مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

یه روز جدی جدی دل به دریا می زنیم و تو یه دونه از اون کره اسب های دریایی شکم قلمبه ی نمکی میشی و منو پشت خودت سوار می کنی منم اووووممم ... خب هنوز تصمیم نگرفتم عروس دریایی باشم ؟ پری دریایی باشم یا یه ماهی سه دُمه با فلس های رنگین کمونی؟ هرچی باشم دلم می خواد پشتت سوار شم و شیهه کشون کل اقیانوس رو زیر پا بذاریم و همه سوراخ سنبه هاشو کشف کنیم ... سوراخ سنبه هایی که امن باشن واسه رد و بدل کردن چندتا بوسه ی ناقابل ...





[ شنبه 27 آبان 1396 ] [ 04:24 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

نمونه ی بارز میای ثواب کنی کباب میشی .... شت به همه چیزِ جهانِ هستی و نیستی ... خدایی مستر کرُ لال حس می کنم خودتم واقعن یه وقتایی گیج و گنگ میشی از حکمت هایی که پشت کار و بارات هست ... چوم ...





[ شنبه 27 آبان 1396 ] [ 04:20 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

بهترین رنگی که دیدم رنگ زرد کهربایی ...

رنگ عسل کهربایی ...

رنگ سدری کهربایی ...




[ شنبه 27 آبان 1396 ] [ 04:13 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

گمونم چهار پنج سال پیش بود توی فیس بوکم یه عکس گذاشته بودم که خودم به غایت دوسش داشتم کم پیش میاد از خودراضی وارانه از یه عکسی م خوشم بیاد ولی اون عکس واقعن بهم حس خوب منتقل می کرد. تا اینکه یه روز یه پسرکی مسج داد که "اکثر دخترا اگه عیب و نقصی هم داشته باشن تو زاویه ای از خودشون عکس می گیرن که اون عیب معلوم نباشه تو چرا همچینی؟ عکست قشنگه ها رفیق ولی بینی ت خیلی بزرگ افتاده." اون روز انقدر ضدحال خوردم که اون عکس رو دیلیت کردم و چندی بعد هم اون دوست رو بلاک. هربار می دیدمش تو فیس بوک حالت تهوع می گرفتم که باعث شد عکسی که برا خودم دلنشین تلقی میشد رو پاک کنم و از خودم حرصم می گرفت واسه حرف آدمی که هیچ عنصر مهمی تو زندگی من نبوده چقدر ارزش قائل شدم...
یا پریروز پسرک که خودش سر تا پاش عیب و ایراد بود و می تونستم ده روز بی وقفه از عیب ها و نواقصش بگم از چهره و تیپ و ستایل و قد و قواره بگیر تا مدل مو و زیر ابروهای تیغ زده ش داشت منو به دوست دخترش نشون می داد و می خندیدن. خب مثل اکثر مواقع که از حقم نمیگذرم و کار به کار کسی ندارم‌ مگر اینکه انگشت تو گوشم کنه و بعد من تا آرنج دست تو گوشش می کنم بحث بالا گرفت و گفتم غلط می کنی نگاه می کنی اصلن چشمت به کسی که همراهته باشه نه به دیگران. فرمودن تو برو اول دماغتو عمل کن بعد بیا تو کوچه خیابون... بعد دیدم واقعن این آدم ارزش که نداره هیچ شعور هم نداره کلن بی خیالش شدم و ترجیح دادم جای لگد زدن بهشو پرت کردنش اینور اونور یک راست بندازمش سطل آشغال. و چقدر دلم به حال اون دختر می سوزه که دوست پسرش ولو به هوای مسخره کردن به دخترهای دیگه چشم می دوزه... اینکه من بینی م بزرگ هست نیست قلمیه گوشتیه استخونیه یا هرچی به دو نفری که فقط لباس آدمیزاد تنشون بود ربطی نداشت و کاش عمل زیبایی مغز هم بود تا خودم خرج این دو دوست گرامی رو می دادم برن مغزاشونو یه کم خوشگل موشگل تراش بدن بعد توی جامعه رفت و آمد کنن.
به هیچ بنی بشری اجازه ندین ذره ای تو چیزی که مربوط به افکار و پوشش و بدن و علایق و سلایق شماست دخالت کنه چه خانواده چه دوست چه افراد جامعه مهم فقط حس خودمونه... این زندگی ماست نه زندگی خانواده نه دوست نه اجتماع ... اونوقت اینجوری باید خودمونو با شرایط میلیاردها آدم تو جهان وفق بدیم :)




