد.

از بازار ماهی فروش ها رد میشیم که هرچی چشم می چرخونی انگار از بال بال زدن یه ماهی بقیه شونم به این حال میفتن و همه مثل پره های هلی کوپتر می چرخن می چرخن می چرخن می چرخن دهنشون باز و بسته میشه دارن جون میدن... هی می خوام نگاه نکنم هی می خوام نبینم از گوشه های چشمم یه عالم ماهی تکون تکون می خورن نفس های آخرشون رو می کشن؟ یا ماهی فروش محض معرکه گرفتن اینجوری ولشون کرده و یه ذره دست و پا بزنن باز میندازدشون تو اون وان چرک کثیفه که یه عالم ماهی توی همدیگه می لولن؟ چشمامو می بندم، پشت کاپشنشو می گیرم میرم این صحنه های لعنتی تا ابد جلو چشمم می مونه اون ازون برونه اون از همه دردناک تر جون می داد انگار هرچی گنده منده تر باشن جونشون دیرتر از تنشون در میره... تا عمر دارم هربار ماهی بخورم این صحنه جلو چشمم میاد ... پیرزنه میگه: "وا چیه مگه ماهیه دیگه" چپ چپ نگاه می کنه میره انگار خیلی براش عادیه جون دادن اون همه موجود با چشم های همیشه باز و لب هایی که به هوای یه ذره آب برای چندثانیه بیشتر زنده موندن التماس به در و دیوار و رهگذرها می کنن ... اونوقت پسرک میگه بریم با کشتی ای که با موج شکن ها برخورد کرده و اون زن با اون همه ترس داره میره خبر از شوهری، عزیزی کسیش که اون توئه بگیره سلفی بگیریم ... اون حتمن توی کلکسیونش از جون دادن ماهی ها هم فیلم و عکس داره ...






[ سه شنبه 26 دی 1396 ] [ 12:11 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

دریا این طرف موج شکن به منی که سال ها ازش دور بودم و له لهِ به آغوش کشیدنش رو می زدم موج های کف آلود و صدف و گوش ماهی ارزونی می  کنه و وقتی قربون صدقه ش میرم سرشو بیشتر روی پاهام جا به جا می کنه و ناز و غمزه میاد؛ دست توی موهاش می کنم و دلم می خواد به جای این همه بی قراری، زودتر به خواب بره و آروم شه این همه تلاطم ... چند قدم اونورتر اما انگار خشمش با هیچ چیز فروکش نمی کرد چنان یه کشتی رو به سمت موج شکن سوق داده بود که کرور کرور کمک می رفت اون طرف دریا ... زن فقط وقت کرده بود سریع لباساشو تن کنه و بچه شو بزنه زیر بغل و بیاد دم اسکله پرس و جو کنه، از چشم هاش غم می بارید. همون دریایی که دامن پر چین گل گلیشو پهن کرده بود تا ما سوار قایق شیم و منجوق های ریز براق آبی بارون بزنه تو صورتمون و برای مرغ های دریایی نون بریزیم و اونا هم دنبالمون بیان، حالا بیخ گوش ما دیوونه بازیش گل کرده بود و می خواست جون چند نفر رو بگیره ... خیلی اونورتر خیلی دورتر هم زورش چربید، به یه کشتی بزرگ به سی و دو نفر آدم ... توئه لعنتی انقدر بزرگی و وسعت داری که اون کشتی به اون گندگی و اون همه آدم رو تو شکمت جا دادی و اگه بخوای می تونی همه مونو تو دل خودت دفن کنی و اب از اب تکون نخوره ... هیچکس این طرف واینستاده جز چندتا رهگذر که انگار انقدر دریا رو دیدن دیگه براشون تازگی نداره با سه چهارتا سگ که بیشتر از اون رهگذرها شوق پرسه زدن کنار ساحلو دارن. من عین دریا ندیده ها همچنان با ولع نگاهش می کنم و دوس دارم موج ها با قدرت بیشتری خودشونو بکوبن به پاهام و با ذوق فرار کنم... چهره ی خانومه میاد هی جلوی چشمم، کاش خبر بدی بهش نداده باشن وگرنه تا عمر داره از هرچی آب و دریا و ساحل و ماهی و صدفه کینه به دل می گیره ...



