مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

حس خستگی مادر ده تا بچه رو دارم که شوهرشم تازه از سر کار اومده باید با روی خوش باهاش سلام علیک و احوالپرسی کنه در صورتی که داره از خستگی تلف میشه  و به روی خودش هم نمیاره، تازه تا این کقت شب شام نخوردم که با هم بخوریم ... واقعن خسته م و نه برنج دم کشیده هنوز و نه خورشت پخته ... الانه که بزنم زیر گریه، حوصله ی هیچ کوفتی در جهان رو ندارم. چندین ساعته بی وقفه سر گازم، از اونورم فلفل ساب درش افتاد تو قابلمه و کل فلفلاش ریخت اون تو دو ساعت داشتم جدا می کردم از اینورم لباس گذاشته بودم دم در حموم انقدر داغونم بی خیال شدم کف آشپزخونه دراز به دراز افتادم و واقعن عزرائیل رو می طلبم من باب خلاص شدنم و دل کندنم از جهان ... خدایی بیکار بودی مستر کرُ لال که آفریدیمون ... انصافن بیکار بودی ...




[ چهارشنبه 23 اسفند 1396 ] [ 12:59 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]