مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

صبحیه نتم تموم شد و فقط شبانه داشتم، از دو نصف شب تا هفت صبح.می خواستم فعلن نگیرم و کارامو بذارم واسه همین بازه ی زمانی.موفق هم شدم تا ده شب اینا.بیشتر به خودم پرداختم،کله م تو نت نبود و کارایی که باید رو انجام دادم و اینکه می دونستم نت ندارم و بنابراین وقتی از خواب پاشدم کورمال کورمال پی امی که کسی بهم نمیده مگر دو تا دونه از این کانال اون کانال فوروارد کرده بود برام ررو چک نکردم.ولی خیلی دووم نیاوردم و یه بسته گرفتم...این نصف شبونه هه به درد فیلم دانلود کردن می خوره.

امروز ظهر باید دیرتر می رفتم و بنابراین برگشتم مصادف شد با تاریکی هوا و حس باحالی بهم دست نداد،امروز هم نیم ساعتی از زمانمون کم شده بود و فقط یک ساعت آموزش و تمرین و فلان بود.این بچه ریزه هه به همون میزان که تو مخمه (به روش خندیدم دیگه رسمن میاد شق شق می کوبه تخت کمر من 18 سال ازش بزرگتر می خنده و میره تو افق) در نظرم بامزه س.بقیه هم که تینیِجرن و از رفتار و لبخندهاشون و حس هاشون یاد دوران راهنمایی خودم میفتم. اول که بودیم دخترعمه ی یکی از هم کلاسی هامون سوم راهنمایی بود.توی تیم بسکت مدرسه بود و اووووف خاک ره اش توتیای چشمام بود اصلن! الان یادم میفته از دست خودم هم خنده م می گیره هم معذب میشم. قشنگ معلوم بوده که تو کفش بودم و هیروم تلقی می کردمش. زنگ های تفریح می رفتم به هم کلاسی م می گفتم بیا این چیپس و پفک رو بگیر به دخترعمه ت مرجان هم تعارف کن،بعد قند تو دلم آب می شد وقتی می خورد:)) جالبه خود منی که توی کلاس جز ایکس و وای و زی که دوستای گرمابه و گلستانم بودن،یه مشت تو مخی که دور و برم می پلکیدن و مجل نمیذاشتم،خودم در کف یکی دیگه غوطه ور بود و چنین در برابرش سیریش بازی در میاوردم، تنها هم و غم اون سالمم این بود که دخترک سوم رو تموم کنه از این مدرسه میره و من شکست عشقی خواهم خورد! که البته شکست عشقی نخوردم چون سال بعد که دوم بود یه دخترک بچه پر رو اومد تو مدرسه مون و کلاس ما و نوشتن نامه های عاشقانه و عارفانه شروع شد و صد البته بیش از پیش بی ادب شدن من! هنوزم گهگاهی اسم دخترک رو اینور اونور سرچ می کنم ببینم دست بر قضا پیداش می کنم یا نه؟ که نه که نه که نه ... یادمه سر کلاس کل بود ببینیم کی می تونه خلاصه مخ اینو بزنه! که البته پیروز میدون خودم شدم و دیگه پیش هم نشستن هامون شروع شد که بعد از یه مدت انقدر سر کلاس حرف می زدیم جامونو معلم ها عوض کردن و من باید باز هم متوسل به زنگ های تفریح می شدم... خلاصه این تینِیج های کلاسمون به شدت منو یاد خودِ اون روزهام میندازن و هم خنده م می گیره هم دلم می خواد از فرط دلتنگی برای اون روزها زانوی غم بغل بگیرم. یه خانوم 31 ساله هم هست که گوزترسو تر از منه بنده خدا،دیگه ببین اون چیه روی منو سفید کرده هی گفتم بیا پشت بند من فلان کن والا منم ترسو ام کل جهان می دونن ولی خب نیومد دیگه حق هم داره،روبرو شدن با ترس هامون واقعن سخته،خود منم اون جلسه انجام داده بود ترسم ریخته بودها این جلسه باز دست و پام می لرزید...

بعدش که رسیدم خونه یه چایی با محبوب ترین بیسکویت هر دو جهان،سلامت، آخ سلامت لعنتی با اون عکس پُلی خواجویی اصفان! روی بسته ش زدم بر بدن و دو ساعت گمونم کاملن جان به جان آفرین تسلیم کرده بودم. وقتی پا شدم خواب به طرز شگفت انگیزی انگار خستگی هامو از تنم درآورده بود.گرچه بعدش وایسادم آشپزی و انقدر از مخلوط رب های مختلف و ادویه ای که زده بودم خوردم تا به تر تر افتادم و چهار ساعت هم سر کاسه دستشویی نشستم و نالیدم از دل پیچه. الانم ببینم حس و حالش هست یه معرفی کتاب بنویسم یا نه. خودم با عکسی که براش گرفتم خیلی حال می کنم و عشق زودتر گذاشتنش رو دارم. گرچه سر همین عکس هی مامز جیغ می زد پاشو پدرسگ از رو چمن ملت رد میشن چپ چپ نگات می کنن میگن این خله چیکار می کنه، الان نگهبانه میاد پدرتو در میاره پاشو صدتا گرفتم خوب شد.




[ چهارشنبه 23 آبان 1397 ] [ 01:43 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]