مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

در اولین بوسه خودم را و تو را زنده کردم






[ پنجشنبه 30 شهریور 1396 ] [ 01:49 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

کامیون حمل زباله ... مثال به جا و معرکه ای بود

ولی صادقانه حیف زباله نیست؟ از یه سری از زباله ها میشه اثر هنری خلق کرد یه سریاشم بازیافت کرد و از نو ساخت. زیاد حق مطلب رو ادا نمی کنه چون یه سری از آدما فقط و فقط اون شیرآبه های کثافتی هستن که از درزهای ماشین های حمل زباله می ریزن کف آسفالت و همه جارو به گه می کشن.



[ چهارشنبه 29 شهریور 1396 ] [ 04:58 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

ما رو روزی صدبار بهمون می رینن و تبدیل به خاله ی باقر می کننمون جلوی صغیر و کبیر بعد قربون صدقه بچه های مردم میرن عنشونم می برن تو مستراح می شورن پنپرزشونم عوض می کنن دور سر بچه هه هم می چرخن. جمع کنین بابا دارم بالا میارم خدایی. حق نداری بعد غرشو به من بزنی فازُ فوزش برا شماهاس غرولنداش برا من؟ بعد بهتونم میگم به باسنتون بر می خوره؟! خدایی فازتون چیه؟ 

عن بچه ی مردم شیرین تره ما که کلن خودمونم خار داریم. 



[ چهارشنبه 29 شهریور 1396 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

ینی می خوام بهت بگم این بشر تو خواب هم وحشی بازی از خودش بروز میده. حداقل تو خواب یه جور بهتری رفتار کن. اینکه نشد خدایی...

برم بقیه ی خوابم و امیدوار باشم در خواب های آتی شعور درک آدم هارو داشته باشی و کمی ملو برخورد کنی به دور از عربده و هوار.



[ چهارشنبه 29 شهریور 1396 ] [ 07:02 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

ینی خواب خوابما پسر اینو تایپ کنم پاشم جمع کنم بخوابم سرم داره گوبس گوبس می کنه و مغزم از رو نشئگی که نه خماریه کاملن، خماری محض ... داره بِرِیک دنس می زنه. صبحیه نشد همچین اونجور که دلم می خواد و رضا میده بگیرم بخوابم دیگه رفتم پی حموم مموم و یه شامی زدم و بعدشم حاضرینگ برا نشست و بعدم اتفاق خوشایند نمایشگاه آذرخش. نشست که در مورد هیئت ها و تکیه اینا بود یه فیلمی اولش پخش کردن باش حال کردم انصافن یه سری اطلاعات دست پا شکسته هم گرفتم از تکیه ی تجریش و یکی دو جای دیگه. ولی به محض تموم شدنش و وقتی آقای ایکس شروع به سخنرانی کرد جلسه رو به سمت دستشویی ترک کردم بعدشم خیلی ریز و مجلسی پیچیدیم و سرازیر به سمت نمایشگاه نقاشی. پسرک مثل دیگر افراد خونواده ش هم یه آرتیست به تمام معناس هم اینکه بسی خوشرو و متواضع و هزار بار هم بگم کمه که خانواده واقعن نقش وافری توی تربیت بچه داره و اون خونواده هایی که از بچه هاشون می نالن قطعن ریدمون از جانب خودشون بوده. این بچه هایی هم که گاهن پرورشگاهی هستن و افراد مفیدی برای جامعه میشن چون از شر خانواده های مریض روانی و حالا معتاد یا مریض به هر طریقی و حالا فقیر و هرچی جون سالم به در بردن و مغزشون راحت بوده تونستن راه درست رو پیش بگیرن.

جونم برات بگه از دیدن نقاشی هاش و رنگاش سیر نمی شدم و قطعن پولشو داشتم اون چندتا دلبری که دهنمو از زیبایی شون صاف کردن می خریدم حتا اگه جایی رو برای آویزون کردنشون ندشاته باشم می ذاشتم زیر تختم هر شب می کشیدمشون بیرون نگاهشون می کردم باز میذاشتم سر جاش. ولی خب ریدم شیپیش تو جیبم تخته نرد با خودش بازی می کنه و وقتی از خودش می بره یه میدل فینگر تیریپل ایکسی به خودش نشون میده، سر انگشتشو لیس می زنه و میگه جووووووون! دیدی بازم باختی؟! گرچه دو سه تا از اونایی که ازشون خوشم اومده بود طی روزهای قبل اصلن فروش رفته بودن :/


خب پسر من صادقانه دیگه چشمام باز نمیشه و سر درد داره دهن صاف کن پیش میره.



