مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

با اینکه گفته بودم غلط بخورم دیگه برم نمایشگاه کتاب چه امسال چه سال های آتی اگر عمری باقی بود البته، ولی بازم دیروز پاشدیم رفتیم. با بی آر تی تا دروازه دولت و از اونجا هم تا بهشتی ... یه ذره گشتیم و چیزایی که می خواستیم خریدیم و بعد با اینکه خبر نداشتم چی به چیه همینجوری سوار یه سری ون شدیم و تا استگاه مصلی اومدیم و از اونجا هم دیدم بهترین اتفاق بی آر تی می تونه باشه و شکر خدا به نسبت متروی شلوغ داغون انتخاب خوبی بود. دقیقن همون مسیری که چند شب پیش توی خوابم با شادان داشتیم در به در دنبال اتوبوسی ماشینی چیزی توش می گشتیم.

یا چند روز پیش بالای سرسبز یه ساختمونی رو دیدم که مدت هاست توی خواب هام میرم توش و خرید می کنم در صورتی که هیچ وقت بهش حتا چشمم هم نیفتاده بود. نمی دونم، مغزم خیلی درد می کنه خیلی، از خواب دیدنام بیزارم، از خودم بیشتر ... بچگی ها که این حس ها بهم دست می داد یه جوری می شدم، سرم در حد چند صدم ثانیه گیچ می رفت و اون صحنه دو سه بار میومد جلوی چشمم و بعد انگار عادی می شد همه چیز، الان دیگه اونجوری نمیشم، ولی هر بار از این مدل اتفاق ها یه درد مزخرف توی مغزم می پیچه.

تا صبح بیدار بودم و بعد از 11 اینا نیمچه چرت هایی زدم که هر یک ساعت خواب دیدم و پریدم و یه دور دیگه گریه کردم و چشم هام بیشتر پف کرد و باز خوابیدم و انقدر این روند دردناک رو ادامه دادم تا ساعت 5 و شیش اینا شد. بعد دیدم واقعن نمیشه، دوش گرفتمو بعدشم زد به سرم واسه یه کم بهتر شدن حالم یه ذره شکلات آب کنم بریزم تو قالب شاید خوب باشه و بعدشم یه کم آشپزی کنم که فقط سرم گرم شه. از دیشب و امروز تنها چیزهایی که یادمه درد آی بی اس توی شکمم و رد جای کش شلوارک مردونه هه روی شکمم و گریه و نفس تنگیه و گریه و نفس تنگیه و گریه و نفس تنگیه و گریه و نفس تنگیه و نمی دونی چه دردی داره هر بار برای اینکه لو نری عر زدی که بخوان بپرسن چته چی شده هزار نقش بازی کنی ... انقدر درد و حرف ناگفته سر دلم سنگینی می کنه که اگه تمامشونو هوار بکشم و به تمام دنیا هم بگم باز خالی نمیشم نوشتن که سهله ...

پس از مدت ها تصمیم گیری برای دی اکت کردن اینستا امشب بلخره بهش جامه ی عمل پوشوندم، نمی دونم چقدر دووم میارم، اون سال ها هم سر فیسبوک اینجوری شده بودم هی دی اکتیو می کردم و به ثانیه ای دوباره بر می گشتم، ولی خب یه روزی هم یهو برای همیشه دی اکتش کردم و الان 5 شیش سال بیشتر شده به گمونم ... اینستا هم همینجور، تاب و توانشو ندارم دیگه، بشینم بیشتر کتاب بخونم یا به کارهام برسم یا بیشتر بنویسم و بیشتر چیز میز درست کنم بهتر باشه شاید.. .

پاشم برم پی درست غذا اینا، یاشد یه کم پرت شه حواسم ... واسه یکی دو ساعتی حداقل ...




[ جمعه 21 اردیبهشت 1397 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]