مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

دلم می خواد خودمو به در و دیوار بکوبم وقتی سرعت نت یاری نمی کنه حتا از این فاصله بتونم ببینمش. دلم می خواد کله مو تو کیبورد فرو کنم وقتی اسمم عین.ر نیست تا حداقل چس مثقال نزدیک باشم،دلم می خواد از دست عین.ر حتا خودمو حلق آویز کنم که اون حضور داره و من نمی تونم. دلم می خواد به تک تک فاصله ها از هر نوعی که ایجاد میشن که خود آدمیزاد ایجاد می کنه به تمامش لعنت بفرستم. دلم می خواد از اشکام که دم مشکمن و ازشون متنفرم که انقدر زود سر ریز میشن و هیشکی هیشکی هیشکی به تخمشم نیست فریاد بزنم. دلتنگی روزی هزار وعده به من غلبه می کنه (تو بخون ایت فاکس می) و هیچ راه فراری ازش نیست. وقت خواب، موقع چایی خوردن، زمان آشپزی کردن،وقت زیتون خوردن با غذا،رنگ سبز دیدن،رنگ بنفش،هرچیزی که فکرشو بکنی می تونه منو تا سر حد جنون دلتنگ کنه و هی سعی می کنم به روی خودم نیارم ولی آخرشم لبریز میشم و یه شبی مثل امشب فوران می کنه. هر کاری برای سرگرم کردن خودم می کنم هر کاری ولی باز پسِ ذهنم دلم می خواد از دلتنگی نعره بزنم. هر آدمی یه ظرفیتی داره. من سال هاست از بچگی چیزهایی رو تحمل کردم که گمون می کنم واقعن ظرفیتم خیلی وقته تموم شده ولی جهان از فرو کردن دست بر نمی داره ...

جالب نیست شنا و یوگا پشت سر هم اومدن،جالب نیست کد دو تا شهری که منو می تونن خرد و خاکشیر کنن از دلتنگی، دقیقن یه شماره پس و پیشن،جالب نیست چند روز پیش توی اخبار داشت دقیقن بازی نمی دونم چی چی و کی کی این دو تا شهر رو اعلام می کرد. جالب نیست واقعن جالب نیست انقدر هر روز هر دقیقه هر ثانیه هر لحظه و تمام چیزهای عالم سعی در یادآوری دلتنگی من دارن...

و تسکین این بغض با یاد تو شاید کمی ...

کسی جز تو از دردها و درون من آگاه نیست

کسی جز تو چون تو برای زمانه بزنگاه نیست

 



[ پنجشنبه 24 آبان 1397 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]