مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

دم ظهری زنگ زدن از خواب بیدارم کردن که پاشو دو تا ز ها هم اومدن، تو خواب و بیداری حالا نمی تونم جواب بدم دارم میمیرم از فرط عدم هوشیاری ها، هی می پرسه خوابی خوابی؟ پاشو! نه پس بیدارم دارم سُس کلک بازی از خودم در میارم خودمو زدم به خواب. خلاصه با دهانی جریده از فریاد پاشدم رفتم گیر دادن بیا ببین غذا رو هر ادویه ای می خوای بریزی بریز، گفتم ولم کنین بابا حال ندارم حال داشتم دیشب آشپزی می کردم ادوینه نمی خواد همونو بیارین می زنیم. ناموسن گفته بودم که این که یکی دیگه آشپزی کنه و بخوری خب صدبرابر فازش بیشتره تا خودت درست کنی و بوی غذا تو بینی ت رفته باشه و از بوش رو استشمام کردن گرسنگی ت برطرف شده باشه ... چنان این سوسیس تخم مرغ رو می خوردم که انگار پاستا آافردو با یه خروار گلوریای سبز گذاشتن جلوم. بسکه گشنه م بود پسر، بسکه دلم می خواست به جای ساعت ها پای گاز بودن و انتظار برای آماده شدن غذا، هلو هلو بپر تو گلو بخورم و قبلش دست به سیاه و سفید نزده باشم...

غذا رو زدیم و سوزن یونیکورن صورتیه رو بهش چسبوندمو چپیدم زیر پتو و کتاب خوندم و خوابیدم نزدیکای 5 و نیم  گوجه اینا اومدن رفتم به بازی کردن باهاشون. ساعت های اولیه ی بازی کردن با بچه ها خیلی کیف میده حقیقتن ولی یه ذره که میگذره و یخشون آب میشه و اگر بیش از حد به روشون خندیده باشی دیگه ازت می خوان بالا برن و صد البته رو مغزت رژه! دیگه دم دمای رفتنشون سمفونی 9 بتهوون رو در راستای گریه و جیغ نواختن و من واقعن اعصاب تحمل صدای گریه ی بچه رو ندارم جدای از گوش خراش بودن این مسئله، رنج کشیدنشون و اینکه زبون ندارن دردشون رو بگن یا اینکه چی می خوان واقعن اذیتم می کنه. گرچه دیدن ریخت نمکی و کله ی کچل و چشم های ورقلمبیده ی گردو، خواهر گوجه، چند دیقه یه بار بیست ثانیه های دلمو فعال می کرد. ولی خب خدایی وحشتناک تر از امر بارداری و مادر شدن و موجودی در بطنت پرورش دادن و بعد بزرگ کردنش زجر آور برام تلقی میشه و ترسناک ... تازه با اومدن بچه مجبوری تمام حواست به اون باشه و از خودتو اونی که جونت براش در میره غافل میشی. نصف شب، صبح ظهر غروب همهش  باید در اختیار یه موجود عر و ونگ کنون باشی و شیر بدی بخوره و پی پی و جیشش رو بشوری. خدایی خانواده هامون چه جوری ماهارو تحمل کردن با این همه مسخره بازی هامون! گوجه موقع رفتن اشک می ریخت و چیک چیک ریختن اشکاش روی میز رو می دیدم و بیشتر دیوانه می شدم. مامانش که شکر خدا اصلن براش اهمیتی نداره، خونسرد پسر انگار نه انگار این بچه داره خودشو جر میده. تا حدودی این جور مادرها خوبن چون حداقل خودشون حرص نمی خرون اطرافیان باید حرص بخورن و نگران بچه شون باشن! بعد از رفتن اونا بقیه هم رفتن و با تمام تلاشی که کردم تا به هوای نفسانی شکمم جواب نه بدم، باز هم پنیر روزانه بر من پیروز شد و مجبور شدم نصف شبی بساط صبونه پهن کنم برای خودم. این سریال "ستارخان" رو هم نشستم پاش و حقیقتن سریال بدی نیست ارزش دیدن رو داره حداقل، گرچه ما ایرانی ها هنوز لایق ساختن فیلم های تاریخی نیستیم، چون این وسط خیلی حق و نا حق می کنیم و وقایع رو بیشتر به سود خودمون نشون میدیم. گرچه گمونم تمام ملت ها و دُوَل این حرکت رو می زنن که خودشون رو هر آنچه برتر و پیروزترِ میدون نشون بدن ...

الانم واقعن بین "گتسبی بزرگ" و دیدن بقیه ی این انیمیشن ها مردد هستم.



[ پنجشنبه 19 بهمن 1396 ] [ 02:46 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]