[ سه شنبه 26 دی 1396 ] [ 12:10 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

چند روزی هست که آلبوم تک نفره ی "امید نعمتی" ریلیز شده. انقدر این چندوقت کارهای ضعیف از خودشو گروهشون شنیدم که رغبت نمی کنم به طور غیر قانونی و کاملن پلیدانه و رایگان برم آلبومشو دانلود کنم گوش بدم ببینم چه کرده چه برسه بخوام برم براش هزینه کنم ... عادت تمام خواننده های ما همینه خب، اولش قوی ظاهر میشن بعدش نه تنها پیشرفتی در کارشون مشهود نیست که هر روز پسرفت می کنن ... بعد از "آلبوم آقای بنفش"، تا حدودی "شهر من بخند" هم خوب بود، ولی باید قبول کرد "آقای بنفش" خیلی خلاقیت و نبوغ بیشتری داشت و بعد رفته رفته بقیه ی سینگل تِرک ها و بعدش هم ضعف پشت ضعف ...

یعنی این ماهواره "نفس نفس_ابی" این ریمیکس شده هه رو نشون میده چنان با اخم و تخم می زنم یه ور دیگه که خدا می دونه، اون از ابی که چنین کرد و پاک ناامیدمون، از بقیه حقیقتن انتظاری ندارم ... خیلی وقته یا سلیقه ی من خیلی سخت شده یا اینا واقعن دارن گند می زنن. آخه این حس رو نسبت به آلبوم آخری های نامجو و شاهین هم داشتم. رضا یزدانی هم همینطور. همه ش تکرار تکرار تکرار تکرار ... نامجو که عملن بازخوانی بود اسمشو گذاشت آلبوم جدید! داداچ تو هم ما رو گیر آوردی ؟!




[ دوشنبه 25 دی 1396 ] [ 01:02 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

این دفعه قاتی حنا یه خورده قهوه هم ریختم. هرکی رسید یه چیزی گفت اون یکی گفت بوی سیگار شوهر منو میده این یکی از حموم اومدم چنان ریز شده تو صورت من میگه این بوی سیگار از کجا میاد هان؟! کله مو نشون میدم و بی خیال میشه ...

به طرز عجیب غریبی صبح ساعت ده و خرده ای اینا پاشدم و هرچی خودمو کشتم خوابم نبرد که نبرد دیگه پاشدم پی بافتن و اینا و یه سری تز اومد تو مخم که اگه عملی شون نمی کردم مخم منشعب می شد. اصلن دلیل بزرگه ی اینکه خوابم میومد ولی خوابم نمی برد همین کرمی بود که تو جونم افتاده بود، صبونه نخورده توی جام نشستم پرده رو زدم کنار یه ذره نور بیاد توی اتاق و شروع کردم، متاسفانه اولی اونجوری که می خواستم پیش نرفت و چنان کیس و چینی به کارم افتاد که اشکم داشت در میومد. دیگه هی انقدر ور رفتیم باهاش و از من اصرار که فلان مدلی می خوام و مامز که نه این زشت میشه من بهت نمیگم خلاصه تزمو عملی کردیم و همچین خفن از آب دراومد کف جفتمون برید. اینکه به آدم و سلیقه ی آدم و چیزی که تو ذهن آدمه اعتماد نمی کنن و بعدش متوجه میشن زور به باسنم میاره. خلاصه ظهر هم نخوابیدم و نشستم پی درست کردن بقیه ی این پدرسوخته بازی ها! کت جینه رو چنان حالی بهش دادم که اگه هزار هزار دیگه از اون توی دنیا باشن مال خودمو می تونم از بین هزارتا پیدا کنم ... اول زد به سرم به این دیریم من درآوردی پَر هم آویزون کنم من باب جذاب تر شدن ولی دیدم پَر روی لباس اونم پشت دو روزه داغون میشه و نمیشه هم که شستش، بنابراین بی خیال شدم و پر ارغوانی هارو دوباره برگردوندم سر جاشون... بعدم نشستم رو کوسنی ارغوانیه رو یه حالی بهش دادم گرچه نصفه نیمه رها شد چون واقعن سر درد داره جونمو می گیره. تمام این مدت سنگینی حنا که مثل کلوخ و گل و لای میشه رو کله داشتم تحمل می کردم بعدش چونان گاوی خشمگین افتادم روی غذا و صبونه و ناهاری که نخورده بودم رو با لقمه های گنده ی تخم مرغ آب پز و گوجه و خیارشور و ترشی از خجالتش در اومد! از اونور هم دو ساعت تو حموم داشتم این کوفتی ها رو می شستم وای پسر از هر سوراخ سنبه ای حنا می ریخت کف و در و دیوار حموم دیگه جونم داشت به لبم می رسید...

