مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

صبحیه خواب می دیدم در خونه قدیمیه که بچگی ها توش زندگی می کردیم رو وقتی باز می کنم اون طرف پشت حصارها دریاست. مه آلود بود و دریای باب میل من... توی پارک خونه بچه های کوچولو موچولو بازی می کردن و من چشمم به پشت حصارها بود که برم برسم دریا. یه لحظه شبیه حوض پارک می شد و پله ای بود و آبش می ریخت پایین و لحظه ی دیگه دریای آروم مه آلود زمستونی.

خوشایند حالم بود که بعد از این خواب تمام برکه های دست ساخته ی بشر توی باغ گیاهشناسی با سرما و مه هوا در آمیخته شده بودن و به اندازه ی دریا که نه ولی در جد و اندازه ی خودشون ازم دلبری کردن.

یه جای دیگه از خوابم بچگی هام بود و "ر" برام قیمه درست کرده بود... برای خودش، برای الف ح جیمی که الان دیگه خیلی بزرگ شده و سال بعد کنکور داره تنگ شده... ولی وقتی به دیدنشون فکر می کنم حال ندارم اقدام کنم،چون باید تمام این سال ها ندیدن همدیگه رو و دور شدنمون از همدیگه رو بشینیم تعریف کنیم، الف ح جیمی هم قطعن دیگه نه با من راحته مثل بچگی ها نه من با اون... نمی دونم چه دردی دارم که حتا برای آدم ها و چیزهایی که زمانی موجبات رنجشمو فراهم کردن دلتنگ میشن و گهگاهی دلم می خواد برگردم به عقب و اون لحظه ها رو باز باهاشون مرور کنم...

دلم می خواد ساعت ها یه صندلی بذارم و روبروی دریا بشینم و آهنگ های باب میلمو گوش بدم و هر از چندگاهی چندتا اشک تمساح بریزم ... هوا مه آلود باشه اما دریا توفانی نباشه، نرم و اهلی و آروم موج های کوچولو با خودش بیاره و با خودش ببره ...



[ دوشنبه 5 آذر 1397 ] [ 02:17 ق.ظ ] [ مداد رنگی ]