[ شنبه 27 آبان 1396 ] [ 04:11 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

یعنی در همین حد بگم که خدایی این سریاله روند داغون خواب منو داغون تر کرده ! تا 7 هفتُ نیم صبح باز بیدار بودم و بعد از اون به جز اینکه ده دیقه یک ربع وسطاش پاشدم تا 4 و نیم عین یه خرس قطبی تمام عیار خوابیدم هنوزم خوابم میاد. خدایی هرچقدر هم بخوابی خواب شب یه چیز دیگه س.

پاشم حداقل برم یه چیزی بخورم گشنه از دنیا نرم گوسفندم والا قبلش کاهویی علفییه لگن آبی چیزی بهش میدن :/



[ جمعه 26 آبان 1396 ] [ 05:53 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ جمعه 26 آبان 1396 ] [ 05:50 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

صبح تا خوابیدم گمونم هفت بود، این سریال کوفتی اجازه ی خواب و خرواک به ما نمیده. ووقتی هم پاشدم یه کم گشتم اینور اونور یکی دو تا دونه شیرینی کیشمیشی (من کیش میشم؟! من قشم میشم_من کیشمیشم ؟! من نخودچی ام،هارت هارت اِگِن گیو می عه فارت!) زدم بالا و نشستم دو سه تا اپیزود دیگه دیدم طرفای 5 بود گفتم یه چرتی بزنم شب جون داشته باشم باز بشینم سریال ببینم که چنین خوابی دیدم که موقع برگشتن روح به جسمم داشتم عین سگ جون می کندم و هوار می کشیدم و جیغ ولی صدایی ازم در نمیومد انقدر خواب اذیت کننده ای بود و همه چیز شفاف بود که هنوزم مرددم که خواب بوده باشه قطعن درصد خیلی زیادی ش هم واقعیت بود... صادقانه دلم می خواست الان پیشم بودی تو بغلت مچاله می شدم وگرنه می دونم تا صبح بشه و آفتاب بزنه باید بیدار باشم بعد بخوابم، هنوز حس ناخوشایند اون خواب تو همه وجودمه ...

خود لعنتیم هزار بار بهت گفتم هزار بار نوشتم هزار بار تو حرفام به خودم گفتم خریت محضه بد موقع خوابیدن و هربار عین یه کوآلای خمار بدبخت مفلس می خوابم و خواب گه که می بینم یا حس گه که بهم دست میده به گه خوردن میفتم.

بعد از اونم نشستم یه سری چیز میزای عقب افتاده رو سر و سامون دادم. مثلن یکی از زنگوله هایی که خریده بودیمو رنگ و منگ زدم بهش شیتان پیتانش کردم و گوشواره ماه و ستاره هه رو رنگ کردم بعد که جمع کردم اومدم بیام بشینم سر سریال دیدم ساعت دوئه خدایی مخم به فارت فارت افتاد فکر می کردم نهایتن 12 باشه ... حس کردم یکی از زمانم دزدیده ... خب بسه زیاده گویی ما بریم سریالمونو بزنیم به بدن که از هرچه بگذریم سخن سریال خوش تر است ! دوباره عین جغد بیدار بودن تا کله ی سحر دست سحر پای سحر لنگ سحر لب سحر لوچه ی سحر موی سحر واهُ واهُ واه!




[ جمعه 26 آبان 1396 ] [ 02:45 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

من هنوز بیدارم

کاش می خوابیدم تو رو خواب می دیدم ...

تا سر اپیزود 16 زدم تو گوشش بیشتر نمی تونم خدایی، می تونما ولی عذاب وجدانِ کتاب نخوندن دارم برم سروقت اون ببینم چه خبره. خدایی پیرامون هرکدوممون یه خونواده شبیه این فاسترها بود جهانمون رو گه بر نمی داشت ...