امروزم که با اینکه نوار مشکی زده بودن همه ی کانال ها، تمام برنامه های طنز رو نشون داد به تخمه ژاپنی شون هم نبود فوت این 32 نفر ... البته این طنزهای چرت که نه تنها لبخند به لب نمیاره بلکه آأم رو مغموم گوشه ای می نشونه چون به این نتیجه می رسی که سروش صحت توی فصل دوم "لیسانسه ها" به معنای واقعی کلمه گند زده و شعور مخاطب به سخره گرفته شده. 5 تا فصل از The Fosters دیدم هربار با اشتیاق بیشتری اپیزودها رو نگاه می کردم، حالا یه سریال ایرانی به فصل دو کشیده نکشیده چنان از چشمم افتاده که حتا رغبت نمی کنم مث فصل یک اونچنان پر شور دنبالش کنم.

با اینکه بغضم گرفت از فوت این 32 نفر ولی هنوز چنان داغدار بابا بزرگه و خاله هه هستم و هر روز بیش از پیش داره دهنم از نبودنشون و دلتنگی پاره میشه که صادقانه حال ندارم برای کاسه ی داغ تر از آش شدن، فقط می تونم برای خانواده هاشون آرزوی صبر کنم، درد مزخرف و چندش باریه مرگ یک عزیز که هیچ چیز هیچ چیز هیچ چیز تسکینش نمیده و گه اضافی می خورن بعد از یه مدت عادی میشه و افراد یادشون میره، سُس شعری بیش نیست که محض خر کردن خودمون میگیم ... و بار دیگه نحسی این مملکت گه گریبانگیر یه عالم آدم شد و هیچی به هیچی یکی دو روز عزای عمومی و دوباره دو روز بعد هزار هزار اتفاق از این دست ... هر روز بیشتر از این کشور منحوس حال به هم زن بدم میاد. بعد طرف صاف صاف وایساده از این حرف می زنه باید به نوجوونامون طرز استفاده ی صحیح از فضای مجازی رو یاد بدیم!!!! نرینی استاد ؟! شما خودت بلدی مگه که جای بابا بزرگ جد منی؟ دو سه هفته تلگرام فیلتر بود یک هفته اینستا، شماها خوبین شماها بلدین، نذار خدایی شکممو بگیرم و از فرط خنده بشاشم به خودم که انقدر شماها سوژه این خداوکیلی در تمام امور ...


پاشیم بابا پاشیم جمع کنیم بخوابیم که سر درد داره امونمونو می بره پسر. جای دوری نمی رفت اگه یاری می کرد و ما دو خط کتاب می خوندیم، این کتابه با اینکه در ابتدای امر دوست داشتنی در نظرم اومد الان نمی دونم چرا انقدر کند داره پیش میره. این مدرسه هه هم که شادان برام از کتابخونه ش کتاب آورده، کتاب هاش یکی از یکی بدتر و افتضاح ترن و بدا به حال اون زبون بسته هایی که مجبورن اینارو بخونن ...




[ دوشنبه 25 دی 1396 ] [ 01:00 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

دلم می خواد بشینم کنارت با نورِ آشپزخونه قلاب بافی کنم بعد هی پتو سبزه رو بِکِشم روت پتوی خودمم بندازم روت سردت نشه، من هزارتا لباس تنمه تا سرما بخواد به پوستم نفوذ می کنه طول می کشه، تو یه لا پیرهن بیشتر تنت نیست... بعد صبح که قلاب بافیه آماده میشه بندازمش روی میز، کوچولو موچولوئه ها ولی اون قسمت خالی چارقد سبزه رو که پُر می کنه ... چقدر دلم می خواد برام کتاب بخونی حتا شده یه سطر، فقط با صدای خوابالود چند خطی برام بخونی و خوابت ببره یا نه سر کارم بذاری که داره خوابت می بره زیر لب یه چیزهایی بگی و من هی دوزاریم نیفته و هی ازت بپرسم ...

منم منگوله های این موتیف گردالوئه رو که درست کنم می خوابم، می ترسم بخوابم زمان زودتر از دستم در بره ...



