مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

با گریه های توی خوابم پریدم. خواب می دیدم داشت با منو رضا شوخی می کرد مثل همون قدیما. شبرنگ(مسخره بازی هایی که این شلیل زرد قرمزارو شبدنگ میگن دو سه سالیه)  به سمتون پرت می کرد ما هم می گرفتیم. یه بسته هم آبنبات پرتقالی که ظرفش فلزی و با حال بود داد بهمون. بعد بغلش کردم هی می گفتم دوستت دارم بعد داشتم با خودم فکر می کردم این همه دوست داشتن من نسبت بهش اصلن قرار نیست پس اون بمیره و حالا حالاها زنده س.تو بغلش بودمو زار می زدم که با نفس نفس از خواب پریدم. هر روز خواب های لعنتیم دارن واقعی تر میشن و هر روز بیشتر عذاب می کشم از جزئیات.

این حس دلتنگی داره می کشتم،تنها چیزی که از گذشته م می خوام و طالبشم اونه فقط اونه فقط اونه.

خدایا ازت متنفرم متنفرم ازت که دیگه ندارمش و فقط یه مشت خواب دلتنگ کننده و گریه زاریه که دارم. ازت متنفرم که مقوله ای مثل مرگ رو توی عقده گشایی هات در مورد بشر قرار دادی ازت متنفرم. من تا نمیرم آرامش پیدا نمی کنم از این حجم از دلتنگی، پس خودت آستین بالا بزن برام دیگه نمی تونم یک سال و نیمه من هموز قد همون روز داغ دلم تازه س دیگه نمی تونم.



[ یکشنبه 4 شهریور 1397 ] [ 05:50 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]