مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

ولی ناموسن با تمام سر صداها و بی خوابی های این چند روز دیروز یه بستنی قیفی با شیر محلی خفن تازه تو جاده ی فیلبند خوردیم رفتم فضا باهاش. معرکه ترین بستنی عمرم بود خداوکیلی... دلم می خواست سوار بر موتور، هر روز می تونستم برم اونجا بستنی قیفی بخورم...

[ جمعه 29 شهریور 1398 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

ملت عین چی خرناسه می کشن و من واقعن رو صدای اضافی حساسم. 

از ساعت ۱۱ طرف رفته تو مخم. لعنتی چرا اومدی چسبیدی به باسن من؟!!!! خداوکیلی داشت مغزمو منهدم می کرد. غریبه نبود و روم می شد یه لگد می زدم زیرش پاشه و خر و پف نکنه بتونم بخوابم. ناسلامتی زنه، مردونه خر و پف می کردا. الان منو گفتن بیام اتاق بالایی بخوابم ولی خدایی از سرم پریده. بترکین ایشالا تو سکوت بخوابین دیگه چرا انقدر تو مخن یه سری؟؟؟؟



[ جمعه 29 شهریور 1398 ] [ 02:16 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

تا صبح این جونوره به عناوین مختلف مخ منو خورد :(( فهمیدم نه تنها از سگ و سگ توله ی آدمیزاد بدم میاد که از موجودات هم. هر چیزی که تو مخ آدم بره باید ازش دوری جست. یا می خوره یا می شاشه یا جیر جیر صدا می ده یا راه می ره و چمچمالشه. خب بزمجه استراحت تو زندگی از همه چیز با حال تره استراحت کن!!!

و خدا رو شاکر ام همیشه ترس باعث شده سر حیوون داشتن نرم.

آقا اما ما مینا داشتیم بو نمی داد اینا خودشونم شلخته ن هاپوشون هم شلخته س :((



[ چهارشنبه 27 شهریور 1398 ] [ 08:58 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

خداوکیلی دیگه از داشتن حیوون خونگی پشیمون شدم چیه بو گههههه می دن. من ترسمم بریزه واقعن با بو و نظافت اینا مشکل دارم هر جا گیر میارن می شاشن اه اه.

خب دیگه تموم شد عشقم به خوکچه هندی هم پایان پذیرفت و یک درصد هم نمی خوام مسئولیت قبول کنم :/



[ سه شنبه 26 شهریور 1398 ] [ 08:37 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

هوس کردستان داشتم مازندران قسمت شد..‌. گرچه از مازندران بیزارم...

[ سه شنبه 26 شهریور 1398 ] [ 10:11 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

برای اولین بار جرئت لمس کردن یه سگ رو داشتم. خب البته بغلش نکردم ولی کلی ناز و نوازشش کردم حس خوبیه گرچه یه نمه ترس رو هنوز دارم ^_^ 

ظهریه منتظر پیک بودم که زنگو زدن اومدم برم دیدم صدا بچه مچه میاد فکر کردم فامیلای عباس اینان موندم تو اتاقم و نرفتم پایین تا یک ربع بعد که پیک رسید. رفتم دیدم دم در خونه مون پر از کفش شده ریدم به خودم. رفتم تو دیدم گوجه اینا اومدن. آقا خب یه خبری بدین میاین دیگه :(((

ولی خب کلی دلتنگشون بودم توله ها رو



[ دوشنبه 25 شهریور 1398 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ دوشنبه 25 شهریور 1398 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

قریب به دو ساعت با این فیلم زار زدم و پتانسیل اینو دارم همین الان دوباره پلی کنم و از نو باهاش زار بزنم. تمام مدت هم به خودم بد و بیراه گفتم که چرا انقدر شاکی ام و ناشکری می کنم چون هستن کسایی که واسه یه لمس ساده ی بدن کسی که دوستش دارن یا در آغوش گرفتنش له له می زنن حداقلش اینه که ناکام از دنیا نمی رم.

بیماریِ کوفتیِ فیبروز کیستیک که در جریان این فیلم باهاش آشنا شدم. تمام مدت بدنم کرخت بود و هنورم هست. مغزم کار نمی کنه چون به این فکر می کنم کائنات، جهان، خدا یا هر کوفتی که می شه اسمشو گذاشت چقدر ذهن بیماری می تونه داشته باشه تا به عناوین مختلف آدم ها رو تو بوته ی آزمایش بذاره و رنج بده و باید حواسم باشه لحظاتی که دارم از رنج هایی که تمام عمرم متحمل می شم می نالم نگاه کنم ببینم در ورای دردها و رنج هام حداقل یکی دو تا چیز خوب شاید باشه که باید سپاسگزار باشم ...

