مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

اصلن یک درصد هم فکر نکن که من محض خودم نبود که دو دور حنا روی ناخن هام گذاشتم، که پر رنگ تر بشه و دیرتر پاک شن، که چهارتا دونه گل بابونه ای که گلبرگ هاش از هم وا رفته و چندتا نقش من در آوردی روی انگشت هام نکشیدم که تو به دست هام نگاه کنی و تا همین چند ساعت پیش دست به سیاه و سفید نزدم که رنگشون مبادا قبل از دیدار تو کم بشه و از سکه بیفتن.من از ساعت ده دیشب تمام بوی حنای روی ناخن هام و پوست دستمو برای دیرتر پاک شدنش تحمل کردم،سردرد کشیدم ولی نشُستم چون امید واهی داشتم،من حتا امروز تو تمام لحظاتی که خودمو به خواب زده بودم تا زمان زودتر بگذره و لحظات عمرم نیز، با خودم حرف زدم،ساعت رو نگاه کردم و خواب دیدم که آلودگی هوا بهونه ی کنج نِشینی مون بوده تو خواب غصه داشتم که آلودگی هوا تونسته پیروز میدون بشه،شایدم خواب ندیدم همه ش تو ذهنم می گذشته،هرچی بوده من رنج کشیدم.

یک روز، یک جایی از جهان،تو اونقدر انتظار می کِشی انقدر انتظار می کشی انقدر انتظار می کشی که ساعتی یک بار از خواب بپری و ساعت رو نگاه کنی و بعد دیگه امیدی نداشته باشی و پاشی دست هاتو انقدر بشوری انقدر بشوری انقدر بشوری و از قصد دستکش لیموییه تو موقع ظرف شستن دستت نکنی که حناها زودتر از دستت پاک شن.یک روز خیلی منتظر میشی خیلی و هیچ جایی از دنیا کسی نیست تا با خبرت کنه ببینی چند چند باید باشی با خودت.بعد میشینی یک کیلو سیب زرد پوست می کَنی و بعدش انقدر دستاتو با آب می سابی که حناها زودتر پاک شن اصلن به سرت می زنه دستشویی و روشویی رو هم بشوری حتا اگه پوست دستت خشک بشه از مواد شوینده انقدر می سابی همه جا رو که حناها زودتر پاک شن،موقع خرد کردن سیر و پیاز غذا دستکش دستت نمی کنی که بوشون به دستت بمونه و مجبوری شی اونقدر دستتو زیر شیر آب بسابی که حناها زودتر پاک شن. تو تمام این لحظه ها داری به ساعت نگاه می کنی و با اینگه گوشی ت سایلنت نبوده هر از چندگاهی صفحه شو چک می کنی که ببینی تماسی پیغامی پسغامی چیزی داشتی یا نه.حنای ناخن هام کمرنگ تر شدن و بابونه هایی که با حنا نقش زده بودم رو انگشت هام آخرین لحظات تر و تازه بودنشون رو دارن سپری می کنن.شاید منم دارم درد انتظاری رو می کِشم که روزی یه جایی از جهان یک انسانی رو خیلی منتظر گذاشتم...




[ پنجشنبه 19 بهمن 1396 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]