مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

خسته م... گرسنه... حال پای گاز وایسادن ندارم تا آماده شه غذای کوفتی حال کتاب خوندن ندارم حال حموم رفتن ندارم حال ندارم پاشم شلوار بپوشم که پاهام یخ کرد تو این شلوارک مزخرف. حال خودمو ندارم حال خودمو ندارم حال خودمو ندارم حال خودمو ندارم حال خودمو ندارم.

بدبختی من نداشتن یه جفت بالز ناقابل تو زندگی م بود بعد جهانم رو روی همین دو تا می چرخوندم...مثل تمام مردان جهان که با داشتن همین دو تا تمام منطق از آنشون بود و رنج نکشیدن اشک نریختن. همین دو تا موجود کوچک چیزهای بزرگی رو در خودشون جا دادن ....

بهشون میگه فلانی جون لطف کن این کارو بکن به من دستور میده. سه نفر دیگه آدم نشستن تشکرش ازوناس دستور دادنش به من فقط برای اینکه هیچ وقت چادری نبودم یا جای دانشگاه و نقاشی خوندن نرفتم حوزه فقط برای اینکه یکی عین اون نبودم. هیچکس هیچ بنی بشری هیچ احدالناسی نیست که من یک ساعت فقط یک ساعت سر رو شونه ش بذارم بخوابم فقط یک ساعت و این خواب تا ابد طول بکشه... آفرین گفتن ها برای اونا بود چون قرآن رو مو به مو حفظ بودن و من تف سر بالا بودم براشون و هستم ولی من برای حمالی گزینه ی خوبی ام. آشپزی ظرف شستن جمع و جور کردن اما عزت ها و احترام ها برای اوناییه که صد سال یک بار هم حال و بالشونو نمی پرسن... من صادقانه همین ساعت همین لحظه انقدر عنه حالم که اگه یه جایی رو داشتم جمع می کردم می رفتم برای همیشه و می دونم کسی به تخمش هم نبود ولی دوس داشتم برم گم و گور شم‌چندوقتی رچرم برای خودم و بعد رها رها رها من .... خسته م خدایی خسته م 

آشپزی هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه

گمونم باید "مثل آب برای شکلات" رو بازم بخونم ...

یه کاری کن که می تونی یه خونه شو تو ویرونی ... 



[ پنجشنبه 19 بهمن 1396 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]