واقعن فیلم معرکه ایه واقعن واقعن واقعن و دلم می خواد هنوز بهش فکر کنم و اشک بریزم و خودمو با دلتنگی هام خفه کنم.

آدم هایی در جهان هستن که امکانش از عشق هم بمیرن، ولی نتونن بیش از چند قدم به هم نزدیک شن، همو ببوسن، در آغوش بگیرن یا بندهای انگشت ها و کف دست همدیگه رو لمس کنن چون باکتری ها باکتری ها باکتری ها ... واقعن مغزم فرمان نمی ده.

حقیقتن امشب حالم بد بود و اومدم فیلم ببینم که خوب شم و چنین شد. ولی کیف داد حداقل چند ساعتی در نقش یه آدم آروم که برای چندتا خوشی زندگی ش باید قدردانی بکنه ظاهر شدم ...





[ دوشنبه 25 شهریور 1398 ] [ 03:27 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

امروز یه اتفاق معرکه اما افتاد که روزمو ساخت...
 توی یه مغازه رفتیم یهو یه صدای خانومانه ای به یکی دیگه گفت من این خوشگله رو (اوووف منو می گفت:)))) ) می شناسم بعد برگشتم دیدم واویلاااا اصلی ترین مشوق جهان منه بعد دیگه بغل کردیم کلی همدیگه رو و صحبت کردیم و اینا.  
یه‌گوله پنبه ی نرمالوی محترم آرتیست...  
هشت نه سالگی برنامه هاش رو توی تلویزیون می دیدم و پا به پاش از اون کارت پستال خوشگل هاش درست می کردم که هنوزم کارهای اون موقع ام رو دارم چندوقت پیش در موردش پست گذاشتم اینستا و یکی از دوستان منشنش کرد گفت در مورد شماست و دیگه پیداش کردم و چندوقتی بود همو فالو می کردیم... اسمش خاله مهتاب بود و با یه عروسکی که همراهش بود کاردستی درست می کرد. من هلاک این برنامه بودم و بی شک تمام چیزهایی که الان درست می کنم از اون زمان ستارتش خورده. خیلی ملاقات کیفور کننده ای بود خیلی خیلی خیلیییی.  


[ یکشنبه 24 شهریور 1398 ] [ 11:08 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

امروز گیر یه پاچه پاره ی سلیطه افتادم تو مترو. آدم حتا از فشار نیاز جنسی هم بمیره سمت آدمایی مثل این ها هم نباید چه برسه عشق و عاشقی و دوست داشتنشون. یهو می بینی وسط معاشقه می زنن یکی از اندام  بدنتو گاز می گیرن عین سگ می کَنن. دریده بودا دریدههههه گمونم از قفسش فرار کرده بود.
 هندزفیری تو گوشم بود و داشتم با شهیار دل می دادم و قلوه می گرفتم و کله م تو باسن خودم بود ولی خب از پشت هم گویا دو سه نفر من باب لباس هام کله کرده بودن تو باسنم. چندبار بدنم رو تاچ کردن و به نشونه ی اینکه برگردم هی زدن سر شونه م و فلان. من به شدت از این جور لمس شدن ها متنفرم کلون در نیستم که تق تق می کوبین. برگشتم یه چپ چپ نگاه کردم و یه لنگه هندزفیری مو درآوردم ببینم دقیقن چی می خواد؟؟؟؟ گفت لباسات واسه کجاس؟ از لحنش و ریختش خوشم‌ نیومد چون داد می زد دریده س و صرفن از جهت اینکه خوشش اومده سوال نمی پرسه. با اکراه برگشتمو باز هندزفیری مو کردم تو گوشم. دوباره زد بهم که می گم لباسات واسه کجاس؟ تو هوا واسه خودم گفتم عجب ملت فضولی ان کار به کارشونم نداری هی آزار می دن. خلاصه بی خیال شد تا چند ثانیه بعد دیدم روسری مو کشیدن! برگشتم چپ چپ نگاه کردم به یه خانومه که گفت من نبودم گفتم هرکی بود خیلی بیشعور بود و دوباره هندزفیری کردم تو گوشم و توسل جستم به شهیار... 
دروازه شمرون بود که دیدم سلیطه هه یهو قلاده پاره کرد و کوبید بهم که رد شه بره و گفت برو کنار باآآآ :/ منم بهش گفتم که یه تپه ی گه بیشتر نیست :))) چون واقعن تپه ی گه بود! فحش مورد علاقه م تپه ی گه و خرس ک ن سوراخه  و عن آقا. این کاملن تپه ی گه سراسر عقده بود.  
دیگه اون که رفت یه خانومه رفت بالا منبر که تهران شهر زنونه ای شده زن هایی با عقده های زیاد که همه ش هم از ازدواج نکردن و دوست پسرهای بد و شوهرای بد ناشی می شه! (کلن دید ستریت گونه ای داشت) خلاصه منم دو خط در میون سر تکون می دادم که بله و فلان. فکر کردم خیلی حالیشه و کفتم یه کم بیشتر باهاش وارد مراوده شم. گفتم اصلن دلیلی نداره افراد غریبه رو لمس کنیم شاید یکی اوتیسم داشته باشه و کاملن این کار آزارش بده و این چیزا. بعد یهو گفت وااااای شما چه حرف های سختی هم می زنی :/  پسر این آدم نمی دونست اوتیسم چیه حتا. لامصبا پس چی می دونین؟؟؟؟؟
  هیچی دیگه فقط خوشحال بودم بعد از ۸ روز زدم از خونه بیرون و زودتر از این تلاشی برای در ارتباط بودن با این آدم ها نکردم.... تهران واقعن تهوع برانگیز شده. 
 ولی یه اتفاقی هم افتاد خیلی حال کردم :)) توی یه مغازه بودیم فروشنده هاش کرد بودن آقاهه واسه سربندم پرسید منم کردم گفتم نه متاسفانه. گفت سربندتون کردیه و اینا تصدیقش کردم. بعد یه خانومه اونجا وایساده بود داشت بر و بر منو نگاه می کرد آقای فروشنده گفت چیه خانوم به چی نگاه می کنی سوالی دارین بابت خریدتون از من بپرسین. آخ منو می گی منشعب شدم از خنده بلند بلند گفتم آقا خیر ببینی سنگینی نگاه این خانوم دیوانه م کرد.
 من چرا پس علاقه ای به دیدن این آدما ندارم؟؟؟؟ والا چندشم هم می شه ازشون. اینا به چی نگاه می کنن؟! واقعن جز دوستام و عزیزانم، بدم میاد از نگاه کردن به افراد غریبه، نه کار درستیه نه حال می کنم چیزهایی که نباید تو ذهنم ذخیره شه به من چه کی چه شکلیه چی پوشیده لخته محجبه س فلانه بیساره زنه مرده یا هر چی؟!  


