مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

دیشب تقریبن زود خوابیدم، یعنی به نسبت شبای دیگه خودمو کشتم و یکی دو ساعتی زودتر جان به جان آفرین تسلیم کردم، اونم اگر نشان کتابم پیدا می شد شاید زودتر می خوابیدم، پسر نمی دونم چه سِریه این نشان کتابه هی میره قاتی پتو متوها اصلن نمی تونم پیداش کنم به غلط کردن مزمن میفتم امروزم همه چیز رو پرت کردم کف زمین تا پیداش کنم نبود که نبود دیدم زیر باسن زردآلوئه! ننه مادر اون برای اینه که باسن مبارکتو بتپونی روش؟ بنابراین امروزم نزدیکای 11 بیدار شدم ولی حال نداشتم از جا بِکنم برای همین عین بز تا ساعت یک و نیم دراز کشیدم و به اعتیاد جدیدم که همانا تخته نرد بازی کردنه پرداختم. گمونم باید دیلیتش کنم از رو گوشی م، اعتیاد بازی کردن از اعصاب خرد کن ترین هاست در نظرم، چون من قابلیت اینو دارم وقتایی هم که بازی نمی کنم تو ذهنم مهره ها رو جا به جا کنم و تاس بندازم، بعدشم بازی ش خیلی فلان فلان شده س! هربار حس می کنم رسمن تاس عنیا برا من ریخته میشه و هرچی خوبه برای رقیب فرضی در نظر گرفته میشه!

بعدش که دیگه از زور شماره یک زدم از زیر پتوها بیرون پاشدم نشستم سر تموم کردن موتیفی که قراره آویز باشه و یه بستنی زدم و یکی دو ساعتی گشتم و باز تا 6 یه شورت چُرت زدم ببینم دنیا دست کیه، دنیا هنوز به طرز مزخرف و اذیت کننده ای داره به دست مستر کرُ لال اداره میشه. دیگه وخیزیدم رفتم با ذوق پی درست کردن گردنبند و گوشواره صدفی م که به یمن و قوه ی الهی چنان ضد حالی نوش جون کردم که الان پرتشون کردم یه گوشه،البته آگاهانه پرت کردم یه جایی که نرم باشه و زبونم لال نشکنن مثل لوله آزمایشی که توی تنم جاسازی شده و پُر از منجوقو اکلیل هفت رنگه و چند دقیقه ی پیش نقشِ بر زمین شد و کی حوصله کنم دوباره جمعشون کنم خدا داند. ولی این ضد حال از دوست داشتن من نسبت به این لعنتی ها هیچی رو کم نمی کنه... الانم برم بشینم یه ذره این سریاله رو ببینم و این موتیف دریاییه رو شاید بشینم ببافم، هنوز سر رنگ و لعابشون و اینکه آبی اقیانوسی اول به صحنه پا بذاره یا برای تو چشم بودن سبزآبیِ عزیزتر از جانم سیبیل گرو بذارم یا فیروزه ای رو سردمدار مجلسشون کنم، موندم ...

و امکان داره کلن بی خیال جفتشون شم و برم این چند صفحه ی باقیمونده از "گتسبی بزرگ" رو بخونم که هنوز از ظهر موندم چی شد که طرف مُرد چون تو چند خط قبل نیک داشت می گفت فلان می کنم برات بیسار می کنم و طرف رو خاک هم کردن رفت! همینه من با ادبیات سنگین کلاسیک و صد البته بزرگسال هیچ وقت آبم توی یه جوب نمیره دیگه. فقط واژه ی کتِ کلفت انتخاب می کنن و انقدر جزئیات میگن که از اصل مطلب آدم باز می مونه ... شایدم نه کلن برم دوباره بگیرم بخوابم که خواب بشوره بِبره منو با خودش و صبح پاشم منجوق ها و اکلیل های وجودمو که پخش زمین شده جمع کنم و حواسم باشه هیچکدومشون زیر کمدی تختی دری پنجره ای چیزی نمونن وگرنه تموم تنم لق می زنه و یه منجوق هم که سر جاش نباشه یه منجوقه ...




[ جمعه 11 اسفند 1396 ] [ 02:28 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]