[ یکشنبه 24 دی 1396 ] [ 02:31 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

نه ناخن هاش کاشته، نه بینی ش عملیه و نه صدتا چرت و پرت و آت آشغال زیر پوستش تزریق کرده... چقدر از این مدل زیباها دنیامون کم داره... من در اکثر دخترکان این شهر نه تنها زیبایی نمی بینم که تمامش شده مشتی عمل و چشم و هم چشمی های احمقانه ... پاشو جمع کنیم وسایلمونو بریم هندی آفریقایی جایی، هرمزی بوشهری سیستان بلوچستانی چیزی، اصلن پاشو بریم میون ایل زندگی کنیم... پاشو پیش از اینکه اونا هم گرفتار حماقت های مدرنیته شن و لباس های سنتی و زیورآلات عهد قجری شونو یه گوشه ای رها کنن و دست درازی کنن به اراجیف دنیای این روزها ...




[ یکشنبه 24 دی 1396 ] [ 02:13 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

علیجانی از همسایه های قدیمیه، چیز زیادی ازش یادم نیست جز اینکه ولع اینو داشتم که به زور و ضربِ پرت کردن پشتی کف اتاق و روش وایسادن قدم به پنجره می رسید و می تونستم حیاطشون رو دید بزنم و وقتی حس می کردم الانه که لو برم و منو می بینه سرمو تندی می دزدیدم و برای دید زدن دوباره خودمو آماده می کردم و دفعه های بعدی و بعدی با جرئت بیشتری این کار رو انجام می دادم. واحد ما مثل شریفه اینا و خانوم شاکری اینا و صغی اینا پنجره هاش رو به حیاط یا از این طرف مثل خانوم گنجی اینا سمت پارک باز نمی شد،تنها دار و درختی که چشمم بهشون میفتاد درخت های حیاط درندشت علیجانی اینا بود یه دونه درخت خرمالو هم داشتن که همیشه ی خدا حسرت خرمالوهاشو داشتم و اونقدر به آرزوم نرسیدم که آخر سر با کوبیدن خونه شونو یه ساختمون شیتان پیتانی چند طبقه ساختن؛ اون درخت خرمالو هم برای همیشه ناپدید شد.یکی از خاطره هایی که عجیب ازش یادمه این بود که هیچ وقت خدا این آدم رو اتو کشیده و با کت شلوار یا یه لباس آبرومند ندیدم.گمونم علیجانی وقتی عروسی هم دعوتش می کردن با همون پیژامه ای که کِشش زیر شکمش بود و اون زیرپوش سفید که به زردی می زد با چندتا سوراخ که از اثرات سیگار کشیدنش بود؛ با همین تیپ حاضر می شد.نه که بگم وضع مالی ش بد بودا نه اصلن،مایه دار محل بود ولی کلن دلش می خواست خیلی خودمونی و ندار باشه با همه! حتا یادمه انقدر خودمونی و صمیمی بود که وقتی پسر بچه ها شاخه و برگ درخت های توی پارک رو می کندن از فرط صمیمیت با چوب دنبالشون می کرد و می گفت اگه جرئت دارین واسین تا منم دودولتونو بِبُرم ببینین خوشتون میاد یا نه!

وقتی علیجانی مُرد و خونه شونو کوبیدن و ساختن همون یه ذره نوری هم که تو خونه مون میومد از چشمامون دریغ شد، وقتی پشتی رو مینداختم زیر پام و از پنجره آویزون می شدم تلی از سیمان و دیوار بتنی می دیدم و نه از درخت خرمالو خبری بود نه علیجانی با اون تیپ مخصوص به خودش و دمپایی هاش که خِرچ خِرچ توی حیاط راه می رفت. هنوزم گاهی خواب خونه شونو می بینم،خواب قفس کبوترهاشون خواب دستشویی ته حیاطشون خواب اون درخت خرمالو که آخر هم حسرت خرمالو چیدن ازش به دلم موند،هنوزم توی خواب هام سرمو می دزدم مبادا علیجانی یهو چشمش بهم بیفته و بخواد با چوب دنبالم کنه. دریغ که نه سال هاست علیجانی ای هست نه حیاطشون نه زنش که روی برف های توی حیاط لیز خورد و پیش از علیجانی با دنیا خداحافظی کرد نه من انقدر بچه م که برای لب پنجره وایسادن نیازی به پشتی داشته باشم ...جای خونه قدیمیه ی ما رو هم یه خونه ی نو نوار تازه به دوران رسیده گرفته...






