مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

حداقل جایی از جهان که نه همین نزدیکی های ایران خودمون،یکی اسم شخصیت داستانش هم اسم منه و من می تونم برای چند ثانیه ای که دارم این نوشته رو می خونم حرف هاشو به خودم بگیرم حتا اگه اسم مامانم ناهید نباشه اسم برادرم پرهام نباشه دوزاده سالش نباشه فامیلیمون خسروی نباشه و من اصلن این پرستوئه نباشم، گمونم باید این کتاب رو برای خودم تهیه کنم و در طول خوندن این کتاب، عاشقانه هاشو به خودم بگیرم و چند ساعتی، چند روزی، چند وقتی برم تو هپروت با اسمم، با اسمی که حتا گاهی صدا نمی شود چه برسد خطابش کنند و ازش به متفورمین و انسولین یاد کنن ...

من هیچ وقت نَنِشستم نامه های شاملو به آیدا رو بخونم گرچه شنیدم خیلی خوبن خیلی ... چون حسادت می کردم به اینکه یکی این همه برای معشوقه ش نامه بنویسه این همه این همه این همه ... شاید اگه بخونم لازم باشه هر خطش بگم کوفتت بشه آیدا کوفتت بشه.

 پرستو برای من مثل نان بود. مثل متفورمین و انسولین بود برای بیمار دیابتی. من نه فقط پرستو که هر چیز مربوط به او را هم دوست داشتم. پرهام، برادرش، را هم بیشتر از همه‌ی دوازده‌ساله‌های دنیا دوست داشتم. مادرش، ناهید خانم را مثل مادر خودم دوست داشتم، پدرش، آقای خسروی، دبیر بازنشسته‌ی زیست‌شناسی را خیلی دوست داشتم، آن قدر که به درس مزخرفی مثل زیست‌شناسی هم علاقه‌مند شده بودم. کارمندهای بانک پاسارگاد شعبه‌ی امیرآباد را، خیلی ساده، چون پرستو را می‌شناختند و به او احترام می‌گذاشتند، دوست داشتم. کفش های پرستو و کیف او و چیزهای توی کیف او را هم دوست داشتم. جاکلیدی و نوع آدامسی که می‌خرید. ساعت‌مچی‌اش. انگشترها و دستبند نقره‌ای‌اش را. حتا انگار اسکناس‌هایی که توی کیف او بود با بقیه‌ی اسکناس‌ها فرق داشت. انگار چیزی از او ساطع می‌شد که اشیا و آدم‌هایی را که در مسیر این تابش بودند، دوست‌داشتنی می‌کرد. کریم‌جوجو درست می‏گفت، پرستو برای من نان بود و دارو و البته آب. و هوا. و معنا.



[ چهارشنبه 18 بهمن 1396 ] [ 02:35 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]