مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

خب حناها همچین هم که باید پاک نشده بودن یعنی من به روی خودم نیاوردم که پاک شدن وگرنه باید دو سه تا از گل ها رو با وسواس می نشستم و گلبرگ هاشونو که کمرنگ شده بودن از نو می کشیدم ولی به هر حال تو توجهی نمی کردی، چه گل های تر و تازه ای که تازه از قیف حنا سر بیرون آوردن و چنان قرمز تر و حنایی ترن که اگه هوش از سر تو نبرن حداقل خودم که هلاکشون هستم و بنا رو میذارم به قربون صدقه رفتنشون و دم به دیقه نگاشون کردن؛ چه گل ها و نقش هایی که یکی دو روز ازشون گذشته و دیگه حال و نا ندارن برای عرض اندام کردن، و دل سپردن به یکی دو روز دیگه کاملن پاک شدن و خودشونو به جریان آب و صابون و لیف سپردن انگار هزاری هم نیست من نشسته باشم و ساعت ها تو تنشون روح دمیده باشم تا تو همینجوری چشم بچرخونی رو انگشت های من و از مچ دستم بگیری بیای بالا و برسی به لاله ی گوش ام و گوشواره گیلاسی هایی که حتا توی زمستون هم به بار میشینن بچینی بندازی گوشه ی لپت و من توی دلم هزار هزار کارخونه ی نیشکر و قند حبه تاسیس کنم .
ولی هرچقدر بی خیال نقش حناها بودم، حواسم بود که گل میخ سبزه رو به بینی م بزنم که اگه آفتاب به نگینش می خوره و برق می زنه واسه تویی که کشته مُرده ی رنگ سبزی یه کم دلبری کنه، اما خب آدم که همیشه سرِ شانس نیست یه وقتایی یعنی خیلی بیشتر از یه وقتایی منطق مردونه ی تو از این ریزه کاری های زنونه سر در نمیاره؛ بهشون توجهی نمی کنی یا اگر توجهی کنی دلت نمی خواد که به روم بیاری چون امکان داره از این همه آب شدن قند توی دلم دچار دیابت شم و قطعن بیش از غرور و منطق مردونه، تو به فکر سلامتی منی که انسولینی نشم.
بنابراین من همینجوری دست زیر چونه می شینم تا روزی که خودت برام گل و بُته روی انگشت هام بکشی،گرچه کج و کوله و نامیزون من باز هم ذوق زده میشم و یا بگی سرمو توی درجه ای از تابش آفتاب قرار بدم که گل میخ نگین سبزه بیشترین نور رو از خودش ساطع کنه و تو چشم بدوزی به درخشش سبز رنگش ...




[ شنبه 12 اسفند 1396 ] [ 05:11 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]