[ چهارشنبه 29 شهریور 1396 ] [ 01:51 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

نامردا، بی انصافا، ذلیل مرده ها، حالا که من به شوکت کامل عادت کرده بودم و شبا به هوای این سریال می نشستم پای تلویزیون زدین امیدمو نا امید کردین؟ اصلن اون زیر نوشته بود قسمت آخر یه دردی تو وجودم پیچید بدتر از درد زایمون :((( خیر نبینین ایشالا چرا انقدر زود تموم شد؟ به خداوندی خدا که انصاف نیست. ضجه مویه ناله عربده هوااااار



[ چهارشنبه 29 شهریور 1396 ] [ 01:34 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

شرمنده که خیلی خصمانه و شاید با لبخندی مرموز دارم اختتامیه ی این همه رنگ و نقش رو به استحضار می رسونم و میگم که واقعن از کفِ اونایی که خبردار نبودن رفت!
خودمونم دیر رسیدیم ینی افتتاحیه ش رو قرار بود بریم ولی نشد که بشه سیممون نرسید حالا فعلن اجازه بدین من این کتمو در بیارم برم بیام شاید سیممون رسید!
همین که تو آخرین روز رسیدیم و این دلبرکان پر نقش و نگار خوش رنگ و رو رو دیدیم باید از ذوق کلاهمون رو بندازیم بالا. دلم می خواست شیرجه بزنم و تو آبی موهای زن شنا کنم و حواسم نباشه من نمی تونم زیاد نفسمو نگه دارمو غرق شم تو طره ی موهاش بعد یه گوشه از این نقش و نگارها بی جون بیام روی سطح آب و تا ابد روی دیوار قاب شم. اونوقت شبا دوباره زنده شم و تو طره های آبی موهای زن شنا کنم و یه دل سیر فیروزه ای هاشو نفس بکشم و آفتاب که دراومد دوباره بی جون بیام سطح آب... و اون ماهی ریزه ها، می بینیشون دیگه؟! همونایی که به محض دیدنشون بالا پایین پریدمو یه دخترک چنان نگام کرد که گمون کرد عقل از سرم پریده. درستم فکر کرد ماهی عقل که سهله، روح از تن و جان من می پرونه... اگه نقشه م عملی می شد و سنجاق می شدم میون این همه زیبایی، اونوقت ماهی ها روی تنم شنا می کردن و من غلغلکم میومد و دلم ضعف می رفت برای غش غش خندیدن ولی نباید بخندم؛ اگه کسی بفهمه زنده م از تو قاب بیرونم می کشه و آرزوی یه دل سیر نفس کشیدن موهای اقیانوسی زن رو باید به گور ببرم...
اون روبرو یه تابلوی دیگه بود یه زن با موهای سبز، تو چمنزار موهاش دلم می خواست دو سه تا آفتابگردون تپل مپل نقش بزنمُ به جای گردنبند توی گردنش خودم از سر تا سرِ گردن و ترقوه و سرشونه هاش آویزون شم و هروقت قدم از قدم بر می داره روی پوست گردنش تاب بخورم و خدا خدا کنم همیشه همین لباس با یقه ی باز رو بپوشه ...


نمایشگاه آثار آذرخش فراهانی_توهمات شهرنشینی




[ چهارشنبه 29 شهریور 1396 ] [ 01:29 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ سه شنبه 28 شهریور 1396 ] [ 01:57 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

علیرغم اینکه دیشب گرم کتاب و انیمیشن بودم و عملن پاشیدن نور رنگ پریده ی آسمون رو از لای پرده دیدم فکر کردم بیش از چیزی که باید می خوابم ولی خب ساعت ده صبح پاشدم ساعتو دیدم و باز به زور خودمو خوابوندم وگرنه عملن انرژی م می کشید پایین. پاشدم ناهار اینا خوردم به هوای اینکه بعدش بگیرم بخوابم و جبران کم خوابی دیشب شه ولی نشد، دراز به دراز افتاده بودم و کتابمو می خوندمو خمیازه هام شروع شده بود برای یه خواب جانانه که بیدارم کردن فلان کن بیسار کن و از من یه سگ پاچه گیر ساختن که حال خودمم نداشتم و خودمو سرگرم کارام کردم. حتا بستنی نون خامه ای میهن هم بر خلاف انتظارم اونجوری که باید سر حال نیاورد منِ لعنتی رو. بعد از چند روز که این پیرهن صورتیه محض کوتاه شدن و سرُ سامون گرفتن رو صندلی ولو بود کوتاه شد و از اون روبان یاسیه که شادان قاتی خنزر پنزرهای تولدم برام گذاشته بود پایینش دوختم. حالا قراره از پیرهنم یه عالم بابونه ی سفید بریزه ... پیرهن صورتی دل منو بردی ...

