مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

من نمی دونم چرا افراد حد خودشونو نمی دونن؟ دلیل نمیشه من دوبار خانوم ایکس رو باهاش صحبت کردم و یه بار هم از نزدیک دیدمش رفتم سفارششو به دستش رسوندم و یک بار هم حالا اتفاقی در حد یک دقیقه فلان جا دیدمش قرار باشه انقدر احساس صمیمیت کنه با من بگه کجایی و یا هر وقت دلش می خواد راه به راه به من زنگ بزنه. من مامانم که مامانمه بهم میگه کجایی درست درمون جواب نمیدم چه دلیلی داره به یکی که اصلن نه سر زندگی منه نه باسن زندگی من بگم کجام؟! صبح ساعت ۹ و ده صبح فقط یکی دو نفر حق زنگ زدن به منو دارن بقیه به شدت عصبی م می کنن چون از خواب بپرم جز اون یکی دو نفر رو می دَرَم. من دبیرستان یه کاری کردم یکی از دوستام دیگه زنگ نزد. فکر کن سر ظهر زنگ نی زد خونه ما که نشقامون چیه فلانمون چیه. باسن لقت مگه سر کلاس نبودی؟!

امروزم تو نت داشتم کارمو انجام می دادم بی دلیل این خانوم زنگ زده به اون خط من نت من از اینور قطع شده. من شماره من باب هماهنگی سفارشت داده بودم دیگه چه دلیلی داره زرت زرت زنگ زدن؟!!! چون دو سه شب پیش و پریروز هم همین کارو کرد. خدا شاهده این بلاک می خواد با کم محلی و جواب ندادن از رو نمی رود گویا.



[ چهارشنبه 3 بهمن 1397 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

حالم این روزا حال خوبی نیست

قلوه سنگی تو کفش این دنیاست

من به روزای شاد مشکوکم

شک دارم ختم ماجرا اینجاست

این چند روز فقط کارم چنگ زدن به آلبوم شاهینه و حالی به حولی شدن به کلامش. کتاب کم خوندم از شدت سردردهایی که به چشمم می زنه و از دست خودم سگ عصبانی ام. فیلمم که دو سه شبه نرسیدم ببینم چون باید بشینم کارهای عقب افتاده مو سر و سامون ببخشم که اونم اغلب وسطش باز کم میارم میفتم از سردرد می خوابم. امشب تا رسیدم خونه دوباره مجبور شدم برگردم کلاه فروشی و کلاهی که آجری شو خریده بودم با زرشکی ش عوض کنم و دیگه رسمن رُسم کشیده شد و افتادم توی جام و تا یازده و نیم دوازده خوابیدم فقط خوابیدم فقط خوابیدم و الان یه کم بهترم. ساع ده یازده صبح پاشدم ولی باز تا یک در جا می زدم کلی صحنه ی حل نشده و حل نخواهد شد دخترک توی مغزم گذاشته که نمی دونم چه جوری باید باهاشون کنار بیام. ناهار رو گرم کردم و هرچقدر عشقم می کشید خوردم. به بهانه ی نارنج هم حتا یه کم بیشتر خوردم. نارنج و لیموترش رو رو پی پی بریزی هم لامصب خوشمزه میشه :/ بعدشم یه کم دور خودم چرخیدم و حاضر شدیم رفتیم بیرون. حالا فکر کن بعد از وزها حال بدی شال و کلاه کنی بزنی بری بیرون یه جوری خودتو آروم کنی باز این وسط هم برن تو مخت. آقا چه فازیه؟ این ساسبند آویزون از شلوار من انگار خوره ی روح مامانمه. آقا تو چه کار داری به من آویزونه به تو آویزون کردمش مگه؟ کار لات و لوتاس؟ باشه من لات و لوت می خوام باشم داداچ ولمون کنین تو رو خدا. بعد اینایی که میان به من میگن خوش به حالت هرچی می پوشی کسی کاری ت نداره زر بیخود می زنن دو روز تو مخی های خانواده و جامعه بره توشون که سر روز سوم کم میارن که. می دونستم نباید خرج اضافی کنم ولی باید یه کاری می کردم. دیشب دنبال کلاه افغان "پکول" می گشتم که یکی دو تا کلاه فروشی دیگه هم یافتم. خلاصه رفتیم و بهشون یه سری زدم. البته بماند که هنوز در کف اون کپ بنفش چهارخونه ی اون کلاه فروشی ای که پیش تر پاتوغ ام بود هستم ولی خب چیزایی رو هم که امروز به خودم هدیه کردم دوس دارم. نیاز داشتم به این کار واقعن نیاز داشتم چون باید چند ساعتی خودمو به یه چیزی که دوست دارم مشغول می کردم. این چند روز دلتنگی ها و غصه ها رسمن بهم فشار وارد کرده و دم دست ترین کاری که می تونستم برای خودم بکنم این بود پاشم برم کلاه بخرم. اسمشو گذاشتم کلاه درمانی! سه چهار سال پیش که با مانی و اون دخترک ها شین و میم رفتیم کلاه خریدم گفتم می خوام کلکسیون کلاه بزنم البته اون موقع خبر نداشتم قیمت ها انقدر چرت میشه :/ شاید یه روز اگه جا و مکان داشته باشم به دیوار اتاقم همه ی کلاه هامو آویزون کنم نه که بزنمشون به در کمد که هر بار باز و بسته می کنم یکی شون بیفته هی مجبور شم دولا شم بردارم باز بذارم سر جاشون. خلاصه اول رفتیم پکول گرامی مو خریدم یه جور بامزه ایه شبیه دم کنی و بقچه اینا می مونه. بعدشم رفتیم تو خیابون شکوفه که یه کلاه فروشی دیگه بود. در مقایسه با کلاه فروشی ای که پاتوغ ام بود اینا چس مرغ هم نبودن ولی چه کنم که اعتمادم اون لعنتی سلب کرد و دیگه نمی تونم بم ایشالا به حق همین شب های عزیز! هم اون کپ بنفش چهارخونه ش رو دستش باد کنه بید بزنه اصلن جز جیگر زده که یه قیمت مناسب نگفت تا من بتونم داشته باشمش. قرار نبود وقتی دارم با کلاه ها دل میدم قلوه می گیرم و روی سرم می ذارم و خودمو برانداز می کنم سر درد لعنتی بیاد سراغم ولی گمونم به خاطر سایه ی بنفشی که زده بودم مثل ریمل که بهش حساسیت دارم و سر درد می گیرم اونم سر درد امروز رو به وجود آورد ولی به هر حال تا جایی که می شد با هر مدل کلاهی برای خودم عشق بازی کردم و خودمو به داشتن دو سه تا ارزون ترینش و البته تک ترینشون مهمون کردم ولی اون دوباره برگشتن به اونجا و دو ساعت دوباره تو راه بودن و اینکه وایسادم کلاه زرشکیه رو برام دورشو فلان کرد و بیسار کرد و بخار داد و بیشتر معطل شدم و مجبور شدم هزینه ی بیشتری برای سنپ بدم زور داشت خدایی.

