مـــــــــــــداد رنگی

منو مدادرنگیامو یه دنیای بنفشآبی جیغ

داد می زدم و تنها کاری که می تونستم بکنم گرفتن دستای پسرک بود و روی پاش نشستن و گتز گرفتن دستاش و هر از چندگاهی جیغ زدن که کمک کنین. چندباری زورش به من چربید و دست جلوی دهنم گذاشت ولی باز به خودم اومدم و نعره زدم یکی کمک کنه. می دیدم عباس اینا از پشت شیشه ی مشجر در ورودی شون نگاه می کنن و هیچ نشونه ای از اینکه بخوان کمکم کنن نبود. همسایه طبقه پایین پایینی با یه بیل گنده اومد و ولی وقتی زد توی سر پسرک نخورد می خواستن بقیه بزن بزنشونو ببرن تو شوفاژ خونه. منم داشتم با ترس و لرز میومدم بالا که نمی دونم اون پسره بود عباس اینا بودن یا حتا طبقه ی پایین پایینی هرکی بود مرد بود گورومپی از پله ها افتاد پایین و پخش شد تو پایین ترین طبقه. از صدای برخوردش با زمین و تپش قلب و ترس از خواب پریدم.

قبل این اتفاقا پسره انگار اومده بود خونه مون چیزی تعمیر کنه در مورد دستمزد زیاد بازیگرها داشت بحث می کرد :/ حتا یه پیرزنه هم تو خوابم بود که این پسره می گفت این برای بازی توی یه فیلم سیصد میلیون گرفته!



[ یکشنبه 11 آذر 1397 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ مداد رنگی ]