مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

آخرشم فقط خودمو خودت می مونیم شازده،نه پادشاه و می خواره نه جغرافی دان و نه منجم،هیچکدوم به کار منو تو نمیاد،خب راستشو بخوای ما هم به کار اونا نمیایم.
 خودم تجیر گل سرختو شبا می کشم روی سرش، خودم بره تو ناز و نوازش می کنم، خودم بائوباب ها رو پیش از بزرگ شدنو کل اخترک رو گرفتن از ریشه می زنم، خودم دودکش هاتو رفت و روب می کنم خودم شبا قصه ی حسین کرد شبستری برات میگم که آروم روی پام خوابت ببره و خودم هرچند بار که بگی صندلی تو جا به جا می کنم تا غروب خورشیدو تماشا کنی، خودم حتا میرم پی روباه و میارمش اینجا که نه تو درد دوری بکشی نه اون دیگه به اهلی شدن بی اعتماد شه،حتا اگه بخوای خلبان رو هم پیدا می کنم میارم ور دل خودمون بمونه،سایه ی یه همچین آدم بزرگ اهل دلی خوبه اگه یه وقتایی رو سرمون سنگینی کنه ...
سر آخر یه شال گردن تازه برات می بافم که تو زمستون بپیچی دور لب و دهنت که سرما تو تنت رخنه نکنه،می دونم نو اخترکت جا کمه و واسه خودتون هم به زور جا پیدا میشه،ففط بذار تا سوسو زدن آخرین ستاره توی آسمون،تا هروقت که میشه پیشت بمونم،رو هیچ سیاره ی دیگه ای جا ندارم.



[ سه شنبه 30 مرداد 1397 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]