[ یکشنبه 24 شهریور 1398 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

فقط همینو بگم که 2 ساعت و نیم چشم از این فیلم بر نداشتم. خداس، معرکه س و فقط یه ذهن خفن دیوانه ی مجنون می تونه چنین چیز خفنی خلق کنه.

بعد دیدن این فیلم گمونم دلتون بخواد چند نفری که تو مختون می رن رو بزنین بکشین :/ :)) سر صحنه ها خشونت بارش سرم تو یقه م بود چون من به شدت از دیدن خون چمچمالم می شم و فشارم میفته. ولی واقعن فیلم خفنیه دلم می خواد هزار بار دیگه ببینم.





The house that Jack built





[ شنبه 23 شهریور 1398 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

بارونی بنفش سفارش دادم آبی اومده :)) جالبه توی سایت زده بود یه دونه موجودی بیشتر نداره و رنگش هم بنفشه و من تا خریدمش موجودی ش صفر شد بعد امروز آبی واسم اومده. رفتم به آقاهه پی ام می دم می گم چنینه بعد می گه شما نگفته بودین موجودی یه دونه س ://// داداش من مگه فروشنده م اسکول؟!!!

حالا من که مشکلی با آبی هم ندارم شکر خدا وگرنه دهنش رو جا به جا می کردم براش. اغلب مردها کور رنگی دارن پدر ما رو درآوردن. پسره اون روز تو باراز می گم اون نخ بنفش رو لطف می کنین؟ پوزخند می زنه به من اینکه سرمه ایه. وااااااااای لعنتی ها این کذکرها توی گور هم برن از اعتماد به نفس کاذب رنج می برن.

بعد حلاصه آقاهه گفت اگه مشکلیه بفرستین برا خودمون مشکلی نداره. من که نمی خوام پس بفرستم ولی گفتم مطمئنین بنفش ندارین چون من می خوام بارم سفارش بدم اوشکول ده بار آنلاین شده جواب منو نداده :)) از ایرانی فلان فلان شده تر خودشه خداوکیلی. پیش از این تند تند تا آنلاین می شد جواب منو می داد حالا که تر بالا آوردن جواب نمی ده :))



[ شنبه 23 شهریور 1398 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



goush_mahi@



[ شنبه 23 شهریور 1398 ] [ 07:45 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