[ یکشنبه 24 دی 1396 ] [ 01:59 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ یکشنبه 24 دی 1396 ] [ 01:33 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]







[ یکشنبه 24 دی 1396 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

 

خدایی انقدر این پرده های سبزش ازم دلبری کردن که دلم می خواست بشینیم توش و غذا بخوریم، حتا رفتیم درش هم باز کردیم ولی انقدر پسر محیطش مردونه بود ترجیح دادیم دامن و شال و کلاهمون رو ور بِکِشیم بریم یه ور دیگه ...

از اون رستوران ریزه میزه ها که حتا یخچال هاش هم از این قدیمی ها بود، صندلی ها و میزهاش از این تیتیش مامانی هایی که غذا رو درد آدم می کنه چون باید حواست باشه خیلی با کلاس غذا بخوری و شکم باره بودنت معلوم نشه نبود، جوش واقعن خودمونی و باحال بود ول یخب میگم دیگه خیلی مردونه بود داداچ، بر خلاف ظاهر گوگولی مگولی شده ش با این پرده های خوشرنگ خوش مدل دل نِشین ... باب دلمه که هنوز اینجور جاها هستن و جاشونو به حماقت مدرنیته ندادن ...

 

 

توی کوچه پس کوچه ها در پی یافتن مغازه ی جوراب فروشی بودیم و یه نگاه به اکانت اینستاشونو ادرسشون می کردم یه نگاه به در دیوارها و پلاک ها... خرید اینترنتی زیادی تا به حال توی عمرم نداشتمف اصولن دوست دارم همه چیز رو از نزدیک ببینم، دست بمالم و بعد بخرم بعدشم پولی که می خوام بابت پیک و اینا بدم ترجیح میدم خودم پاشم برم اون جنس رو تهیه کنم و با پول پیکش یه دونه اضافه تر خرید کنم یا نه اصلن نگه دارم تو جیبم! وسط های راه یه جوب از این کوچولوهای وسط کوچه ای بود، از همونا که هنوزم اگه فرصتی پیش بیاد یه پامو اینورش و اون یکی پامو اون طرفش میذارم و گشاد گشاد ازشون عبور می کنم و هنوزم مثل بچگی هام خر کِیف میشم از این کار. پیرمرد داشت به سختی چرخ دستی شو تکون می داد که وقتی این آقاهه از پشت چرخشو هل داد بدون اینکه اون پیرمرد ازش کمکی خواسته باشه یا اگه از من بپرسی اصلن متوجه شده باشه این پسرک تمام مدت داشت نیمچه زوری می زد و کمکش می کرد. چشمام از حدقه دراومد و کلی کیفور شدم از کارش و کلی دمت گرم تو دلم بهش گفتم و امیدوار شدم تو این کسادی بازارِ آدمیزاد جماعت، زمانی که همه پی سرک کشیدن تو سوراخ های همدیگه ن یا نه کله هاشون فرو در گوشی هاشونه برای فحش کامنت کردن زیر پست دیگران، این آقا چقدر حواسش به پیرمرد بود ...

به خودم میگم حواسم بیشتر باشه اگه با این موردها برخورد کردم حداقل یه حرکت مثبت بزنم، انصاف نیست قامت خمیده ی این پیرمردها با این کارهای سنگین خمیده تر میشه.

و اما این صندلیه هم که اول فکر کردم برای تبلیغ مغازه شون گذاشتن، از این مغازه های میز صندلی فروشی، فکر کردم گذاشته برای اینکه امتحان کنیم ببینیم چقدر راحته مثلن و اینا! بعد دیدم نه پسر مغازه ی بغلی که نمد فروشیه و ربطی نداره این یکی مغازه هم چرخ خیاطی فروشی بود، فقط اینکه این صندلی رو واقعن برای رهگذری گذاشته بودن که از فرط خستگی چند دقیقه ای بشینه و کیفور شه ... دمشون گرم همین خداوکیلی...

 

 




[ یکشنبه 24 دی 1396 ] [ 12:58 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