پاشم پاشم جمع کنم بخوابم این مدت واقعن کسری خواب دارم خودم می فهمم که خستگی هام در نمیره و خستگی های روحی مایید گارو ...

شاهین دارد می فرماید:

فتحعلی شاه کی بودی تو ؟!



[ چهارشنبه 3 بهمن 1397 ] [ 04:28 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

مرده شور تک تک دو نفره هایی که همین الان لم دادن تو بغل هم رو نَبَرن... هووووووف پروردگارا چنین بگاجی چرایی؟



[ چهارشنبه 3 بهمن 1397 ] [ 03:32 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

حال ما از این که بدتر نمیشه

چشم ما بیشتر از این تر نمیشه

دل آزرده ی ما بعد شما

دیگه هیچ عشقی رو از بر نمیشه

با تشکر از شما می خوام بگم

دل دیگه به عشقتون راه نمیده

از شما درسی گرفتیم که دیگه

عاشقی به عمر ما پا نمیده...



[ سه شنبه 2 بهمن 1397 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

لحظه ی رنج آوریه آدم نمی تونه بهت از دلتنگی ش بگه و این مچاله م می کنه

[ سه شنبه 2 بهمن 1397 ] [ 11:55 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

یه وقت هایی از حس هام که نه تنها حس ششمه که هفتم هشتم نهم هم هست! خیلی چیزهارو می فهمم خیلی چیزها و این هم آزارم میده و هم از جهاتی خوبه که می تونم بهتر و راحت تر تصمیم بگیرم. دیشب تمام حواسم جمع شده بود برای اینکه یه گند اعظمی داره رخ میده انقدر به حسم مطمئن بودم که مو لای درزش نمی رفت و خب متاسفانه با اینکه سر این حس ها دیشب بد خوابیده بودم صبح هم با حال بد پاشدم و خب قطعن اون حس ها به واقعیت تبدیل شدن و این بارِ آخر بود برای من. آخرین ستون اعتمادم هم شکست و فرو ریخت و دیگه قرار نیست در رابطه با دخترک آدمی که تا دیشب بودم باشم.اینکه کسی بخواد چیزی رو ازم پنهون کنه انگار کائنات هم دست به دست هم میدن تا بهم بفهمونن یا خوابشو می بینم یا نشونه ها حاکی از اون اتفاقه. به هر حال هر چی بود و هرچقدر من رنج کشیدم امروز و شر بود برام خیر هم توش نهفته بود. تصمیمی که ماه ها پیش باید عملی می شد بلخره عملی کردم. خیلی توش گیج و گنگ بودم و هنوزم می دونم راه سختی در پیش دارم اما همینکه مصمم هستم کافیه. جلوی ضرر رو از هر جا بگیری منفعته.