[ پنجشنبه 25 آبان 1396 ] [ 06:33 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

دیشب خوابالودگی اجازه نداد به دیدن این سریاله و امشب دارم از خجالت خودم در میام راستشم بخوای این کتابه واقعن تو مخیه و برای ارضا کردن نیاز کتاب خوندنم و اینکه هیج کوفت دیگه ای جز اون شتی دستم نیست باید خودمو با فیلم سرگرم کنم.

خودمونیم، توی یه سری امور و ترجمه ی یه سری کتابا پرتقال واقعن می رینه. ولی کتابای خوبم کم نخوندم گرچه بداش انقدر بده که رسمن پرت می کنم اونور ...




[ پنجشنبه 25 آبان 1396 ] [ 04:56 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

مغازه هه از اون عسلا می فروخت که تو چشمات انبار کردی شون؟ آخه اسم تو رو هم روی شیشه عسلاش نوشته بود ...



[ پنجشنبه 25 آبان 1396 ] [ 04:54 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

که هستم من آن تک درختی که در پای توفان نِشسته

همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته ...

عسل چشم چشمات به گاج داد مارو



[ چهارشنبه 24 آبان 1396 ] [ 04:06 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

تبریک به استرالیا :)

[ چهارشنبه 24 آبان 1396 ] [ 02:17 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

می فرمایند پَژو تو پاییز دماغش گل میده ! خل الجالق !

نری اینارو تو وبت بنویسی...





[ چهارشنبه 24 آبان 1396 ] [ 01:44 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

اینایی که وب ملتو شخم می زنن یا هرگونه صفحه ی اجتماعی یک فرد رو دنبال چس می گردن ؟! یارو اومده از پیج 5 تا 25 رو یه کله رفته پستاشو شخم زده، عکسای اکانت شخصی فرد رو در حدود صد صدُ پنجاه تاشو در عرض یک دقیقه لایک کرده مثل عقده ایا دایرکت زده آفرین داری کامنت گذاشته شِر کرده دیگه کار دیگه ازش بر نمیومده در آخر فالو کرده. چس از گازهای فراره! به دنبال چیز دهن پُر کنی باشین که برا معده و گوارشتونم مناسب باشه خب.



[ چهارشنبه 24 آبان 1396 ] [ 01:33 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

افراد زیادی هستن که وقتشون رو صرف دیدن فشن تی وی می کنن. یا نه؟ توی اینستا می چرخن ببینن چه تیپ و ستایلی تو این چندوقت اخیر توی صفحات این و اون به چشم می خوره که بیشترین لایک رو خورده باشه و از همون متوجه میشن چه چیزی مُد شده، به ثانیه نکشیده به اولین مرکز خرید میرن و اون لباس رو می خرن و می پوشن میرن تو خیابون. عکس می گیرین و تو صفحات شخصی شون آپلود می کنن تا اون ها هم لایک های مکُش مرگ من بگیرن. یه سری هاشونم حال اینو ندارن تا مرکز خرید برن بگردن ببینن می تونن اون لباس مورد نظر رو پیدا کنن یا نه؟! دایرکت می زنن فلانی جان، فلانتو از کجا خریدی؟ این افراد می خوان یک ثانیه هم خدایی نکرده از کسی کم نیارن و همون لباس رو سفارش آنلاین میدن، می پوشن و با همون میرن به یه مرکز خرید تا بقیه ی تیپشونم با اون لباس ست کنن، هر کیف و کفش و شال و کلاهی که بیشتر توی مغازه ها دیده بشه و خاطر جمع شن که این مُد شده و از دیگران قرار نیست چیزی کم بیارن رو می خرن و خوشحال و شاد بر می گردن خونه چندتا عکس جلو آینه می گیرن و با سلام صلوات که خدایا لایک زیاد بخوره عکس رو منتشر می کنن.

