مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

دیروز باید زودتر از چیزی که فکرشو می کردم به باسنم فشار میاوردم برای حاضر شدن و رفتن، وقتی رسیدم سر خیابون و ترافیک نابود رو دیدم، ترجیح دادم با اتوبوس برم چون با تاکسی قطعن تا فردا صبح هم نمی رسیدم. خلاصه سوار شدم و یکی دو تا ایستگاه نرفته بود که یکی هی پرسون پرسون به اینو اون می گفت ولیعصر کجاست و وقتی یکی که آگاهی درست درمون نداشت و من موندم وقتی جواب سوالی رو نمی دونن و اطلاعات کافی ندارن چرا کاسه ی داغ تر از آش میشن گفت چیزی نمونده یکی دو تا ایستگاه! حالا شیش هفت تا بیشتر مونده بودا، منم دیدم خانومه گناه داره گفتم منم همونجا پیاده میشم بهتون میگم ... آقا یعنی این خانوم تا لحظه ی آخر یه کاری کرد من صدبار با خودم گفتم گه خوردم عجب غلطی کردم! از اون طرف خودمم دیرم شده بود و باید می رفتم بلیت ها رو می گرفتم و صد البته سالن تئاتر رو پیدا می کردم و از اونور هم باید از چهارراه ولیعصر باز سوار تاکسی می شدم چون حس پیاده روی نداشتم قطعن و از طرفی هم زیر گذر ولیعصر رو خودت دیدی که چه گوگَل سرایی هستش! از همون لحظه که گفتم من بهتون میگم این خانوم شروع کرد دو قدم به دو قدم گفت مادرجان نگذریم، مادرجان چقدر مونده مادرجان اشتباهی نرم مادرجان کمک می کنی مادرجان فلان.... یعنی خداوکیلی یه سریا واقعن یه کاری می کنن آدم دیگه این بار کمکی هم اگر از دستش بر میاد کاملن دریغ کنه. خب خانوم جان چرا انقدر وسواس؟ من گفتم خودمم باید اونجا پیاده شم دیگه حواسم هست دیگه ... یعنی به درجه ای رسیده بودم می خواستم بگم میم بهم زنگ بزنه الکی پشت تلفن بگم چی ایستگاه قبلی پیاده شم ؟! و بپیچم ماجرارو به کل ... از اونور گذر زمان و اینکه مبادا راهمون ندن تو سالن و از اون طرف جمله ی مادرجان من پام شکسته ساکمو باید بیاری بعدشم منو تا اتوبوس های راه آهن ببر. آقا اینو که گفت به خدا می خواستم گوله گوله اشک بریزم که خدایا چرا من دقیقن ؟! گفتم واویلا پاشم بنده خدا چنینه الان من فردا صبح می رسم به اونجا، دیگه ولیعصر پیاده شدیم و دمش گرم با اینکه پاش شکسته بود و با عصا بود و سنشونم بالا بود تند و تند اومد. بازم زیرگذر دهانمان صاف شد بسکه گفت از کدوم طرف بریم اشتباهی نریم منو اشتباه سوار نکنی ...

 دیگه یعنی تا این خانوم رو روونه ی ایستگاه اتوبوس کنم جونم به حق که بالا اومد. بدو بدو زدم تو خیابون و رفتم سوار یه تاکسی شدم و سر رازی پیاده شدم و چنان می دوییدم اون خیابون رو حالا از ترس اینکه خلوت بود آخراش و اینکه بوی باروت و سیگارت و کوفت و مرض از دانشجو می زد زیر دماغ و اگه یکی زیر پام یم خورد قطعن سکته رو می زدم، نمی دونم دوران راهنمایی دبیرستان چه جوری می رفتم تو پارک دم خونه و اونقدر اراذل بودم و کوچیکترین چیزی که می زدم پَق بترکه کپسول بود ... خدایی اعصاب اضافی داشتیم بچگی ...