بنابراین با حال خوشی از خواب بیدار نشدم و وقتی فهمیدم تمام حس هام درست بوده قلبم می کوبید و به خودم توی تخت می لولیدم و تنها وسیله ی دفاعی م که ناشی از ضعفمه گریه کردن بودگ خوب که چشمام سیاهی رفت از گریه کردن و سر دردم به شدید ترین حالت ممکنه رسید و خوب خودمو خالی کردم تازه مثل یه زخمی تمام عیار شدم که کوه هم دیگه تکونش نمیده. خدا نیاره روزی رو که بی حسی و منطق در موردم حکم فرما شه، می تونم منکر همه چیز شم همه چیز. با همون حال بد مجبور بودم یه چیزی تهیه کتم برا ناهار بخوریم دو تا لقمه خوردم و باز چپیدم زیر تل پتوها و تا شیش خوابیدم. یادمه از شدت لرزش بدنم و لبام از خواب پریدم. چند ثانیه فکر کردم زلزله داره میاد. یه کم وول زدم و تصمیممو گرفتم. گفتم تمام مدت بخوام زیر پتو بمونم حالم بدتر میشه. رفتم سروقت کارامو رنگ بازی. خب با شکم تقریبن خالی و اون سر درد دیوونگی بود اون همه ریزه کاری انجام دادن و حالت تهوع هم بهم چیره شد. باز ۹ جمع کردم و تا یازده شب خوابیدم اما سر درد هنوز بود ولی خب یه کم اوضاع فکری م بهتر شده بود. پاشدم باز یه کم دیگه کار کردم و با اینکه رو مود آشپزی نبودم یه کم مرغ درست کردم که حال و هوام عوض شه و البته فردا چیزی برای خوردن داشته باشیم. چون گکیا من جدی جدی آشپز اینا شدم هیشکی به روی خودش نمیاره... با شاهین و آلبوم جدیدش خلوت کردم و کیفور شدم از همخوانی باهاش و بعد از اتمام کارهامم دیگه سه بود گمونم تپیدم توی حموم.

دیگه وقت فکر کردن و هی هزارباره زجر کشیدن نیست. دندون لقو کشیدم انداختم دور. میگم حالا مونده کامل دردش و یادش از بین بره ولی بلخره از بین میره و اینم میشه یه تجربه عین تجربه هایی که تو زندگی همه هست و برا چند دهمین بار به این مهم رسیدم هر انسانی لیاقت و جنبه ی علاقه ای که بهشون می ورزیم و حسی که خرجشون می کنیم ندارن. از جنبه شون بیشتره و هوا برشون می داره. قرار نیست من بیش از این از یه بچه بخورم تا اینجاش پیرو احساسم بوده از الان به بعد منطق و بی خیالی.

الانم برم بخسبم که فقط خواب می طلبه و البته تو رو هم می خوام بنفشه پَسَر که کتاب بخونی برام ولی خب تو الان ساعت هات باسنت رو به منه خوابیدی و داری خواب هفت پادشاهو می بینی. دلم خونه ی میرزا رو می خواد. نه که من شب ها که نه تا صبح بیدارم یه اتاق می رفتم تَتَتَق تایپامو می کردم تو هم توی یکی از اتاقا می خوابیدی. سر شب اما تا هروقت بیدار بودی م گل می گفتی م گل می شنفتیم یا اگه سکوت می شد بینمون به صدای بارون گوش می دادیم. به خودم میام و جز جاده هیچی روبروم نیست. پیش از اینکه دوباره احساساتی شم و اشکم در بیاد و چشمام بیشتر پف کنه و زیر چشمم بیشتر گود بره از تو جام سر می خورم میام عسل چشماتو هورت می کشم و باز بر می گردم توی جام و می خوابم ...