نشستم خندوانه ببینم که خانومه که مهمونشون بود انقدر با ناز و چس حرف زد و سین ها و شین هاش رو باکلاسانه تلفظ کرد که ترجیح دادم برق بیشتری رو هدر ندم! خوبه باز امیدم به دیدن گسل بود متاسفانه اونم با شروع محرم تموم میشه و عملن قراره باز دهنمونو دو ماه با عزاداری صاف کنن، به خدا ما خودمون ملت همیشه عزاداری هستیم بسه :) عزاداری؟ هه ... کارناوال ظرف های یک بار مصرفی که ملت نفهم می خورن و می ریزن تو کوچه خیابون و پاکبان ها باید جمع کنن، ملتی که دم این ایستگاه های چایی و کوفت و مرض وامیسن به خوردن و ترافیک رو دو صد چندان می کنن، خدارو خوش میاد؟ بیا قبول کنیم که عزادار واقعیه تو خلوت خودش می گیره میشینه سینه شو می زنه اشکشو می ریزه و درصدی موجبات ناراحتی دیگران رو فراهم نمی کنه. شروع میشه باز تا بوق سگ صدای ساز و دهل و طبل و سنج و نوحه هایی که یه ذره دقت کنی می بینی از رو آهنگ های جدید ساخته شده. شرمنده، ولی من تگری می زنم رو این نوع حماقت بشری، فقط شام غریبونه که برام جذابیت داره اونم دلم می خواد چندتا بسته شمع بخرم ببرم دم یه سقاخونه ی باحال و روشنشون کنم، گرچه به روشن کردن شمع و این نذرها و نذورات هم دیگه ایمان ندارم، اون سال دو تا بسته شمعم رو روبان سبز پیچیدم روشن کردم عر زدم برای آزادی اون دو سه نفری که باید، ولی اونا همچنان تو دیوارهای خونه هاشون محبوسن ... خدا هم خدای قدیم ندیم ها ... الانا شمع روشن کردن فقط برام فاز خوب نورش رو در پی داره؛ نذری نمی کنم، آرزویی رو زیر لبم زمزمه نمی کنم که خدا هرگز برآورده ش نکنه و من هر روز بیشتر و بیشتر ازش دور نشم ...

دلم می خواد جای کتاب خوندن بشینم فیلمی که ماه هاست میم برام ریخته و هی میگه بشین ببینش به دردت می خوره ببین، ولی می دونم دوباره تا صبح باید عین جغد بشینم برم همون سروقت کتاب بهتره اونم بذارم واسه یه وقتی که شب انقدر به ته تهاش نزدیک نباشه ...




[ سه شنبه 28 شهریور 1396 ] [ 03:11 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

اصلن کار خوبی نی منِ بی شعور پاشدم رفتم کامنت ملت رو می خونم و دارمم الان سکیرین شاتش رو میذارم ولی خدایی هر روز دارم بیشتر و بیشتر افراد زیادی رو در مواجهه با مشکلات اساسی با خانواده ها می بینم. انقدر نرینین به اعصاب بچه هاتون بعد دلخور میشین اونا هم میرینن به اعصابتون، می رینین باید همون لحظه منتظر یه ری اکشن اساسی باشین دیگه، ریدن در برابر ریدن :) وقتی خانواده ت، عزیزترین کَسات پشتت نباشن از هیچ بنی بشری توی جامعه و دور و اظرافت نباید انتظاری داشته باشی، ینی گه می خوری بخوای از کسی انتظار داشته باشی جز خودت. وقتی بدترین توهین هارو از زبونشون می شنوی یکی تو خیابون بدُ بیراه بهت بگه باید بری ازش تشکر هم کنی که از چیزی که خانواده ت بهت گفتن بدتر نبوده حرفش و دمش گرم که انقدر مرام برات به خرج داده.

کامنت این آدم درد داره، درد داره که نوشته نبود خانواده از بودنشون بهتره و وقتی یه بچه ای به این درجه از درک و شعور می رسه ینی دیگه واقعن هیچی برای از دست دادن نداره و فقط می خواد خودشو نجات بده ... خود لعنتی تون بر اثر ناآگاهی و استفاده نکردن از وسایل پیشگیری از بارداری و از سر بی عقلی به دنیا آوردین غلط می کنین روزی ده هزاربار تو صورت اون بچه نگاه می کنین و میگین عجب گهی خوردم تو رو پس انداختم. حواستونو جمع می کردین، سرش کیسه فیریزر می بستین اصن والا ما هم علاقه ای به ول شدن تو این کُره خر خاکی زمین نداشتیم، نکنه می خواستین شماها هم تقاص حماقت بزرگتراتونو با به دنیا آوردنمون از ما بگیرین ؟ :)






