مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

آدم می مونه گول دلبری هاشو مهربونی های دو دیقه ای شو بخوره یا ساربان توی وجودش که آهسته روندن تو مرام و مسلکش نیست و وقتی میگه باید برم چنان وسایلشو می چپونه توی کوله ش و راهی میشه که هیچ نشونی از خودش به جا نمیذاره؟ نه به اون پری با فلس های بنفش و صورتی و پیرهن سفید گیلاس نشون که سر چپونده رو پاهاش با جوراب های لنگه به لنگه و قایقی که روی موهای رنگ گرفته ش از دریا جا خوش کرده و حواسش هست که پری فلس بنفش و صورتی ش با موج های تنومند سُر نخوره سَر و ته کنه توی دریا و دیگه بر نگرده، نه به بارون ها و تگرگ هایی که خودش مسئولیت باور کردن ابرها رو به گردن می گیره و هر چی هم اشک بریزی دلش نرم نمیشه که نمیشه، یه وقتایی فکر می کنم قدرت می گیره از گریه کردنامو تنگ شدن نفسم و زانو زدنم لب ساحل زرد و اُکر توی نقاشیش که بعد خودش دست هاشو موج های آرومی کنه که تنمو تو آغوش می گیره و خیالم قرصه با وجود اینکه تمام سوراخ سنبه های دریا رو بلدم دیگه جدی جدی امکان غرق شدنم نیست ...

زیاد ضجه مویه نکنم که ادای یکی از اون غنچه گل های کاغذی صورتی نورس رو در بیارم که هر بهار با عشوه و کرشمه و در کمال بی گناهی سر بیرون میارن و چند روزی هستن و بعد تو اوج زیبایی خشک میشن و گلبرگ هاشون می ریزه پایین و جاشونو به بقیه ی گل کاغذی ها میدن، من خودم اون ابر سیاه مزخرف هام که منتظر تلنگری ام برای ساعت ها بی وقفه باریدن و خنک شدن جیگرم وقتی تو هم پا به پام از پلکات قطره های شور اشک و بارون راه باز می کنه روی گونه های پر از سیارک های کوچیکت ...

هوای این روزهاش بگیر نگیر داره، موج دست هاشو ازم دریغ کرده و به خیالم نیست اگر غرق شدنی پیش روم باشه، خودمو می سپرم به جریان آب ...

 




[ پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 ] [ 01:50 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]