[ سه شنبه 2 بهمن 1397 ] [ 05:45 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

وقتی خیلی برای یکی اهمیت قائلیم و همه جوره سعی می کنیم حواسمون بهش باشه و براش از جونو دل مایه می ذاریم، یه روز انقدر همین اهمیت دادن ها براش تکراری میشه که دیگه وظیفه ت می دونه که دیگه اون حس ها رو دائمی می دونه و فکر می کنه تا ابد داردتون...
یک روز دو روز نبودنت هم باز به چشمش نمیاد باید زمان بگذره بفهمه اونی که واقعن خودشو براش تیکه تیکه کرد کی بود و مگسان گرد شیرینی کیا بودن. از ما که گذشت ولی آی امان از همون روزی که شیرینی ت تموم شه و همون مگس ها جز لاروهای کثیفشون که توی هم می لولن برات هیچ چیزی به جا نذارن. ببین کی گفتم :)


[ سه شنبه 2 بهمن 1397 ] [ 03:45 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

خوبه که آدم اونقدر جرئت داشته باشه اگه گهی خورد و اشتباهی کرد بگه آره من گه خوردم من فلان جا اشتباه کردم.

آره من گه خوردم من اشتباه کردم همین الانشم دارم اشتباه می کنم که برای یه بچه ی بی لیاقت خودمو تا هر جا که می تونستم به آب و آتیش زدم و اون تا هر جایی تونست منو رنج داد. من غلط اضافی کردم که به خاطرش تو روی هر کسی مخصوصن خودمو وجدان وایسادم و گند زدم تو اعتمادی که اطرافیانم بهم داشتن تا آخر عمرم مدیون میم هستم واسه گهی که خوردم واسه کسی که ارزششو نداشت و نداره و نخواهد داشت و هرچقدر هم عذرخواهی کنم ازش باز سر دلم سبک نمیشه.

حتا همین الان زور سر درد و حالت تهوع و دل دردی که اون بی لیاقت بهم تزریق کرده داره لهم می کنه و می دونم ارزششو نداره ولی هنوز خودمو ناراحت و در گیرش کردم. به هر حال هرچی باشه آدم از دشمن هاشم خاطره می سازه دوست ها که جای خود دارن...

مدت ها بود با خودم داشتم کلنجار می رفتم تا دیروز هم درگیر بودم با خودم و ذهنم و کثافت هایی که یه الف بچه تو مخم فرو کرده بعد دقیقن وقتی دیروز سر حال بودم و یه کم رو به راه شده بودم شبش چنان دوباره منو زمین کوبوند که دیگه یارای بلند شدنم نیست. بلند هم بشم خرجش یه تف تو صورتش انداختنو دیگه اسمشو نیاوردنه،به همون اندازه که خودمو براش جر وا جر کردم می تونم چنان نادیده بگیرمشو بی خیالش شم که اگه هزار سال بعد گذری تو خیابون دیدمش انگشت بندازم تو حلقمو سر تا پاشو قی کنم... تا همین جاش هم خیلی از خودم مایه گذاشتم و انرژی صرف کردم برای کسی که از کف سر تا انگشت پا دروغ بود. دیگه بسه. دندون لق اون دخترک دوران نوجوونی رو هم دیر کشیدم ولی بلخره کشیدم اینم عین همون.

از آدم هایی که تو هر سوراخی می خوابن با هرکسی دست میدن و هرکسی رو بغل می کنن و اجازه میدن هرکی بغلشون کنه و لاس خشکه می زنن و براشون مهم نیست طرف کی هست چی هست فقط لشِ این رفتارهای باز مزخرف حال به هم زنن بیزارم. ریدم تو مغزاتون که فقط این چیزها براتون روشعنفکری محسوب میشه. با تمام سخت گیری هایی که خانواده ازم کردن و هنوزم سر این سختگیری ها بهشون خرده می گیرم از یه جهاتی هم واقعن خوشحالم که انقدر لش و باز و لاسو تربیت نشدم. که اگه دوست و رفیق هام توی دانشگاه می رفتن اتو می زدن و پی سیگار و قلیون و چس دود و پسر بازی بودن انقدر آدم بودم که خودم بشینم توی حیاط و تنهایی بکشم ولی با اونا تو حال به هم زن ترین سوراخ های لواسون نچرخم. واقعن با خودم حال می کنم که اگه کسی با لش بازی هاش تو مخم رفت فاصله مو ازش حفظ کردم یا توی بیرون رفتن های اکیپی مون اگه پسری دستشو دراز کرد من باب دست دادن خیلی شیک و مجلسی ریدم بهش چون از همون ابتدا هم این کارارو روشعنفکری نمی دونستم چون می دونستم فلانی و فلانی از سر تا پاشون لاس می ریزه و اصلن غلط کرده دست دراز می کنه این سس کلک بازی ها چیه؟

حالا تو هم یکی مثل همینا بچه جون‌. یه شب بلخره با جارو خاک انداز از کف یکی از این مهمونی های لش وار جمعت می کنن و هفت صبح کف خیابون می ندازن بعد اون موقع صبح گه می خوری زنگ بزنی به من چسناله سر بدی. برو تو همون سوراخایی که به خاطر آدمای لشش منو هزار دور زدی.