افراد انگشت شماری هم هستن که کتاب هایی که می خونن رو یا فیلم هایی که می بینن یا یه رخ داد فرهنگی هنری رو به اطلاع دیگران می رسونن، براشون مهم نیست اگه لباشون توی عکساشون کوچیک نشون داده بشه یا بینی شون صد برابر بزرگتر، قدشون کوتاه باشه یا چپ و چوله تو عکس ژست گرفته باشن و یا حواسشون نبوده باشه و موهاشون به جای اینکه یه جا بند شده باشه توی هوا سِیر کنه. در این بین هم آدمای کمی هستن که میرن دنبال خوندن کتاب که بخوان پی این رو بگیرن که حالا کدوم کتاب رو بخونن کدوم فیلم ارزش دیدن داره یا کدوم موسیقی معنا و مفهومش به فلان موزیک ارجحیت داره؛ که برن در به در بگردن ببینن کجا می تونن کتابی که چندی پیش عکسشو دیدن و ازش تعریف شده رو تهیه کنن. اگه پاشیم بریم دنبال کتاب بگردیم، چندتا به درد بخورِ باب میلمونو پیدا کنیم بخریم بخونیم بعد با خیلی چیزها آشنا میشیم که به نظرم مهم ترینش آشنا شدن با تفاوت آدم ها از یکدیگره و می بینیم یه تفاوت حتا اگر ماه گرفتگی روی گونه باشه که شاید عده ی زیادی مسخره ش می کنن،می تونه در نظر یکی دیگه که تفاوت ها رو می فهمه و با انگشت نشون نمیده و مسخره نمی کنه یا چشماش چهار تا نمیشه از دیدن اون ماه گرفتگی که خیلی ها به عنوان زائده ی پوستی ازش یاد می کنن در نظر اون شاید حوضچه ی پُر از لاله ی تالابی باشه که میشه ساعت ها در موردش نوشت و قربون صدقه ش رفت... بعد دیگه اون آدم تلاش نمی کنه با هزار ترفند اون ماه گرفتگی رو بپوشونه چون می دونه یکی یه جای دنیا هست که داره برا همون نشونه ی بزرگ روی صورتش که تا حالا از وجودش خجالت می کشید و هرجور شده بود می پوشوندش لذت می بره. اونوقته که اگه با تفاوت ها آشنا شی و زیبایی شون به مزاجت خوش بیاد دنبال این نیستی زیر پست یه آدم که کتاب معرفی کرده کامنت بذاری عجیجم اوبونت بچم شلوار اوشدلتو از کجا خلیدی من که دلم بلاش مُلد بدو بگو منم بِلَم بِخَلَم :) کتابه رو میریم می خریم، می خونیم و هر لباسی که بپوشیم برامون زیبا و دلنشین تلقی میشه و دیگه کاری نداریم کی چی می پوشه چی نمی پوشه، افکار و عقاید یه آدم برامون مهم تر جلوه می کنه تا رنگ شلوارش، بعد دیگه گارد نمی گیریم در برابر عقاید سیاسی، گرایش های جنـسی یا سلایق یه آدم. به جاش همدیگه رو از کف کله تا سر انگشت های پا درک می کنیم و انگشت اشاره دراز نمی کنیم به سمت تفاوت ها و جای هر روز شبیه هم شدن و ادای آدم های دیگر رو درآوردن با خودمون کیفور میشیم و اتفاقن جای اینکه تلاش کنیم ادای دیگران رو در بیاریم و یکی بشیم شبیه به خیلی از دیگران، یه منِ متفاوت می سازیم که عزیز کرده ی خودمون باشیم در وهله ی اول و جای اینکه عده ی کثیری دوستمون داشته باشن به همون دو سه نفری که دور و برمون هستن قناعت می کنیم...





[ چهارشنبه 24 آبان 1396 ] [ 01:28 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]

من صادقانه لب به لب شدم، یه تکون هرچند کوچیک کافیه برای پخش زمین شدنم اینجوری که با لگد پرتم کردی نتونستم جلو عر زدنامو بگیرم ، جدیدنم انقدر گه شدم که نتونم تلاشی برای جلی اشکامو گرفتن بکنم تا برسم به شکم پینکی پینکی و خودمو روی اون خالی کنم هر جایی باشم نیاز به گریه کردن باشه دیگه توان نگه داشتنشو ندارم صادقانه ندارم خداوکیلی ندارم ...



[ چهارشنبه 24 آبان 1396 ] [ 12:51 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ سه شنبه 23 آبان 1396 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ سه شنبه 23 آبان 1396 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ سه شنبه 23 آبان 1396 ] [ 11:55 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]



[ سه شنبه 23 آبان 1396 ] [ 11:53 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]

تعداد کل صفحات : 211 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...