مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

اع اع من خودمو یکی دیگه باید نگه داره به یه چیز دیگه بند ام، بچه پر رو اون وسط آویزون من شده‌ وااااای دلم می خواد این آدم های مبهوت شوت که در جهان دیگری سیر می کنن و جز تو مخ رفتن هیچ کاری نمی کنن و کلن پرتن خفه کنم. یکی دو تا دوران راهنمایی از اینا داشتیم منو سرویس کرده بودن. باید باهاشون درس کار می کردم و اگه یاد نمی گرفتن معلم از نمره ی من کم می کرد بنابراین عین سگ باید جون می کندم و حرص می خوردم. هنوز یادم میفته بند بند وجودم می لرزه‌ بعد همین مات و مبهوت های پرت در جهان دیگر از اون موقع دوست پسر بازی و آرایشو زیر ابرو برداشتنو خوب بلد بودن. حالا امروزم این بچه هه. کلن تا وقتی بیام بیرون سمتش نمی رفتم من نره خر ۲۷ ساله از بچه ی ده ساله از ترسم فاصله می گرفتم. لعنتی داری میمیری منو چرا می خوای بکِشی دنبال خودت و بُکُشی؟!

خداوندگارا بچه ها واقعن موجودات چرتین واقعن واقعن. ففط تا نیم ساعت بامزه ن بعد از اون تو مخن.

این یکی نه ساله بامزه مینیاتوریه امروز اومده پیشم میگه ببخشید اولاش می زدمتا :)) گفتم ای ننه مادر گوگولی :)) واااای این موجودات ریزنقش مینیاتوری منو دیوانه می کنن از بامزگی. در برابر ریز نقشی و زبل بودن این اون یکی واییییی وای فقط تو مخه. دلم می خواد کله مو بکوبم تو دیوار وقتی یاد کاری که باهام کرد میفتم.



[ سه شنبه 29 آبان 1397 ] [ 04:56 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]