مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

همین الان که زده به سرم بشینم پای اینجا گیج خوابما، ینی چشمام کلن باز نمیشن ولی هرچقدر هم جون می کنم خوابم نمی بره. میگم که کلن سیستم خواب ما سال هاست ریدمون خورده بهش تموم شده رفته. ای انگشت کوفتی هم که از وقتی بریده اون قسمت بریدگیه دچار بی حسی شده داره میره رو مخم، بالا و پایینش حس داره دم این بند اولی که شبیه Y برعکس بریده شده بی حسی ش باعث میشه از بدنم جدا بدونمش ...

از وقفه ای که پیش اومد از خودم عذر می خوام ولی شماره دو نطلبیده مراده :/

الان هوس کتاب هم کردم، ولی تنها دستاوردهایی که در اختیار دارم همین کوفتیه و یه کم هم الان نامجو گوش دادن و سراسر خوابی که نمی برد ...

دیروز با بدبختی هر آنچه تمام تر با این انگشته و یه دستی رفتم حموم، الان حس می کنم اون ور از بدنم که با دست چپ نیاز به شستشو داشته از بقیه ی بدنم کثیف تره! حالا اینکه انقدر راحع به این انگشت دارم هوچی بازی در میارم اینه که بیش از درد و سوزش اینجور زخم ها من مثل سگ از خون می ترسم و چنان فشارم از ترس میفته که نمی دونم چه غلطی باید بکنم ...

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هَزار سبزه دعاهای مستجاب زده




[ دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 ] [ 07:07 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]