[ دوشنبه 1 بهمن 1397 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ دوشنبه 1 بهمن 1397 ] [ 03:33 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ یکشنبه 30 دی 1397 ] [ 03:46 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

قدیما یادمه اگه مثلن دو تا کلاف از یه نخی بدون استفاده تو خونه می موند و زمستون سال بعد هم می رفتی مغازه ای که خریده بودیش و اگه موجود داشت برات عوض می کرد و هرچی می خواستی می تونستی جاش برداری.
پنج شنبه ای چندتا نخ خریدم و وقتی اومدم خونه تصمیم بر این شد شنبه بریم عوض کنیم.توی مغازه ی کاموا فروشی داشتیم تصمیم می گرفتیم جای اون کامواها چیا برداریم چند دقیقه ای هم واسه خودمون اونجا رو بر انداز کردیم تا چشمم به نوشته ی روی شیشه افتاد و تازه دوزاری م افتاد که روی کاغذ نوشته به هیچ عنوان تعویض یا پس گرفته نمی شود. حتا مغازه های دیگه هم که رفتیم همه همین نوشته رو یه جایی از مغازه شون چسبونده بودن.به آقاهه هم گفتیم پس نمی خوایم بدیم که اندازه ی پول همین می خوایم چیز دیگه برداریم انقدر لحنشون ناشایسته بود که دیگه اصرار نکردیم و زدیم بیرون. روز فروختن اون کامواها به من خوب بلبل زبونی می کردن و زبون می ریختن و یکی شون کمک من کامواهارو توی ساکم جا داد ولی امروز باید رفتارشونو می دیدین.
من که نرفتم و ندیدم ولی به کرات شنیدم که توی آمریکا گویا بعد از چندین ماه هم لباسی وسیله ای چیزی رو حتا در صورت استفاده، راضی نباشی و ببری پس بدی با روی خوش ازت پس هم می گیرن، تعویض که جای خود داره.
نمی دونم اگه ملت ما سال هاست مرگ بر اون ها می گن و باد به غبغب می ندازن واقعن این خود ماییم که بدیم و اگه مرگ چیز بدیه و اون رو سزای همسایه می دونیم با این تفاسیر خودمون بیشتر مستحقشیم.ما واقعن آدم های خوبی نیستیم و هر روز به نظرم بر اثر بد شدن شرایط اقتصادی و محیطیمون به هر طریقی، رفتارمون هم داره بد و بدتر میشه.
چندوقت پیش تو مغازه ی کلاه فروشی ای که سه چهار ساله مشتری ش هستم از یه رنگ دیگه از کلاهی که داشتم، خوشم اومده بود خواستم ازش بخرم و قیمت نجومی صد و هشتاد تومن رو بهم گفتم و خب قطعن اومدم بیرون.بعد چون خیلی دلم پیش اون کپ لعنتی بود با یه اکانت دیگه ی تلگرامم بهش پی ام دادم و خودمو جای مادر یه پسر جا زدم که از این کلاه هاش برای پسرش می خواد! (بازیگری ام برا خودم :))) ) و وقتی قیمت رو پرسیدم گفت صد و ده تومن! انصافه آدم بخواد از اطمینان کسی که سال ها مشتری شه سو استفاده کنه؟گرچه صد و ده تومن هم زیاد گفته.
من که بی خیال اون کلاه شدم گرچه هنوز دهنم از خواستنش داره مورد عنایت قرار می گیره و هرگز هم پامو توی اون کلاه فروشی نخواهم گذاشت،ولی به خدا درست نیست انقدر اعتماد همدیگه رو نابود کنیم.
هر روز امیدم از خودمون کمتر و کمتر میشه و هر روز بیشتر داریم خودمون خودمونو می دَریم.




[ یکشنبه 30 دی 1397 ] [ 03:17 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

اون شب که تازه آلبوم شاهین ریلیز شده بود گفتم از دو تا ترک بیشتر خوشم نیومده نوشو ری و شادوماد، الان به جد میگم دارم روزی دو سه بار گوش میدم همه شو. البته یکی دو تا ترکو واقعن دوس ندارم فقط تکسشون خفنه. به قوت کارهای گذشته ش که به جونو دلم نی نِشست نیست ولی دوس دارم اینارو هم.

[ شنبه 29 دی 1397 ] [ 11:45 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

نه به اولش که گفتم فیلمه به نظرم چرت اومد و یه صحنه ی ترسناک دیدم و سکته رو زدم و ستاپش کردم نه به الان که یک ساعتشو دیدم و دارم از خواب غش می کنم و دلم نمیاد از دیدنش دست بکشم.