هیچی دیگه با سلام صلوات رفتم دم گیشه بدم بلیتارو چاپ کنه، چون من اصولن خوف می کنم از این دستگاه های کوفتی چاپ بلیت بسکه تاچشون مزخرفه و شکر خدا از این خبرا نبود و کد پیگیری رو به خانومه گفتم و بلیتارو داد، حالا اون وسط هم با شادان در حال رد و بدل کردن پی ام واسه سفارش چیزایی که می خواستیم بدیم بودم ... پیرهنت چه بهت میاد جوره با رنگ گونه هات (سته با شال و جوراب شلواریام، وقتی از راه می رسی هرچی گله از پا در میاد) نمایشنامه خوانی "خرس های پاندا بود" پیش تر ها نمایشنامه شو خونده بودم از روی پی دی افش ولی خب سنگین بود، کلن فاز پی دی اف رو هم ندارم، ولی دیشب انصافن خوب اجرا کردن و قشنگ برام جا افتاد ... اولین و آخرین شب اجراشون بوده گویا، یعنی همون یه شب ولی بازم دمشون گرم به نمایشخوانی نمی خورد تمامشو از بر کرده بودن، بعد از اونجا هم به مقداری گز کردن خیابون ها گذشت و بی محلی رَدی ها، ولی خوبه حداقل از دستشویی شون استفاده کردم! خونه هم که رسیدم حس پای سیستم نشستن و تق تق تق تق تق تایپ نبود حقیقتن و چقدر هم دلم خواب می خواست و با این حال گمونم تا سه و چهار بیدار بودم دیگه چشمام رسمن از حدقه داشت در میومد نمی تونستم امروز هم تا هروقت می خوام بخوابم و باید پا می شدم و این درد بدی تو تنم مینداخت گویی سال ها مواد بهم نرسیده بود. پاشدیم شال و کلاه کردیم رفتیم پی کار و بارمون یعنی خدایی خریت محضه این روزهای آخر سال تو شلوغی ها رفتن، سر درد داشت دهنمو مثل همیشه اذیت می کرد و با اینکه وقتی اومدیم خونه خوابیدم تا نزدیکای دوازده، هنوزم سر درد داره دهنمو صاف می کنه، همیشه بوده این درد گه لعنتی، از بچگی همیشه بوده همیشه، یه دیقه هم اومدیم بخوابیم صد نفر زنگ زدن به خونه و صدبار اومدن بالا سرم ساعت رو اعلام کردن و ده هزار و پونصد بار جویا شدن که بیدار شدم یا نه. نمی دونم چه بیماری ای در خانه و خانواده ی ما در جریانه، کلن خواب و استراحت بقیه به چپ و راستشون هم نیست، با توجه به اینکه کل جهان می دونن من سر دردهای خرکی ای می گیرم که حتا به استفراغ هم می انجامه، ولی نیم دونم چرا دست از تو سوراخ گوش آدم در نمیارن...

هم زمان که داشتم برنج دم یم کردم، یکی از کانال های ماهواره داشت مالاریا رو نشون می داد، به غایت دلم می خواست این فیلم رو می دیدم و اون روز فراخ بازی در نمیاوردم و اکران فیلمشون می رفتم این برای وقتیه که میم گفت آذرخش فراهانی، برادر گلشیفته ایناس... یه ذره ازشو دیدم و هزار بار گفتم دم این مادر پدر گرم که هم خودشون آرتیست های به تمام معنان و هم بچه هاشون، خیلیه ها پسر، خیلیه که برای انتخاب بچه هات ارزش قائل شی، خیلی این خانواده انسانن خداوکیلی. الانم افتادم رو آهنگ های زد بازی ... آخر سر هم مثل ابی و شاهین و رضا یزدانی که اوایل ازشون خوشم نمیومد اعتیاد به زد بازی هم پیدا می کنم...


"درُ باز کن بیا ببین من چه شکلی ام بدون تو ...

کوکولی کو؟ :دی"




[ یکشنبه 20 اسفند 1396 ] [ 04:09 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]