[ سه شنبه 28 شهریور 1396 ] [ 02:59 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

زدم فایل قرُ قاتی تو فولدر میوزیکامو پلی کردم اصن یه کسایی رندوم وار می خونن هم خنده م می گیره هم فازمو نمی دونم اینارو چرا دارم اصن :/ طرف تو عروسی داره می خونه ! الانم عباس قادری ! چرا انقدر زور می زنی داداش موقع خوندن؟ شعر باید خودش بیاد :))

قسم به عشق پاکمون به حرمت نگاهمون

یه بار دیگه بذار بگم دوسِت دارم از دلُ جون


باز بی خوابی به مخیله ی ما فشار آورده داره دمار ممار از روزگارمون در میاره.




[ سه شنبه 28 شهریور 1396 ] [ 02:46 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

یه جورایی قرمزی منم، راه میره میاد غر می زنه و به همه چیز ایراد می گیره! ولی کِیف می کنم آخرش همین قرمزی همه ی این پرنده های سانتی مانتال مامانی رو از شر خوک ها نجات میده، اوخ لو دادم آخرشو؟! خب منم نمی گفتم معلوم بود دیگه، اصولن انیمیشن ها آخرش به خوبی و خوشی و شیرینی و آبنباتی و شربت بهارنارنجی تموم میشه! واسه همینه منم دیدن انیمیشن رو به این فیلمای آدم بزرگونه ای اشک در بیار ترجیح میدم.

 یکی از مشکلات پرنده های این شهر اینه که نمی تونن پرواز کنن که آنچنان مشکلی هم نیست بلخره از پسِ کارای خودشون بر میان و باهاش کنار اومدن و دیگری همین بداخلاقی های قرمزی که پیر بزرگ و کوچیکِ شهر رو درآورده واسه همین می فرستنش تا یه کم ادب و تربیت و کنترل خشم یاد بگیره که خب زیاد هم توش موفق نمیشه! پرنده ها درگیر زندگی عادی خودشونن که یه روز یه کشتی گنده میاد و یه عالم خوک سبز چندش پاشون به جزیره باز میشه و اینجاست که مشکل پرواز بلد نبودنشون یه کَمَکی کار دستشون میده ولی خب قرمزی پشت اون ابروهای گره خورده و غرغرهای همیشگی ش راهکارهای خوبی بهشون نشون میده و چنان دمار از روزگار خوک ها در میارن که بیا و ببین. گرچه انیمیشن رنگُ وارنگ و دلبرانه ایه و دلم می خواست فقط به پایان خوشش فکر کنم ولی ورود خوک ها به جایی که زادگاهشون نیست و دزدیدن تخم پرنده ها منو یاد تمام جنگ ها و حماقت های همیشگی آدمیزاد میندازه. کاش جای بچه ها، سیاستمدارها هم بشینن این انیمیشن ها رو ببینن، یه کم به خودشون بیان و دست از این مسخره بازی ها و تجاوز به حریم بقیه ی آدم های جهان بردارن. ولی خب سیاستمدارها حتا وقت ندارن دست توی دماغشون کنن و یکی دیگه دماغشونو حتا براشون می گیره من نباید انتظار داشته باشم بشینن این چیزای بچه گونه ای رو ببینن، اونا کارای زیادی دارن مثل کشیدن نقشه های تازه برای حمله به یه جای جدید و کشتن آدم های بیشتر و بیشتر و لذت بردن از جنگ و خونریزی ... اون آدم بزرگایی که این انیمیشنای خوش رنگ و لعاب رو می سازن و بچه ها و بزرگترهای زیادی رو برای چند ساعتی جلوی تلویزیون میخکوب می کنن، کاش اونا، خود خودشون با همین دستایی که رنگ و تصویر و قصه هایی با پایان خوش خلق می کنه کارای راست و ریست کردن دنیا رو هم دست می گرفتن؛ بعد آخرِ کار جهان به یه دنیای توپ خفن می رسیدیم و دستامونو زیر چونه می زدیم، هرکدوم یه بسته چی توز موتوری دست می گرفتیم و خیره به بزرگترین تلویزیون جهان منتظر دیدن عاقبت خوشمون می موندیم ...

امتیاز: 6.4/10

محصول کشور آمریکا

کارگردان: Clay Kaytis, Fergal Reilly

سال تولید: 2016 میلادی

زمان: 96 دقیقه






[ سه شنبه 28 شهریور 1396 ] [ 02:43 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

تعداد کل صفحات : 324 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...