گمونم نیم ساعتی بیشتر خواب نبودم ولی اومد به خوابم. داشتم از دلتنگی تیکه تیکه می شدم گرچه الان دلتنگی م یه کم کمرنگ شد ولی واقعن گریه دارم. از شدت هق هقام توی خواب از خواب پریدم. کلی باهاش حرف زدم و خندیدم و برعکس یه وقت هایی که اصلن حرف نمی زنه این بار باهام حرف می زد. توی یه تیکه از خوابم هم نشسته بود دم کابینت زیر گاز داشتم می گفتم بابا جیم پرواز کن برو خونه ی رضا اینا ببین ما برای زنش از این رژهای گرون گرون می خریم اصلن استفاده می کنه یا نه. بعد وسط خنده هام یهو هق هق کردم هی داشتم ازش عذرخواهی می کردم واسه اذیتایی که کردمش هی با لبخند و با دستاش که یه جوری تکون می داد که یعنی حرفشم نزن آرومم کرد که ازم دلخور نیست.
 اولای خوابمم من کف زمین نشسته بودم اون از پشت این مبل تکیه حرف می زد باهام هی مامز می گفت با کی حرف می زنی گفتم بابا جیم بیا بیرون مامانمم ببیندت اومد ولی نمی تونست ببیندتش بعد من کلی خر کیف بودم که فقط خودم می تونم روحشو ببینم و باهاش حرف بزنم. بهش گفتم آخر سر از شدت دلتنگی هام دق می کنم و زودتر میام پیشت. لعنت به عر و ونگم لعنت که از خواب پریدم کاش هنوز داشتم باهاش حرف می زدم. یادم نمیاد ویگه جزئییاتو بیش از این، ولی کلی شوخی و خنده کردیم گفتم از وقتی رفتی دیگه هیشکی باهام شوخی هم نمی کنه دارم دق می کنم.
 کاش بخوابم و باز بیاد تو خوابم و این بار هیچی بیدارم نکنه از خواب و خواب به خواب برم و مجبور نباشم بار دلتنگی بکشم دیگه نمی تونم.  


[ شنبه 23 شهریور 1398 ] [ 11:07 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]



برچسب ها:نامه به آقای بنفش،  
[ شنبه 23 شهریور 1398 ] [ 08:45 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ شنبه 23 شهریور 1398 ] [ 12:30 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ جمعه 22 شهریور 1398 ] [ 10:01 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ جمعه 22 شهریور 1398 ] [ 04:49 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

فقط یه بیشعور ۷ و نیم صبح گورشو گم‌ می کنه می ره خونه ی ملت و تازه جای اینکه خودشو لوله کنه تو باسنش و صداش در نیاد، از خودش تولید صدا می کنه.

فلان خونه ی بین راهیه این خونه. هر خری کلید این خونه رو داره. حالا اون دفعه خاله ی مامانمم و دایی مامانمم می گفتن به ما هم کلید بدین :))) بابا سگ رید تو مرام و منِشتون خداوکیلی هیچ نقطه ی مثبتی تو این خانواده و این فک و فامیل نیست.



[ جمعه 22 شهریور 1398 ] [ 08:19 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

چه جوری می تونم در مورد یه چیزی وحشی و درنده شم و ساعت ها خشمگین شم در موردش ولی یه وقتی هم مثل امشب انقدر سست و شکننده شم. چرا یه حد تعادلی این وسط نیست؟ یا تو اوج بی اعصابی ام یا تو اوج عشق ورزیدن به دوست داشتنی هام و رنج دوری کشیدن. نمی دونم واقعن دلم یه وقت هایی یه تعادلی این وسط می خواد که نه زیادی خشمگین شم و خودمو بقیه رو برنجونم نه خیلی خوشحال شم که چیزی جلودارم نباشه و از فرط خوشی بزنم زیر گریه... مثل لحظه ی شگفت انگیز دیدن لاله های تالابی... گرچه از اخلاقیاتم چه خوب چه بد هرگز خجالت نکشیدم ولی اون روز واقعن با خودم مشکل پیدا کروم توی یه لحظه که کدکم اسکولی تا حالا گریه کرده تو چنین لحظه ی شکفت انگیزی؟ بعد گفتم به خودم مدل کوفتی منم همینه دیگه هم غم زیادی هم خوشی زیادی واقعن اشکمو در میاره و من کنترلی روش ندارم یعنی فعلن ندارم شاید بعدها تونستم...  
دارم چرت می گم یه حال عجیبی ام و خوشایندم نیست و هست و نیست و هست و نیست و هست 
 باید پناه ببرم به کتاب بعدشم خواب  


[ جمعه 22 شهریور 1398 ] [ 02:17 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

تعداد کل صفحات : 341 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...