[ شنبه 29 دی 1397 ] [ 05:22 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

اون حس های گه دلتنگی و باور نکردن هام بعد از دو سال باز برگشتن و به همون قدرت دارن مچاله م می کنن. چقدر دیگه زمان لازمه که کاملن بتونم مرگ اون دو تا آدم رو هضم کنم؟ تا کی هی قراره دو روز یه بار اینجوری دلتنگ شم و به خودم بپیچم و هیچ کاری از دستم بر نیاد؟ هوووووف نمی دونم متوجه نمیشم واقعن 

[ شنبه 29 دی 1397 ] [ 04:22 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

نزدیکای 5 و نیم اینا خوابیدم دیگه. تا فیلمه تموم شد و یه ذره کتاب خوندم دیگه همین حدودا شد و یازده هم پاشدم اگرچه فقط توی جام غلت زدم ولی خب بازم خواب نبودم و بنابراین خستگی هام از تنم در نرفته بود. حال آشپزی به اون شکل رو نداشتم ولی براشون یه املت خفن زدم با پنیر پیتزا و دیگه تو فضا غوطه ورشون کردم :)) دخترخاله هه اول اومده بود بالا سرم هی می گفت اووووه تو هم که واسه یه املت چقدر فلان می کنی گوجه رو خرد کن تخم مرغ بزن تموم شه بره :/ حقیقتن املت یکی از نوامیس من محسوب میشه و باید اول گوجه شو بپزم،بعد پوستشو بکنم چون از گوجه ی سفت و البته پوستش که بیاد زیر دندونم متنفررررررررررم،بعدشم رنده ش می کنم و صد مدل رب ترش و ادویه باید بهش بزنم و بعد که خوب آب گوجه ها کشیده شد تخم مرغ بزنم. خلاصه همین ایشون که اومده بود بالا سر من می گفت چه کن چه نکن چه حالی داری افتاده بود رو ماهیتابه بلند نمی شد :/ :)) بعدشم نشستیم یوخده چیز میز سر انداختیم و تا جایی که حسم می کشید بافتم و بعد چهار تا شیش خوابیدیما آقا خوابیدیم. گرچه توی تاریکی محض اتاق کوچیکه از خواب پاشدم ولی خب چون دورم شلوغ بود تاریکی خیلی رنجم نداد ولی کافی بود این حسو توی اتاق خودم تجربه کنم قشنگ تا چندین ساعت حالم خراب می شد. بعدشم پاشدیم دوباره افتادم به جون بافتنی و بعدشم به یه کم کارهای عقب افتاده ای که باسنم نمی کشید این چند روز به انجامشون رسیدگی کردم و بعدشم نشستم پای خندوانه و طنازی های جناب خان رو دیدم و مهمونشونم که نسیم ادبی بود و خلاصه خوب بود در این حین تق تق میل بافتنی ها هم به هم دیگه می خورد و می بافتم... لامصب بافتنی بافتن کعنهو سبزی پاک کردن می مونه، می طلبه یکی ور دلت باشه غیبت کنی! :)) ولی خب تا یه حدی ش دخترخاله هه بود و حرف می زدیم بعدش که رفت خونه شون خودم تو دل خودم غیبت می کردم و گهگاهی غر می زدم و اغلب قربون صدقه ی شهین جون می رفتم و دستامم براش تکون می دادم و می گفتم واااای الهی تو نمیری شهین و النگوهای هندی م که صدا می داد به وجد میومدم.

الانم با اینکه باز گیج خوابم ولی نشستم پای فیلم "Mulholland Drive" که البته نمی دونم چرا یه جوریه و از اول مطلب هنوز چنگی به دلم نزده و یحتمل زودتر پاشم جمع کنم برک کتاب بزنم و بخوابم. 



[ شنبه 29 دی 1397 ] [ 03:31 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