از اونجایی که دیشب پریشب یه ادرس نزدیک تر از این جوراب های کوفتی پیدا کردم دیگه گفتم امروز شال و کلاه کنیم بریم. ماه هاست در کف خریدن این هام و چون اقدسیه واقعن به ما دور بود و من صد البته بیزار از خرید کردن در این پاساژها و مراکز چس کلاس بالاشهری هستم کلن رغبت زیادی برای رفتن به اونجا نداشتم. هر بار هم ایکبیری ها رو ازشون سوال کردم فلان مدلشو موجود دارین یا نه جواب ندادن یه بارم جواب دادن یه شماره ی پسر شیتان پیتانی داده به من میگه از ایشون بپرس. منم گفتم برو عامو ما از اون بی غیرتاش نیستیم واسه یه جفت جوراب ولو خیلی باب میلمون، حتا طرح گیلاسی ش، بریم به یه پسر چسان فسانی پی ام بدیم چی دیدی در ما؟ تا اینکه این یکی رو پیدا کردم گرچه اینم امروز وقتی رفتیم رسیدیم کلی کوچه پس کوچه ی قدیمی رو زیر پا گذاشتیم ... وقتی رسیدیم اونجا دیدم ای دل غافل جوراب هاش همچینم اصل نیستنا، همچینی یه نمه فِیکن! ولی خب از اون اصلاشم داشت ولی قیمتش انقدر گزاف بود همین فِیکا رو زدم تو گوشش، گرچه جز یکی دو مدل تو اون اصلاش من صادقانه از بقیه ش خوشم نیومد، ولی خب دیگه حقیقتن اونقدر پول جوراب دادن هم انصاف نیست، با اون پول جوراب شلواری زمستونی می خرم می کشم لنگم نه چس مثقال جوراب ... ولی ناموسن جنس اون گروناش خیلی خوب بودا خود خود هپی ساکس بود لامروت. آبی شو عکسشو برا میم فرستادم گفتم اگه می خواد بگیرم براش البته که قیمتشو بهش نگفتم وگرنه باید راهی کوه و درُ دشت و بیابون می شدم! متاسفانه خوشش نیومد، خودم هلاکش شدم، یه آبی دلبر بود که ساق ها و کف جوراب از اون طرح دیوانه کننده داشت، دریایی بود برای خودشا دل دل می کردی ماهی شی بری لای تار و پود جورابه ...

اینم عکس اون قسمت فِیکه س که به بودجه ی من می خورد برای تهیه شون ... دلمو پیش خیلی هاشون جا گذاشتم ولی اون دو تا مدل اصلیه رو که ماه هاست دنبالشونم بلخره گرفتم، یکی اون رنگین کمونی راه راه سمت چپ و دیگری اون گیلاسی زرده که صد البته من سرمه ای شو می خواستم ولی چون نداشت به زردش بسنده نمودم! پسرک گیر داده بود هی مدل های دیگه رم نشون می داد، والا یکی نیست بگه داداش من این لباسای تنمم والا بلا ارزون مرزونه خودم پدرسوخته بازی روش در میارم، وگرنه آه ندارم با ناله سودا و سِوِن آپ و سپرایت بخورم! بعدشم از اون طرف خدایی چون کرمِ باسنِ جوراب خریدن در من سال هاست نهادینه شده با عذاب وجدان می خرم، تا یکی دو ماه که اصلن دلم نمیاد بپوشمشون میگم حیفه! کثیف میشن! بو می گیرن! رنگشون میره! از نویی در میان! سوراخ میشن! بعد از اونجا هم رفتیم یه مغازه ی دیگه که پی یک عدد جذاب سبز بودم، دفعه ی پیش اون جذاب سبز رو داشت و منِ خر اگه خریده بودمش الان به در بسته نمی خوردم... هیچی دیگه نداشتش یه سری رنگ های مزخرفش رو داشت ما هم زدیم بیرون و رفتیم سمت سعدی اینا اونجا هم چیزی که می خواستم پیدا کردما از اون سبز هم جذاب تر ولی انقدر قیمتش بالا بود به یک عدد رنگی رنگی جمع و جور تر بسنده کردم ... تازه اینی که میگم کالای کاملن ایرانی، خب فلان فلان شده ها بسکه گرون میدین ملت میرن سمت کالای چینی دیگه خیر ندیده ها... از این رنگی رنگیه سبزشم داشت ولی مثل آب دهن مُرده بود اما رنگی رنگیه اوف اوف باید توی چهارخونه های رنگ و وارنگش مثل لوزی های رنگ و وارنگ این جوراب مردونه سمت راستیه غوطه ور شی پسر ... از اونجا هم رفتیم یه سر هفت حوض و رو کوسنی خریدم برای یه سری کار و بارم ببینم چه میشه کرد ... بعدشم به محض اینکه به خونه رسیدیم مثل مرغ پر کنده جون دادم از سر درد تا یک ساعتی خوابیدم ...

لعنت به این شهر و آلودگی شو و سر درد های پایان ناپذیر من ...





[ یکشنبه 24 دی 1396 ] [ 12:45 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

تعداد کل صفحات : 225 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...