مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

اون روزایی که بچه بودم و مامان بزرگه و بابا بزرگه حال و حوصله شو داشتن و هنوز از دست و پا نیفتاده بودن،باقالی رشتی تو آب نمک خیس می کردیم و چند ساعت بعد می نشستیم همه دور همدیگه و پوست هاشون رو می کندیم.از پوست های رنگی و جذابشون به وجد میومدم،به قول مامانم بیشتر با باقالی ها لاس می زدم و وقت تلف می کردم تا اینکه واقعن یه کمکی کرده باشم. پوست سبزها از همه راحت تر کنده می شد ولی پوست رنگی ها زمخت تر بودن.رنگ دونه های صورتی و سرخابی و آبی نفتی و نارنجی روی تنشون انقدر سرگرمم می کرد که دلم می خواست با همون پوست ها توی غذا بریزیمشون و همونجوری بخورمشون.فکرشم نمی کردم یه روزی برای اون کار که از نمک روی دست هام شوره زارهای ریز ریز درست می شد و پوست دستم به خارش میفتاد و غر می زدم، قراره دلتنگ شم و بهونه بگیرم‌. هفته ی پیش عمه احسان برام یه غذایی آورد که تا حالا نخورده بودم،بوی باقاله قاتوق می داد و رنگ و لعاب و مواد توش هم به جز نخود سبزهاش عین مواد تشکیل دهنده ی اون بود.اسمشو پرسیدم و حالا هرچی توی گوگل می چرخم تمام خشکاویج های جهان رو با باقالی سبز درست می کنن نه نخود فرنگی.ولی چون مزه ش به دهنم خوش نشست و حسگرهامو تحریک کرد نشستم دونه دونه نخود پوست کندم،خاطره مرور کردم و فقط جلوی اشک ریختنمو گرفتم.چون یه مرضی به جونمه که صفر تا صد غذا درست کردن رو باید با حال خوش انجام بدی و غصه هاتو بعد یا قبلش بخوری. فکر می کنم اگه موقع آشپزی حالم خراب باشه، غصه ها از سر انگشتام می چکه توی غذایی که دارم درست می کنم و هرکی بخوره اونم غصه ش می گیره.واسه همین قریب به یک ساعتی خودمو کنترل کردم و الان که کار پوست کندن نخودها تموم شده نشستم واسه خودم آبغوره می گیرم و فردا صبح علی الطلوع شانس بیارم یه نمه آفتاب بزنه تا شیشه ی آبغوره هامو بذارم پشت پنجره.

دلم می خواست دو تا دستام مشغول کار بود و یکی بی هوا از بالای سرم عکس می گرفت.از منو دست های حنا گرفته م که آب نمک بیشتر رنگ حناهارو با خودش برد، از پیژامه ی مردونه ی دو ایکس لارجم که کل خونواده توش جا میشیم و پاچه های ریش ریشش که امروز از شدت درازی با قیچی افتادم به جونش...اما تا شعاع چهارصد کیلومتری م (اگه بخوام دقیق تر بگم سیصد و سی و یک و چهارصد و چهل و هشت کیلومتری م) کسی نیست که بی هوا ازم عکس بگیره بنابراین مجبورم با دست های نمکی، خودم این لحظه رو ثبت کنم و علیرغم میل باطنیم فقط یه دستم توی این عکس باشه...

تنهایی شاید یه راهه، راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار،هجرت و هجرت و هجرت





[ پنجشنبه 24 آبان 1397 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]