به همون میزانی که می تونم جدی و خشن بشم به همون بیزان و چه بسا بیشتر می تونم لودگی پیشه کنم،ولی این دلیل نمیشه راحت بخندم. معدود شوخی هایی از جانب معدود افراد صد البته مهم زندگی م باعث میشه بخندم فردی غریبه،فیلمی که بر اساس لودگی و احمق بودن ساخته شده باشه نمی تونه نیشمو اونطوری که باید باز کنه. شاید هم بخندم ها ولی از ته دل نه قطعن. ولی دیشب منِ اغلب سخت خنده یه جاهایی واقعن از دست این فیلم خندیدم آخرش که دیگه بین قهقهه ی خنده هق هق گریه و اشک هم قاتی شده بود. چون وسطش یاد بابا بزرگم افتاده بودم و نمی دونستم به سوژه های خنده دار فیلم بخندم یا به یاد دلتنگی هام آبغوره بگیرم. خلاصه اینکه واقعن فیلم باحالی بود در نظرم. دیالوگ اول اول فیلم که دایی خانواده داره چیزهایی که بین خودشو و پسری که عاشقش بوده رو میگه رو واقعن دوست داشتم و واقعن دردناک بود. از اون فیلم هاییه که چند وقت بعد قطعن دوباره میرم سراغش و می بینم. به نظرم با اینکه به نظر می رسه دختر بچه هه که قرار بود وی مسابقه ی زیباترین ها شرکت کنه نقش اصلی رو داره ولی هر کدوم از اعضای خانواده به نحوی می تونن رل اصلی باشن. در نظرم هیچ کدوم در حاشیه نبودن و همه شون کاملن توی جریان بودن و هر کدم نقش اصلی خودشونو ایفا می کردن. بیشتر از همه با داییه حال کردم و پسر خانواده. اون ها رو بیشتر می تونستم درک کنم تا پدر مادر خانواده و پدر بزرگه و خود دخترک رو که با اون سن کم تو کف شرکت کردن در چنین مسابقه ای بود.

آخرشم که فضای مسابقه رو نشون میده شاهد یه مشت بچه ی کوچولو موچولو با آرایش ها و مدل مو و لباس های واقعن آدم بزرگونه ای هستیم و صادقانه هیچ وقت هیچ لذتی از دیدن افرادی که خودشونو صد برابر بزرگ تر از سنی که دارن نشون میدن و آرایش می کنن یا لباس می پوشن نبردم.بچه ها که دیگه جای خود دارد. باید بچگی کنن فقط ... چیزی که از بچه های امروزی به هزاران هزار دلیل سلب شده...

 

تاریخ اکران : 2006

ژانر : ماجراجویی ، کمدی ، درام

محصول کشور : اسپانیا

امتیاز : 7.8/10

بازیگران : Steve Carell, Toni Collette, Greg Kinnear




[ شنبه 29 دی 1397 ] [ 03:20 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]




[ جمعه 28 دی 1397 ] [ 04:19 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

در حال گوش دادن به آلبوم جدید شاهین!

خیلی دلبری نمی کنه ازم نمی دونم ... ولی اون ترک گیلک نوشو رِی، مغزمو سرویس کرد،سرویسمو مغز کرد ... دو سه بار تا الان گوش دادم و الان بقیه ترک ها رو گوش میدم و می دونم به زودی دیلیتشون می کنم...

امروز تا ساعت 11 که الارم گذاشته بودم می تونستم بخوابم و صد مدل پا شدم، یکی واسه دستشویی یکی واسه سرما و دیگه آخرین بار خوابم نمی برد کلن دیگه هیچی، توی جا در جا زدم یه کم و بعدم پاشدم حاضر شدم و یه ذره چایی توی فلاسک چس مثقالی م مهیا کردمو بردم،توی سرمای امروز می طلبید خدایی. رفتمو بیست دیقه ای شادان کعنهو همیشه ی خدا دیر کرد،یعنی اصلن یک بار سر وقت بیاد من باید متعجب شم :/ رفتیم یه نم کاموا ماموا خریدیم و از اونجا هم گفتیم بریم کجا یهو زد به سرمون رفتیم بازار. اونجا هم من که خرید نکردم،خیلی بچه ی خوبی شدم اصلن خودم در حیرت موندم از خودم :)) فقط مامز خرده فرمایش داشت برا اون گرفتم چیزایی که می خواست و بعدشم پیاده رفتیم یه جایی یه فلافلی تقریبن خلوت یافتیم و نشستیم خوردیم و دومین فلافل این یکی دو هفته بود که رسمن مزه ی عن می داد :/ بعد از اون هم بساط چایی مونو درآوردیم زدیم بر بدن. صندوقداره بغل صندلی ما بود یهو گفت خانوم ببخشید عطر چایی تون خیلی خوبه میشه به منم یه ذره بدین :/ خب کوفت :/ دلم نیومد دیگه هرچی مونده بود دادم بهش...بعد من جدیدن که چایی خور شدم در امر چایی واقعن خسیس شدم اینم لامصب نبات و گل سرخ و دارچین و وانیل داشت دیگه خود خود لذت دنیا و آخرت بود ولی خب دیگه گناه داشت حالا واسه یه قلپ چایی سنگ می شدم می رفتم جهندم سگا ! از اونجا هم پیاده تا حسن آباد دوباره اومدیم. هوا می طلبید پیاده گز کنیم،یه چرخی تو پارک شهر زدیم و از هوا و صد البته دستشویی عمومی دل انگیزش استفاده کردیم و یه چرخی زدیم و دیگه برگشتیم سر خونه زندگی مون. که موقع بالا اومدن از متو دیدم جهان گویا اتفاقات خفنی توش رخ داده ! تگرگ بودا همه جا بدو بدو رفتم سوار تاکسی شدم و در کچه رو باز کردم داشتم آب چترمو می تکوندم دیدم یکی با پر رویی هی میگه پرستو تویی؟ زود باش بیا در رو باز کن!

آقا باسن لقتون به من چه که من زود باشم ؟! پیش از اومدنتون اطلاع بدین،حالا من نمیومدم خونه کسی نبود در باز کنه براتون دقیقن چه می خواستین بکنین تو این هوا؟ میاین سر می زنین لطفتونو می رسونه، ولی اینکه من از بچگی م یادم نمیاد یک بار با ما هماهنگ کرده باشین و بیاین خونه مون تا انتها ترین نقاط ماتحتمو می سوزونه خدایی. میوه براشون گذاشتم و اومدم بم بخوابم گفتن میوه نمی خوایم چایی بذار :/ گفتم با عرض پوزش من برای خودمم چایی دم نمی کنم تی بگ استفاده می کنم این کتری و قوری خودتون دم کنین. چون از توی مترو داشتم چرت می زدم و فقط می خواستم برسم خونه و بخوابم حالا چایی دم کنم؟ تو رو به خدا بی خیال، من تازه راحت شدم این بساط کتری و سماور و قوری از خونه مون جمع شده. عین شیره کش خونه بود همیشه ی خدا یا کتری یا سماور قل قل می کرد و چایی به راه بود عین هشت تا لیوان آبی که در روز باید خورد اینا ئه تا لیوان چایی می خوردن. همه شم پرستو چایی بیار پرستو استکان لیوانا رو بشور. دیگه چپیدم توی اتاقو لباسامو عوض کردم و تا نه و نیم بیهوش شدما پسر،سرد هم بود و ده برابر بیرون از زیر پنجره ی بغل تخت باد میومد و زیر تلی از پتوها بهترین نقطه ی جهان برای خسبیدن بود.

امشب دخترخاله کوچیکه اومده بعد از یکی دو ماهی پیشمون و یه کمی به حرف زدن با اون گذشت و یوخده خندوانه نگاه کردیم و الانم برم مابقی این فیلمه رو ببینم بعد بگیرم بخوابم که انگار نه انگار سر شب اونقدر خوابیدم گیجو ویج می زنم باز. البته الان که فکر می کنم یه لیوان شیر نسکافه با دارچین و وانیل و یا یه لیوان چایی هلو می چسبه :(( خدایا واقعن یه وقتایی نیازه یکی باشه چنین نیازهایی تو برطرف کنه لیوان چایی رو بذاره کنار دستت پیشونی تم ببوسه بگه بخووووور نوووووش جونتتتتت گوشت بشه بره تو ساق پات ؟!

اسکار بیشترین تعجب امروز در اثر گرونی ها رو هم تقدیم می کنم به قیمت صد گرم زنگوله 50 هزار تومن! که هنوز تو کف قیمتشم. آقاهه زیر صد گرم هم نمی فروخت لامروت و منم هووووف کنان از مغازه ش رد شدم و قطعن نخریدم ...ام



[ جمعه 28 دی 1397 ] [ 04:15 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

خیلی به این خوابیدن و این استراحت نیاز داشتم خیلی خیلی خیلی ... از ساعت هفت هفت و نیم تا دقیقن ۲۱:۲۵ خوابیدم فقطخوابیدم فقط خوابیدم فقط ...می دونم بدموقع بود و ریسکی! چون تو این مدل بدموقع خوابیدن ها اغلب به جای شارژ شدن حال و هوام می ریزه به هم. ولی امروز واقعن نیازمندش بودم...

[ پنجشنبه 27 دی 1397 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

امروز زنگ زدم به لیلا که ببینم زنگوله براش بگیرم یا نه یا چی گفت جات خالی الان دارم از کنار مرداب رد میشم مرغ های دریایی و ... خدایا خداوندگارا با قلب و عروق من چرا ور میری؟ناموسن تخمه ژاپنی تر و بی اصل و نسب تر از تهران نبود من توش به دنیا بیام و بِچرم؟!

نیم ساعت یک ساعت بعدش چهارتا دونه حواصیل و فلامینگو اینا توی پارک شهر دیدیم یوخده دلم آروم شد...و هوای توپ بارونی امروز یه کم دلمو جلا داد.



[ پنجشنبه 27 دی 1397 ] [ 07:10 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

تعداد کل صفحات : 303 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...